تبليغاتX
فردای سبز - کل اشعار وحید قاسمی

فردای سبز

روز طلوع سبز تو فردای دیگری ست....

یا رقیه(س)

دلم زدست زمانه عجیب می گیرد

دلم بهانه روی حبیب می گیرد

غروب گشته دوباره خدا نمی دانم

چرا خرابه ما بوی سیب می گیرد

شب گذشته خدایا در آسمان دیدم

که ماه وقت خسوفش غریب می گیرد

برای طعنه زدن آن محافظ رومی

تمام روز بدستش سلیب می گیرد

بدست دیگر خودآن حرامی بی دین

چقدر کعب نی اش رامهیب می گیرد

برای تاول پایم زمردم این شهر

مدام عمه سراغ طبیب می گیرد

شاعر:وحید قاسمی

التماس دعا

زیارت امام رضا

 

مرغ دلم می خونه نغمه عاشقون

دلش می خواد همیشه تو حرمت بمونه

چه عطر دلفریبی چه بوی خوب سیبی

به قلب خسته من امام رضا طبیبی

وقتی که ای نگارم پا تو حرم میذارم

قسم به جون زهرا دل تو دلم ندارم

تو حرمت خدایی دلم میشه هوایی

شبای جمعه انگار تو خود کربلایی

رودل غبار و گرده اسیر صد تا درده

با این دل پریشون صحن وسرات چه کرده

زعا لمی گسستم دل به دل تو بستم

روز قیامت آقا منتظر تو هستم

حاجت دل همینه ای شاه بی قرینه

دلم می خواد که روزی منم برم مدینه

چه روضه ها که خوندم غم رو دلت نشوندم

با روضه های زهرا قلب تورو سوزوندم

شاعر:وحید قا سمی

مشهدالرضا ۲۷ربیع الثانی

السلام علیک یا زینب یا عقیله العرب

پرورش یافته دامن زهرا هستی

دانش آموخته مکتب مولا هستی

مریم از محضرتان در حیا آموزد

چونکه محجوب ترین دخترحواهستی

جان گرفته شجر طیبه از آمدنت

فصل سرسبز تولاوتبری هستی

خطبه ات معجزه ات منجی موسی صفتان

تو کلیمی که فقط بی ید بیضا هستی

بانگ کوبنده تان بر همگان ثابت کرد

با ابالفضل علمدار هم آوا هستی

طینت مرده یشان زنده شدو فهمیدن

علوی زاده ای و مثل مسیحا هستی

دل دریایی تان در تب امواج غروب

معنی واقعی هیبت در یا هستی

واژه ها پیش مقامت همه تعظیم کنند

تو خداوند نمادین غزل ها هستی

روضه هامون همه با یاد شما ختم شود

از همه زاویه ها روشن وپیدا هستی

بعد هفتاد ودو زخمی که به جانت زده اند

باز در بحبوحه حادثه سرپا هستی

راز آن عصر غم انگیز چرا فاش نشد

تو مه آلودترین فرد معما هستی

شاعر:وحیدقاسمی

یاحسین(ع)

تو لحظه های آخر وقتی دارم میمیرم

ترسم اینه که مزد نوکریمو نگیرم

ترسم اینه دم مرگ چشم انتظار بشینم

تنها باشم آقاجون روی تو رو نبینم

عیبی نداره آقا اگه نیای کنارم

باختم قمار عشق و دیگه چیزی ندارم

آقا خودت رو عشقه کر ب و بلا تو عشقه

قربون رنگ چشمات خال سیا تو عشقه

وصیتی نو شتم درد و دلایی داشتم

تموم که شد تو جیب پیرهن سیاه گذاشتم

سفارشا رو کردم تا که همه بدونن

پیش جنازه من روضه ها تو بخونن

گفتم رو پیکر من یه قطره آب نریزین

والله راضی نیستم توی کفن بپیچین

منی که عمری خوندم آقام کفن نداره

خیلی بده برا من کسی کفن بیاره

سه روزی پیکرم رو رها کنید تو آفتاب

روی لبم بذارید تربت پاک ارباب

سنگ مزار نمی خوام قبر گرون نمی خوام

واسه نشونی داشتن یه سایبون نمی خوام

فقط بالای قبرم یه شا خه یاس بکارید

پرچم یا رقیه بالا سرم بذارید

گاهی شبای جمعه بیا ین سر مزارم

روضه برام بخونین هیچی لازم ندارم

شا عر : وحید قاسمی

فاطمیه

نامه اي بنوشت بر باب يزيد

ثاني ملعون بي دين و پليد

گفت اي ابن ابو سفيان سلام

در چه حالي اي امير شهر شام

يک خبر دارم برايت اي امير

از علي مرتضي شاه غدير

فاتح خيبر شده خانه نشين

حال و روزش را بيا اينجا ببين

بعد فوت آخرين مرد خدا

حمله بردم سوي بيت مرتضي

همره من عده اي شيطان پرست

عده اي ديوانه هيزم بدست

تا که ديدم درب بيت فاطمه

در دلم افتاد ترس وواهمه

خانه اي زيبا محقر با صفا

خانه دخت عزيز مصطفي

خانه اش چون خانه رب ودود

بوي عطر ياس عقلم را ربود

عاقبت آغاز کردم فتنه را

مشت بر در ميزدم حيدر بيا

در ميان آنهمه بانگ وخروش

صوت زهرا همسرش آمد به گوش

گفت اي بي دين چه ميخواهي زما

هم کلامت نيست شاه هل اتي

فاطمه از شوهرش تقدير کرد

پيش يارانم مرا تحقير کرد

قلب من از کينه ها لبريز بود

ميخ درب خانه او تيز بود

با تمام قدرت از روي حسد

ميزدم بر درب بيت او لگد

ناله جانکاه بر گوشم رسيد

حيف شد!آن صحنه را حيدر نديد

فاطمه افتاد بر روي زمين

... سينه اش مجروح شد از ضرب کين

شاعر:وحيد قاسمي

رباعی

همچو شمعی سوختم از هجر تو

برلبم گل کرده مولا ذکر تو

در قنوت هر نمازم ای صنم

بوده ام تنها فقط در فکر تو

شاعر:وحید قاسمی

شعر سپید

هر روز می گردم

کوچه پس کوچه های ذهنم را

پس خدا چرا نمی آید ؟

از پیچ کوچه آن غریب آشنا...

نیمه شبها با خیالت درد و دلها می کنم

شکوه های بی شمار از دست دنیا می کنم

این زمانه سخت می گیرد به من یا بن الحسن

من به عشقت با همه غم ها مدارا می کنم

کلبه ویران و تاریک دلم بی ارزش است

با خجالت من کلیدش بر تو اهدا می کنم

عاشق خدمت به تو هستم عزیز فاطمه

خویش را بهر فرج مولا مهیا می کنم

گشتم آواره صحرای عشقت سال ها

همچو مجنون خویش را پا بست لیلا می کنم

من اسیر روی گندم گونه ات هستم بذار

تا تو هستی پشت بر صدها زلیخا می کنم

هردم از من جرم وعصیان وخطایی سر زند

بهر بخشش نزد تو یادی ز زهرا می کنم

خوب می دانم که بین نخل های علقمه

خیمه سبز تو را یک روز پیدا می کنم

من نمی دانم چرا آواره زینب شدی

عا قبت روزی خودم حل معما می کنم

من شنیدم عمه ات را کر بلا سیلی زدند

از همین رو چشمهایم را چو دریا می کنم

شاعر:وحید قاسمی

سیاسی

ای والیان که ساکن دارالخلا فه اید

مردم بردیده اند شما ها کلا فه اید!

رعیت مریض فقر شده مر گ حتمی است

جای دوا به فکر خرید ملا فه اید!

مردم گرسنه اند وشما حرص میزنید

سیرید و باز طالب نان اضافه اید

رو یای کودکانه ما خانه و شما

سرگرم برج سازی واحداث کا فه اید

نهج البلا غه هست و شما سالیان سال

ورد خواندن و ذکر و خرا فه اید

کاری کنید مردمتان رنج می برند

ای زاهدان که اهل کلاس و قیا فه اید

شا عر: وحید قاسمی

یا حسین

مقصد مرغ دل من طواف گنبد طلات

کعبه عشق ما شده شش گوشه کرب وبلات

آرزو دارم که شبی گوشه دنج حرمت

به سینه و سر بزنم با گریه بر درد وغمت

میدونی نذر دل چیه ای آ قای مهربونم

وقتی رسیدم تو حرم روضه*رقیه بخونم

شبای جمعه بوی سیب تو حرمش غوغامیشه

شمیم عطر گل یاس روضه خون زهرا میشه

مادر مهربون تو غریب نوا زی می کنه

پرچم سرخ حرمت با دلا بازی می کنه

رقص جنون عاشقات هروله بین الحرمین

ذکر لب هر عاشقی یا کاشف الکرب حسین

شاعر:وحید قاسمی

یازهرا(س)

نشاط زندگیم از عنایت زهراست

عنان زندگیم دست حضرت مولا ست

خدا کند بهشت هم کنار شان با شیم

کنار خانه یشان خانه داشتن زیباست

گذر نموده زکوی دلم خبر دارم

میان کوچه دل رد چادرش پیداست

چقدر مادر سادات دست و دل باز است

همیشه چادر او خیمه گاه روضه ماست

دل شکسته زهرا چه ساحلی دارد

چرا که جلوه آبی ترین در یا هاست

عجب سئوال شگرفی نوشته اشک علی

مزار خاکی زهرا کجای این دنیاست؟

تمام عا لمین نا توان ز حل سئوال

جواب کامل آن دست مهدی زهراست

شاعر:وحید قاسمی

+ نوشته شده در  ساعت 10:38  توسط عبدالزهرا  |