تبليغاتX
فردای سبز

فردای سبز

روز طلوع سبز تو فردای دیگری ست....

وکسی گفت...گفتم...(تکه کلام های بزرگ وکوچیک) اسم یه مجموعه از همون تکه کلام های بزرگ وکوچیکه که احیانا در برخورد با رفقام ,در تنها ییهام ویا در مداحی های خودم بکار میبرم واکنون به صورت نوشتار تقدیم شما میکنم ...خلاصه حرف دله که بدل میشینه شایدم اینجوری نباشه اینو شما باید بگین...وامیدوارم که پرانتز این مجموعه به این زودی ها بسته نشه و همین جور با بالا رفتن سن ,تجربه و علم ناقصم به این

مطالب نوشته هایی پر مغز تر اضافه کنم.پس به این صفحه همیشه سر بزنید ودر مورد نوشته های جدید نظر بدهید...

                    Image hosting by TinyPic

1-وکسی گفت "زلزله" ...؟؟آخر چرا زمین می لرزد؟

گفتم: هر بی قراری رو یه چیز آروم میکنه وزمین لرزان را تسبیح خدا ...واز آنجا که نماز خوانها کم شدن ,دیگر کمتر کسانی به گوش زمین می خوانند "سبحان ربی الاعلی وبحمده "اینه که زمین بی قراره ....سعی کنید آرومش کنید...

2-وکسی گفت "حس عجیب زیارت امام رضا(ع)".....؟؟دلیلش چیه؟

گفتم(از قول حجه الاسلام استاد فاطمی نیاوایشان از آقای طباطبایی):همه ائمه رئوفند ,ولی رافت امام رضا (ع)حسی است....به قول معروف وارد حرمش میشی تحویلت میگیره ..مگه نه؟

3-وکسی گفت"تو که میدونی لایق وصال نیستی ..."چرا از وصال دم میزنی؟

گفتم: اینکه اینو میدونم جای خودش ولی یه چیز دیگه... بده آدم آرزوهای بزرگ داشته باشه ؟آرزو هم بر جوانان عیب نیست! تازه "وصف العیش ,نصف العیش"....

۴-وکسی گفت "چرا اینقده لاف دوستی و محبت اهلبیت را میزنی..."؟؟؟دورغ گو!!!

گفتم:خودم اینو بهتر از هر کس دیگه میدونم ولی اینو نمی دونم چرا اونا (اهلبیت علیهم السلام)منو با اینکه لاف میزنم اینقده تحویل میگیرن ؟....اینم یه چشمه از کرم این خانواده...دیگه چی میگی؟!

 

5-وکسی گفت"حجاب یعنی بازگشت به دوران عقب ماندگی ,واین خیلی بده وجلوی پیشرفت رو میگیره ....برا این یکی چی داری بگی؟"....

گفتم :تا اون جایی که بنده از دوران جاهلیت اطلاع دارم در تاریخ حرفی از حجاب وپوشش زنان آن زمان (جاهلیت) نیامده بلکه آنچه آمده برهنگی ,وبی حجابی وبی ارزشی زنان در جامعه بوده... حالا اگه تاریخ شما آن دوران را درآینده پیش بینی کرده اون یه بحث دیگه ای هست!!! .... وشاید ما اشتباه میکنیم ,درسته هنوز اون دوران در راه است!!! ,وما شاهد پرتاب جانانه تاریخ به جلو تر هستیم ,چون شما بی حجابی سبب پیشرفت میدانید پس به جلو حرکت کنید....عجب از این عقب ماندگی .. عجب..!!!

6-وکسی گفت"آمین را بلند بگو...."؟؟!

گفتم:آیا فکر می کنی که بلند گفتن آمین کافیه؟....نه رفیق, بلند گفتن و آهسته گفتن فرقی نداره!!!فقط وفقط با توجه گفتن مهمه!!!وبه قول شیخ رضا جعفری....درد ناگفته به گوش تورسد/لهجه بی ادبان فریاد است....

۷-وکسی گفت کربلا !!!!!!!!

گفتم : همه این هیئتا را که می بینی شعبه ای از کربلا هستن.ولی خوشبحال اونکه تو شعبه مر کزی حساب داره مگه نه؟؟؟؟

-وكسي گفت:" تو كه هيئتي هستي معني خوشبختي رو چي ميدوني؟ فرمول بده؟"

گفتم: اگه بخواي تو هر دودنيا خوشبخت باشي يه فرمول دارم كه هر چي بيشتربه اين فرمول عمل كني درجه خوشبختي بيشتره...در زيارات وارده از طرف حضرات معصومين يك زيارت داريم بنام زيارت آل ياسين  كه از طرف آقا حجت بن الحسن (عج)وارد شده  در اين زيارت خطاب به ائمه معصومين جمله اي داريم كه همين فرمول خوشبختي يا بد بختيه, تا كدومش

بخواي؟!!و اما فرمول اينه كه:"يا مولاي, شقي من خالفكم وسعد من اطاعكم"

خوب ,پس بدبخت كسيه كه با اين خانواده مخالفت كند در همه اعمال وكرداروخوشبخت كسيه كه اين خانواده را اطاعت كند در همه اعما ل وكردار....واين اطاعت ,شدت وضعف داره ,پس پيش به سوي خوشبختي...(خدايش حيف نيست فرمولهاي يك كارشناس روانشناسي را امتحان كنيم ولي حتي براي يكبار هم اين فرمول آسماني را امتحان نكنيم؟يه ذره وجدان ميخواد!!!)

9-وكسي گفت:"قربون اين خداي مهربون چقدر به من روسياه آبروداده ...اين ستاريت خدا چقدره؟"

گفتم: خلاصه ديگه اون مهربونه منو تو نبايد آبرو ريزي كنيم"اللهم اغفر لي الذنوب التي تهتك العصم"ولي حد شو نميتونم بگم, اينقدر بگم تا اين حد شو ديديم كه هنوز با تلاشهاي رئيس جمهور ليست مفسدان اقتصادي اعلام نشده!!!مال مردم و خوردن راس راس دارن ميگردن !چقدر مردم از فقر ونداري جون دادن ....اصلا حق الناس بالا تر از اين حرفاس گناهي كه به اين راحتي ها بخشيده نميشه و اين حق يه نفر نيست حق 60ميليون آدمه...ولي بازم ميگيم قربون اين خداي ستارالعيوب...

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:38  توسط عبدالزهرا  | 

آيا امام(ع) از دشمن براى خود درخواست آب كرد؟

---------------------------------------

در نيمروز اوّل عاشورا با آنكه تشنگى به شدّت به امام(ع)، ياران و خانواده‏اش فشار مى‏آورد؛ اما در هيچ‏يك از منابع معتبر، گزارشى وجود ندارد كه مضمون آن درخواست آب از سوى امام(ع) از دشمن باشد.    اصولاً در هيچ‏يك از اين منابع به محوريت و اهميّت مسأله عطش - چنان‏كه در بين منابع متأخر و برخى مداحان مشهور شد - برخورد نمى‏كنيم. جالب آنكه با مطالعه دقيق رجزها و اشعار حماسى امام(ع) و يارانش در معركه نبرد، هيچ‏گونه اشاره‏اى به مسأله تشنگى و فشار آن نمى‏بينيم.    بالعكس آنچه در اين اشعار و نيز كلمات و عبارات امام(ع) در روز عاشورا مى‏بينيم، سراسر حكايت از عزّت، حماسه و سربلندى دارد. به عنوان مثال كافى است اشاره كنيم كه اين عبارت مشهور در بحبوحه نبرد روز عاشورا از امام حسين(ع) صادر شده است:    «الا و ان الدعى بن الدعى قد ركزنى بين اثنتين بين السلّة و الذلّة و هيهات منا الذلّة يابى اللَّه ذالك لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت و انوف حميّة و نفوس ابيّة من ان نؤثر طاعة اللئام على مصارع الكرام»؛ الهوف، ص 123 و 124. «آگاه باشيد كه زنازاده پسر زنازاده (ابن زياد) مرا بين دو چيز مخير ساخته است: يا با شمشير كشيده آماده جنگ شوم يا لباس ذلّت بپوشم و با يزيد بيعت كنم؛ ولى ذلّت از ما بسيار دور است و خدا و رسول خدا و مؤمنان و پرورده‏شدگان دامن‏هاى پاك و اشخاص با حميّت و مردان با غيرت، چنين كارى را بر ما روا نمى‏دانند كه ذلّت اطاعت از مردم پست را بر كشته شدن با عزّت ترجيح دهيم».    در برخى مجالس و محافل عزادارى، محور عزّت و حماسه و سربلندى در اين نهضت كم‏رنگ‏تر شده و در عوض رقّت و عطوفت بر امام(ع) به عنوان محور اصلى مورد توجه قرار گرفته است. عده‏اى به منظور هر چه رقيق‏تر نشان دادن صحنه كربلا، برخى از گزارش‏هاى غيرواقعى افزوده‏اند و در برخى از موارد، چهره‏اى ذليلانه از امام(ع) به نمايش گذاشته‏اند.    به عنوان مثال در بعضى از اين گزارش‏هاى دروغين، چنين آمده است: «امام(ع) به نزد عمر بن سعد رفته و از او سه درخواست كرد كه درخواست دوم امام(ع) چنين بود: «اسقونى شربة من الماء فقد نشفت كبدى من الظماء»؛ طريحى، المنتخب، ص 439. «مرا مقدارى آب بنوشانيد كه جگرم از تشنگى مى‏سوزد». ابن سعد نيز وقيحانه اين درخواست را رد مى‏كند.    آرى گرچه اين گزارش‏ها در آوردن اشك حتى از سنگ كارساز است؛ اما از سوى ديگر بر چهره عزّتمندانه امام حسين(ع) و عاشورا خدشه وارد مى‏كند. و شيعيان فرهيخته را در تحليل‏ها با چالش‏هاى اساسى روبه رو مى‏سازد. بدين ترتيب با بهانه دادن به دست دشمنان، كارى‏ترين ضربات بر عزت‏مدارى شيعه وارد مى‏شود.به جهت آگاهى بيشتر از نفس عزت‏طلبى در نهضت امام(ع) و چگونگى چالش آن با اين روايت‏هاى دروغين و كيفيت متن و سند اين روايات ر.ك: مقاله «عزت‏طلبى در نهضت امام حسين(ع)»، نعمت اللَّه صفرى فروشانى، مندرج در مجله حكومت اسلامى، ش 26، ص 79 - 116.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:57  توسط عبدالزهرا  | 

آيا امام(ع) از دشمن براى خود درخواست آب كرد؟

---------------------------------------

در نيمروز اوّل عاشورا با آنكه تشنگى به شدّت به امام(ع)، ياران و خانواده‏اش فشار مى‏آورد؛ اما در هيچ‏يك از منابع معتبر، گزارشى وجود ندارد كه مضمون آن درخواست آب از سوى امام(ع) از دشمن باشد.    اصولاً در هيچ‏يك از اين منابع به محوريت و اهميّت مسأله عطش - چنان‏كه در بين منابع متأخر و برخى مداحان مشهور شد - برخورد نمى‏كنيم. جالب آنكه با مطالعه دقيق رجزها و اشعار حماسى امام(ع) و يارانش در معركه نبرد، هيچ‏گونه اشاره‏اى به مسأله تشنگى و فشار آن نمى‏بينيم.    بالعكس آنچه در اين اشعار و نيز كلمات و عبارات امام(ع) در روز عاشورا مى‏بينيم، سراسر حكايت از عزّت، حماسه و سربلندى دارد. به عنوان مثال كافى است اشاره كنيم كه اين عبارت مشهور در بحبوحه نبرد روز عاشورا از امام حسين(ع) صادر شده است:    «الا و ان الدعى بن الدعى قد ركزنى بين اثنتين بين السلّة و الذلّة و هيهات منا الذلّة يابى اللَّه ذالك لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت و انوف حميّة و نفوس ابيّة من ان نؤثر طاعة اللئام على مصارع الكرام»؛ الهوف، ص 123 و 124. «آگاه باشيد كه زنازاده پسر زنازاده (ابن زياد) مرا بين دو چيز مخير ساخته است: يا با شمشير كشيده آماده جنگ شوم يا لباس ذلّت بپوشم و با يزيد بيعت كنم؛ ولى ذلّت از ما بسيار دور است و خدا و رسول خدا و مؤمنان و پرورده‏شدگان دامن‏هاى پاك و اشخاص با حميّت و مردان با غيرت، چنين كارى را بر ما روا نمى‏دانند كه ذلّت اطاعت از مردم پست را بر كشته شدن با عزّت ترجيح دهيم».    در برخى مجالس و محافل عزادارى، محور عزّت و حماسه و سربلندى در اين نهضت كم‏رنگ‏تر شده و در عوض رقّت و عطوفت بر امام(ع) به عنوان محور اصلى مورد توجه قرار گرفته است. عده‏اى به منظور هر چه رقيق‏تر نشان دادن صحنه كربلا، برخى از گزارش‏هاى غيرواقعى افزوده‏اند و در برخى از موارد، چهره‏اى ذليلانه از امام(ع) به نمايش گذاشته‏اند.    به عنوان مثال در بعضى از اين گزارش‏هاى دروغين، چنين آمده است: «امام(ع) به نزد عمر بن سعد رفته و از او سه درخواست كرد كه درخواست دوم امام(ع) چنين بود: «اسقونى شربة من الماء فقد نشفت كبدى من الظماء»؛ طريحى، المنتخب، ص 439. «مرا مقدارى آب بنوشانيد كه جگرم از تشنگى مى‏سوزد». ابن سعد نيز وقيحانه اين درخواست را رد مى‏كند.    آرى گرچه اين گزارش‏ها در آوردن اشك حتى از سنگ كارساز است؛ اما از سوى ديگر بر چهره عزّتمندانه امام حسين(ع) و عاشورا خدشه وارد مى‏كند. و شيعيان فرهيخته را در تحليل‏ها با چالش‏هاى اساسى روبه رو مى‏سازد. بدين ترتيب با بهانه دادن به دست دشمنان، كارى‏ترين ضربات بر عزت‏مدارى شيعه وارد مى‏شود.به جهت آگاهى بيشتر از نفس عزت‏طلبى در نهضت امام(ع) و چگونگى چالش آن با اين روايت‏هاى دروغين و كيفيت متن و سند اين روايات ر.ك: مقاله «عزت‏طلبى در نهضت امام حسين(ع)»، نعمت اللَّه صفرى فروشانى، مندرج در مجله حكومت اسلامى، ش 26، ص 79 - 116.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:57  توسط عبدالزهرا  | 

آيا امام حسين(ع) مى‏دانست شهيد مى‏شود؟ اگر چنين است، چرا با پاى خويش به سوى قتلگاه رفت؟

---------------------------------------

بر اساس احاديث و روايات شيعى، امامان(ع) از علم غيب موهبتى از سوى خداوند بهره‏مندند. خداوند متعال مى‏فرمايد: «عالم الغيب فلا يظهر على‏ غيبه‏أحداً إ لا من ارتضى‏ من رسول».«داناى نهان است و كسى را بر غيب خود آگاه نمى‏كند جز پيامبرى كه از او خشنود باشد»، جن (72)، آيه 26.    اين آيه نشان مى‏دهد كه علم غيب اختصاص به خداوند دارد و كسى جز خدا آن را نمى‏داند. اما ممكن است پيامبر با رضايت پروردگار متعال، بداند و نيز ممكن است ديگر انسان‏ها از سوى خدا و يا به تعليم پيامبران، از آن آگاهى يابند.    علامه طباطبايى(ره) - صاحب تفسير الميزان - در اين باره مى‏گويد: «سيدالشهدا(ع) - به عقيده شيعه اماميه - سومين جانشين از جانشينان پيامبر اكرم(ص) و صاحب ولايت كليه مى‏باشد. علم امام(ع) به اعيان خارجيه و حوادث و وقايع - طبق آنچه از ادله نقليه و براهين عقليه بر مى‏آيد - دو قسم است:    قسم اول: امام(ع) در هر شرايطى - به اذن خداوندى - به حقايق جهان هستى آگاه است، اعم از آنها كه تحت حس قرار دارند يا آنها كه از دايره حس بيرون مى‏باشند؛ مانند موجودات آسمانى و حوادث گذشته و وقايع آينده. قسم دوم: علم عادى است كه پيامبر(ص) و نيز امام(ع) مانند ساير افراد، در مجراى اختيار و بر اساس علم عادى است و آنچه را شايسته مى‏بيند، انجام مى‏دهد».ربانى خلخالى، على، چهره درخشان حسين بن على(ع)، ص 134-140.    بايد توجه كرد كه علم قطعى امام به حوادث تغييرناپذير، مستلزم جبر نيست؛ همان طور كه علم خداوند به افعال انسان، مستلزم جبر نيست؛ چرا كه مشيّت خداوندى به افعال اختيارى انسانى، از راه اراده و اختيار تعلق گرفته است؛ يعنى، خداوند علم دارد كه انسان با اختيار و اراده خود كدام كارها را انجام مى‏دهد.    درباره امام حسين(ع) نيز مى‏دانيم و به نقل متواتر ثابت است كه رسول اكرم(ص) و امام على(ع) از شهادت سيدالشهدا(ع) خبر داده بودند و اين اخبار در معتبرترين كتاب‏هاى تاريخ و حديث ضبط شده است. صحابه، همسران، خويشاوندان و نزديكان پيغمبر(ص) اين اخبار را بلاواسطه و يا با واسطه شنيده بودند.    همچنين وقتى امام حسين(ع) عازم هجرت از مدينه به مكه معظمه شد و هنگامى كه در مكه تصميم به سفر عراق گرفت؛ اعيان و رجال اسلام در بيم و تشويش افتاده و سخت نگران شدند.    هم به ملاحظه اينكه به طور يقين مى‏دانستند بر طبق اخبار پيغمبر(ص) شهادت در انتظار حسين(ع) است و هم به ملاحظه اوضاع روز و استيلاى بنى‏اميه بر جهان اسلام و رعب و هراسى كه از ظلم و ستم‏شان در دل‏ها افتاده و خفقانى كه قلوب مسلمين را فرا گرفته بود؛ از اينكه بتوان با حكومت ستمكار بنى‏اميه به مبارزه برخاست، مأيوس و نااميد بودند و هم با امتحاناتى كه مردم كوفه در عصر حضرت اميرالمؤمنين(ع) و امام  حسن(ع) داده بودند، روشن بود كه امام حسين(ع) به سوى مرگ و شهادت سفر مى‏كند و احتمال اينكه جريان به طور ديگر خاتمه يابد، بسيار ضعيف بود.    امام حسين(ع) به طور مكرر از قتل خود خبر مى‏داد؛ اما از خلع يزيد و تصرف ممالك اسلامى و تشكيل حكومت به كسى خبر نداد؛ هر چند همه را موظف و مكلف مى‏دانست كه با آن حضرت همكارى كنند و از بيعت با يزيد و اطاعت او امتناع ورزند و بر ضد او شورش و انقلاب برپا نمايند. البته آن حضرت مى‏دانست كه چنين قيامى برپا نخواهد شد و خودش با جمعى قليل بايد قيام كنند و كشته شوند. از اين رو شهادت خود را به مردم اعلام مى‏كرد. گاهى در پاسخ كسانى كه از آن حضرت مى‏خواستند سفر نكند و به عراق نرود مى‏فرمود: «من رسول خدا را در خواب ديدم و در آن خواب به كارى مأمور شدم كه اگر آن كار را انجام دهم سزاوارتر است».تاريخ طبرى، ج 4، ص 292؛ الحسن و الحسين سبطا رسول‏الله، ص 91 و 92.    در كشف الغمه از حضرت زين العابدين نقل شده كه فرمود: «به هر منزل فرود آمديم و بار بستيم، پدرم از شهادت يحيى بن زكريا سخن مى‏گفت و از آن جمله روزى فرمود: از خوارى دنيا نزد بارى‏تعالى اين است كه سر مطهر يحيى را بريدند و به هديه نزد زن زانيه‏اى از بنى‏اسرائيل بردند».قمقام، ص 359؛ نظم در رالمسمطين، ص 215.    براى آگاهى بيشتر ر.ك:    الف. مقتل خوارزمى، ف 8، ص 160 و ف 9، ص 187 و ف 10، ص 218 و ص 191 و 192؛    ب. طبرى، ج 4، ص 31؛    پ. كامل، ج 3، ص 278؛    ت. قمقام زخار، ص 333؛    ث. قمقام، ص 263 و 264؛    ج. ترجمه تاريخ ابن اعثم، ص 346.    بنابر آنچه گفته شد مدارك و مصادر معتبر تاريخى دلالت دارند كه امام حسين(ع) از شهادت خود و به دست نيامدن پيروزى نظامى، علم و آگاهى داشت و قيام آن حضرت، اعلان بطلان حكومت يزيد، احياى دين، رفع شبهات و انحرافات فكرى و نجات اسلام از ضربات كشنده حكومت يزيد بود. هنر امام حسين(ع) در اين بود كه «حقانيت» خود را با پاسخ به دعوت كوفيان، با تدبير و «عقلانيت» پيش برد؛ به گونه‏اى كه بر همگان اتمام حجت شد و نهضت خود را با «مظلوميت» آميخته كرد تا چهره ظالمان هر چه منفورتر در طول تاريخ باقى بماند و قابل محو شدن و كم رنگ شدن نباشد. لذا اين رنگ الهى تنها با «شهادت و اسارت» جاودانه ماند0

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:55  توسط عبدالزهرا  | 

آيا امام حسين(ع) مى‏دانست شهيد مى‏شود؟ اگر چنين است، چرا با پاى خويش به سوى قتلگاه رفت؟

---------------------------------------

بر اساس احاديث و روايات شيعى، امامان(ع) از علم غيب موهبتى از سوى خداوند بهره‏مندند. خداوند متعال مى‏فرمايد: «عالم الغيب فلا يظهر على‏ غيبه‏أحداً إ لا من ارتضى‏ من رسول».«داناى نهان است و كسى را بر غيب خود آگاه نمى‏كند جز پيامبرى كه از او خشنود باشد»، جن (72)، آيه 26.    اين آيه نشان مى‏دهد كه علم غيب اختصاص به خداوند دارد و كسى جز خدا آن را نمى‏داند. اما ممكن است پيامبر با رضايت پروردگار متعال، بداند و نيز ممكن است ديگر انسان‏ها از سوى خدا و يا به تعليم پيامبران، از آن آگاهى يابند.    علامه طباطبايى(ره) - صاحب تفسير الميزان - در اين باره مى‏گويد: «سيدالشهدا(ع) - به عقيده شيعه اماميه - سومين جانشين از جانشينان پيامبر اكرم(ص) و صاحب ولايت كليه مى‏باشد. علم امام(ع) به اعيان خارجيه و حوادث و وقايع - طبق آنچه از ادله نقليه و براهين عقليه بر مى‏آيد - دو قسم است:    قسم اول: امام(ع) در هر شرايطى - به اذن خداوندى - به حقايق جهان هستى آگاه است، اعم از آنها كه تحت حس قرار دارند يا آنها كه از دايره حس بيرون مى‏باشند؛ مانند موجودات آسمانى و حوادث گذشته و وقايع آينده. قسم دوم: علم عادى است كه پيامبر(ص) و نيز امام(ع) مانند ساير افراد، در مجراى اختيار و بر اساس علم عادى است و آنچه را شايسته مى‏بيند، انجام مى‏دهد».ربانى خلخالى، على، چهره درخشان حسين بن على(ع)، ص 134-140.    بايد توجه كرد كه علم قطعى امام به حوادث تغييرناپذير، مستلزم جبر نيست؛ همان طور كه علم خداوند به افعال انسان، مستلزم جبر نيست؛ چرا كه مشيّت خداوندى به افعال اختيارى انسانى، از راه اراده و اختيار تعلق گرفته است؛ يعنى، خداوند علم دارد كه انسان با اختيار و اراده خود كدام كارها را انجام مى‏دهد.    درباره امام حسين(ع) نيز مى‏دانيم و به نقل متواتر ثابت است كه رسول اكرم(ص) و امام على(ع) از شهادت سيدالشهدا(ع) خبر داده بودند و اين اخبار در معتبرترين كتاب‏هاى تاريخ و حديث ضبط شده است. صحابه، همسران، خويشاوندان و نزديكان پيغمبر(ص) اين اخبار را بلاواسطه و يا با واسطه شنيده بودند.    همچنين وقتى امام حسين(ع) عازم هجرت از مدينه به مكه معظمه شد و هنگامى كه در مكه تصميم به سفر عراق گرفت؛ اعيان و رجال اسلام در بيم و تشويش افتاده و سخت نگران شدند.    هم به ملاحظه اينكه به طور يقين مى‏دانستند بر طبق اخبار پيغمبر(ص) شهادت در انتظار حسين(ع) است و هم به ملاحظه اوضاع روز و استيلاى بنى‏اميه بر جهان اسلام و رعب و هراسى كه از ظلم و ستم‏شان در دل‏ها افتاده و خفقانى كه قلوب مسلمين را فرا گرفته بود؛ از اينكه بتوان با حكومت ستمكار بنى‏اميه به مبارزه برخاست، مأيوس و نااميد بودند و هم با امتحاناتى كه مردم كوفه در عصر حضرت اميرالمؤمنين(ع) و امام  حسن(ع) داده بودند، روشن بود كه امام حسين(ع) به سوى مرگ و شهادت سفر مى‏كند و احتمال اينكه جريان به طور ديگر خاتمه يابد، بسيار ضعيف بود.    امام حسين(ع) به طور مكرر از قتل خود خبر مى‏داد؛ اما از خلع يزيد و تصرف ممالك اسلامى و تشكيل حكومت به كسى خبر نداد؛ هر چند همه را موظف و مكلف مى‏دانست كه با آن حضرت همكارى كنند و از بيعت با يزيد و اطاعت او امتناع ورزند و بر ضد او شورش و انقلاب برپا نمايند. البته آن حضرت مى‏دانست كه چنين قيامى برپا نخواهد شد و خودش با جمعى قليل بايد قيام كنند و كشته شوند. از اين رو شهادت خود را به مردم اعلام مى‏كرد. گاهى در پاسخ كسانى كه از آن حضرت مى‏خواستند سفر نكند و به عراق نرود مى‏فرمود: «من رسول خدا را در خواب ديدم و در آن خواب به كارى مأمور شدم كه اگر آن كار را انجام دهم سزاوارتر است».تاريخ طبرى، ج 4، ص 292؛ الحسن و الحسين سبطا رسول‏الله، ص 91 و 92.    در كشف الغمه از حضرت زين العابدين نقل شده كه فرمود: «به هر منزل فرود آمديم و بار بستيم، پدرم از شهادت يحيى بن زكريا سخن مى‏گفت و از آن جمله روزى فرمود: از خوارى دنيا نزد بارى‏تعالى اين است كه سر مطهر يحيى را بريدند و به هديه نزد زن زانيه‏اى از بنى‏اسرائيل بردند».قمقام، ص 359؛ نظم در رالمسمطين، ص 215.    براى آگاهى بيشتر ر.ك:    الف. مقتل خوارزمى، ف 8، ص 160 و ف 9، ص 187 و ف 10، ص 218 و ص 191 و 192؛    ب. طبرى، ج 4، ص 31؛    پ. كامل، ج 3، ص 278؛    ت. قمقام زخار، ص 333؛    ث. قمقام، ص 263 و 264؛    ج. ترجمه تاريخ ابن اعثم، ص 346.    بنابر آنچه گفته شد مدارك و مصادر معتبر تاريخى دلالت دارند كه امام حسين(ع) از شهادت خود و به دست نيامدن پيروزى نظامى، علم و آگاهى داشت و قيام آن حضرت، اعلان بطلان حكومت يزيد، احياى دين، رفع شبهات و انحرافات فكرى و نجات اسلام از ضربات كشنده حكومت يزيد بود. هنر امام حسين(ع) در اين بود كه «حقانيت» خود را با پاسخ به دعوت كوفيان، با تدبير و «عقلانيت» پيش برد؛ به گونه‏اى كه بر همگان اتمام حجت شد و نهضت خود را با «مظلوميت» آميخته كرد تا چهره ظالمان هر چه منفورتر در طول تاريخ باقى بماند و قابل محو شدن و كم رنگ شدن نباشد. لذا اين رنگ الهى تنها با «شهادت و اسارت» جاودانه ماند0

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:55  توسط عبدالزهرا  | 

آيا امام حسين(ع) مى‏دانست شهيد مى‏شود؟ اگر چنين است، چرا با پاى خويش به سوى قتلگاه رفت؟

---------------------------------------

بر اساس احاديث و روايات شيعى، امامان(ع) از علم غيب موهبتى از سوى خداوند بهره‏مندند. خداوند متعال مى‏فرمايد: «عالم الغيب فلا يظهر على‏ غيبه‏أحداً إ لا من ارتضى‏ من رسول».«داناى نهان است و كسى را بر غيب خود آگاه نمى‏كند جز پيامبرى كه از او خشنود باشد»، جن (72)، آيه 26.    اين آيه نشان مى‏دهد كه علم غيب اختصاص به خداوند دارد و كسى جز خدا آن را نمى‏داند. اما ممكن است پيامبر با رضايت پروردگار متعال، بداند و نيز ممكن است ديگر انسان‏ها از سوى خدا و يا به تعليم پيامبران، از آن آگاهى يابند.    علامه طباطبايى(ره) - صاحب تفسير الميزان - در اين باره مى‏گويد: «سيدالشهدا(ع) - به عقيده شيعه اماميه - سومين جانشين از جانشينان پيامبر اكرم(ص) و صاحب ولايت كليه مى‏باشد. علم امام(ع) به اعيان خارجيه و حوادث و وقايع - طبق آنچه از ادله نقليه و براهين عقليه بر مى‏آيد - دو قسم است:    قسم اول: امام(ع) در هر شرايطى - به اذن خداوندى - به حقايق جهان هستى آگاه است، اعم از آنها كه تحت حس قرار دارند يا آنها كه از دايره حس بيرون مى‏باشند؛ مانند موجودات آسمانى و حوادث گذشته و وقايع آينده. قسم دوم: علم عادى است كه پيامبر(ص) و نيز امام(ع) مانند ساير افراد، در مجراى اختيار و بر اساس علم عادى است و آنچه را شايسته مى‏بيند، انجام مى‏دهد».ربانى خلخالى، على، چهره درخشان حسين بن على(ع)، ص 134-140.    بايد توجه كرد كه علم قطعى امام به حوادث تغييرناپذير، مستلزم جبر نيست؛ همان طور كه علم خداوند به افعال انسان، مستلزم جبر نيست؛ چرا كه مشيّت خداوندى به افعال اختيارى انسانى، از راه اراده و اختيار تعلق گرفته است؛ يعنى، خداوند علم دارد كه انسان با اختيار و اراده خود كدام كارها را انجام مى‏دهد.    درباره امام حسين(ع) نيز مى‏دانيم و به نقل متواتر ثابت است كه رسول اكرم(ص) و امام على(ع) از شهادت سيدالشهدا(ع) خبر داده بودند و اين اخبار در معتبرترين كتاب‏هاى تاريخ و حديث ضبط شده است. صحابه، همسران، خويشاوندان و نزديكان پيغمبر(ص) اين اخبار را بلاواسطه و يا با واسطه شنيده بودند.    همچنين وقتى امام حسين(ع) عازم هجرت از مدينه به مكه معظمه شد و هنگامى كه در مكه تصميم به سفر عراق گرفت؛ اعيان و رجال اسلام در بيم و تشويش افتاده و سخت نگران شدند.    هم به ملاحظه اينكه به طور يقين مى‏دانستند بر طبق اخبار پيغمبر(ص) شهادت در انتظار حسين(ع) است و هم به ملاحظه اوضاع روز و استيلاى بنى‏اميه بر جهان اسلام و رعب و هراسى كه از ظلم و ستم‏شان در دل‏ها افتاده و خفقانى كه قلوب مسلمين را فرا گرفته بود؛ از اينكه بتوان با حكومت ستمكار بنى‏اميه به مبارزه برخاست، مأيوس و نااميد بودند و هم با امتحاناتى كه مردم كوفه در عصر حضرت اميرالمؤمنين(ع) و امام  حسن(ع) داده بودند، روشن بود كه امام حسين(ع) به سوى مرگ و شهادت سفر مى‏كند و احتمال اينكه جريان به طور ديگر خاتمه يابد، بسيار ضعيف بود.    امام حسين(ع) به طور مكرر از قتل خود خبر مى‏داد؛ اما از خلع يزيد و تصرف ممالك اسلامى و تشكيل حكومت به كسى خبر نداد؛ هر چند همه را موظف و مكلف مى‏دانست كه با آن حضرت همكارى كنند و از بيعت با يزيد و اطاعت او امتناع ورزند و بر ضد او شورش و انقلاب برپا نمايند. البته آن حضرت مى‏دانست كه چنين قيامى برپا نخواهد شد و خودش با جمعى قليل بايد قيام كنند و كشته شوند. از اين رو شهادت خود را به مردم اعلام مى‏كرد. گاهى در پاسخ كسانى كه از آن حضرت مى‏خواستند سفر نكند و به عراق نرود مى‏فرمود: «من رسول خدا را در خواب ديدم و در آن خواب به كارى مأمور شدم كه اگر آن كار را انجام دهم سزاوارتر است».تاريخ طبرى، ج 4، ص 292؛ الحسن و الحسين سبطا رسول‏الله، ص 91 و 92.    در كشف الغمه از حضرت زين العابدين نقل شده كه فرمود: «به هر منزل فرود آمديم و بار بستيم، پدرم از شهادت يحيى بن زكريا سخن مى‏گفت و از آن جمله روزى فرمود: از خوارى دنيا نزد بارى‏تعالى اين است كه سر مطهر يحيى را بريدند و به هديه نزد زن زانيه‏اى از بنى‏اسرائيل بردند».قمقام، ص 359؛ نظم در رالمسمطين، ص 215.    براى آگاهى بيشتر ر.ك:    الف. مقتل خوارزمى، ف 8، ص 160 و ف 9، ص 187 و ف 10، ص 218 و ص 191 و 192؛    ب. طبرى، ج 4، ص 31؛    پ. كامل، ج 3، ص 278؛    ت. قمقام زخار، ص 333؛    ث. قمقام، ص 263 و 264؛    ج. ترجمه تاريخ ابن اعثم، ص 346.    بنابر آنچه گفته شد مدارك و مصادر معتبر تاريخى دلالت دارند كه امام حسين(ع) از شهادت خود و به دست نيامدن پيروزى نظامى، علم و آگاهى داشت و قيام آن حضرت، اعلان بطلان حكومت يزيد، احياى دين، رفع شبهات و انحرافات فكرى و نجات اسلام از ضربات كشنده حكومت يزيد بود. هنر امام حسين(ع) در اين بود كه «حقانيت» خود را با پاسخ به دعوت كوفيان، با تدبير و «عقلانيت» پيش برد؛ به گونه‏اى كه بر همگان اتمام حجت شد و نهضت خود را با «مظلوميت» آميخته كرد تا چهره ظالمان هر چه منفورتر در طول تاريخ باقى بماند و قابل محو شدن و كم رنگ شدن نباشد. لذا اين رنگ الهى تنها با «شهادت و اسارت» جاودانه ماند0

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:55  توسط عبدالزهرا  | 

سعي كردم عكس هاي جديدي باشند ....

  Image hosting by TinyPic

 

    Image hosting by TinyPic

 

   Image hosting by TinyPic

 

  Image hosting by TinyPic

 

  Image hosting by TinyPic

 

   Image hosting by TinyPic

 

  

+ نوشته شده در  ساعت 23:51  توسط عبدالزهرا  | 

آيا از مردان حاضر در كربلا غير از امام سجاد(ع) شخص يا اشخاص ديگرى زنده ماندند يا خير؟

---------------------------------------

با مراجعه به منابع تاريخى، مى‏توان زنده ماندن عده‏اى را به دست آورد، در دو بخش بنى هاشم و اصحاب ديگر معرفى مى‏كنيم:  يك. بنى هاشم:    1. امام سجاد(ع)    2. حسن بن حسن معروف به حسن مثنّى‏    او در روز عاشورا در حالى‏كه مجروح بود، اسير شد و در حالى‏كه اسماء بن خارجه قصد كشتن او را داشت، عمربن سعد نگذاشت كشته شود. او با فاطمه دختر امام حسين(ع) ازدواج كرد و در 35 سالگى دار فانى را وداع گفت. او مدتى متولى اوقاف و صدقات حضرت على(ع) بود.بحارالانوار، ج 44، ص 166 و 167.    حسن بن حسن پدر عبدالله بن حسن (معروف به عبدالله محض)، پدر محمد بن عبدالله (معروف به نفس زكيه) است و به جهت آنكه اولين علوى‏اى بود كه از پدر و مادر علوى به دنيا آمده بود، به اين لقب ملقب شد.    3. زيد بن حسن(ع)    او نيز از فرزندان امام حسن(ع) بود كه بعضى منابع، گزارش حضور او را در كربلا ذكر كرده‏اند.مقاتل الطالبيين، ص 119؛ به نقل از: شهيد جاويد، ص 109.او مدّت نود سال زيست و از بزرگان بنى‏هاشم به حساب مى‏آمد كه مدّت‏ها متولّى صدقات پيامبر اكرم(ص) بود.بحارالانوار، ج 44، ص 163-165.    4. عمرو (عمر) بن حسن(ع)    گزارش حضور او در كربلا و زنده ماندنش پس از اين واقعه در بعضى از منابع ذكر شده است.تاريخ طبرى، ج 4، ص 359؛ به نقل از: شهيد جاويد، ص 109.    5. محمد بن عقيل‏    6. قاسم بن عبدالله بن جعفرسير اعلام النيلاء، ج 3، ص 203؛ به نقل از: شهيد جاويد، ص 109.  دو. اصحاب ديگر:    1. عقبة بن سمعان‏ او غلام رباب همسر امام حسين(ع) بود كه در روز عاشورا اسير گرديد و به نزد عمر بن سعد برده شد. هنگامى كه عمر شنيد او برده است، دستور آزادى او را داد.وقعة الطف، مقدمه، ص 32؛ به نقل از: تاريخ طبرى، ج 5، ص 454.    2. ضحاك بن عبدالله مشرقى‏    او با امام حسين(ع) چنين شرط كرده بود: تا مادامى كه آن حضرت يار و ياورى دارد، در كنار او باشد و هنگامى كه امام(ع) تنها شد، بتواند آن حضرت را ترك كند. از اين رو در روز عاشورا و در آخرين لحظات به نزد امام(ع) آمد و شرط خود را يادآور شد. امام(ع) او را تصديق كرده اما پرسيد: چگونه خود را نجات مى‏دهى؟ سپس فرمود: اگر بتوانى خود را نجات دهى، از نظر من مانعى ندارد.    او پس از شنيدن اين سخن، سوار بر اسب خود شد و با جنگ و كشتن دو نفر از سپاه دشمن و شكافتن صف آنها، توانست به طور معجزه‏آسا خود را نجات دهد.الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 569.مورخان بعدها از او به عنوان يكى از راويان حوادث مختلف عاشورا بهره بردند.وقعة الطف، ص 34 و 35 (مقدمه).    3. غلام عبدالرحمن بن عبدالله انصارى‏    او در صحنه كربلا حضور داشته و ناقل برخى از روايات بوده است. او مى‏گويد: هنگامى كه ديدم ياران كشته شدند، من از صحنه فرار كرده و خود را نجات دادم.وقعة الطف، ص 35؛ مقدمه به نقل از: تاريخ طبرى، ج 5، ص 421 و 422.    4. مرقع بن ثمامة اسدى‏    5. مسلم بن رباح مولى على‏شهيد جاويد، ص‏109 به نقل‏از:تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏347 و تهذيب تاريخ ابن‏عساكر، ج‏4،ص‏338.    همان‏گونه كه ذكر شد، تعداد فراوانى از روايات واقعه كربلا كه در كتاب‏هاى تاريخى به يادگار مانده، با واسطه يا بى‏واسطه از اين افراد نقل شده است. با مراجعه به منابع تاريخى، مى‏توان زنده ماندن عده‏اى را به دست آورد، در دو بخش بنى هاشم و اصحاب ديگر معرفى مى‏كنيم:     يك. بنى هاشم:    1. امام سجاد(ع)    2. حسن بن حسن معروف به حسن مثنّى‏    او در روز عاشورا در حالى‏كه مجروح بود، اسير شد و در حالى‏كه اسماء بن خارجه قصد كشتن او را داشت، عمربن سعد نگذاشت كشته شود. او با فاطمه دختر امام حسين(ع) ازدواج كرد و در 35 سالگى دار فانى را وداع گفت. او مدتى متولى اوقاف و صدقات حضرت على(ع) بود.

+ نوشته شده در  ساعت 23:45  توسط عبدالزهرا  | 

۱-سئوالات شرعی که در این ایام پرسیده میشود....کلیک کنید...

 ۲-سئوالات متداول یا شبهاتی که بیشتر به ذهن انسان خطور میکنند.....

آيا از مردان حاضر در كربلا غير از امام سجاد(ع) شخص يا اشخاص ديگرى زنده ماندند يا خير؟

آيا امام حسين(ع) مى‏دانست شهيد مى‏شود؟ اگر چنين است، چرا با پاى خويش به سوى قتلگاه رفت؟

آيا امام(ع) از دشمن براى خود درخواست آب كرد؟

آيا پرسش از فلسفه عزادارى امر معقولى است يا خير؟

آيا در شب عاشورا كسى از ياران امام(ع) او را ترك كرد؟ اصلاً تعداد ياران امام(ع) در صحنه نبرد عاشورا چند نفر بودند؟

آيا در مورد برپايى مراسم عزادارى براى اهل‏بيت(ع) روايتى وجود دارد؟

آيا سياه‏پوشى در ميان ملل ديگر رايج است؟ آيا سياه‏پوشى از سوى عباسيان يا اعراب پس از اسلام به ايران منتقل شده است و در تمدن ايران چنين چيزى وجود ندارد؟

آيا شهربانو دختر يزدگرد سوّم مادر امام سجاد(ع) بوده؟ و در سرزمين كربلا حضور داشته؟ و فرار او به سمت ايران به دستور امام حسين(ع) و مدفون شدنش در آرامگاهى كه هم‏اكنون در تهران به بى‏بى‏شهربانو شهرت دارد، صحيح است؟

آيا صرف گريه كردن و عزادارى براى امام حسين(ع) براى افرادى كه دچار روزمرگى و معاصى هستند، مى‏تواند سودمند باشد؟

آيا عزادارى براى امام حسين(ع)، در زمان امامان(ع) سابقه‏دارد؟

آيا قيام امام حسين(ع) و فرهنگ عاشورا، مى‏تواند دليلى بر بطلان طرفداران جدايى دين از سياست (سكولاريسم) باشد؟

آيا مراسم عزادارى از دوران صفويه رواج يافت؟

آيا يزيد توبه كرد و آيا اصولاً توبه چنين شخصى پذيرفته مى‏شود؟

از نگاه عرفانى چگونه مى‏توان سوز و گريه براى امام حسين(ع) را با عشق به خدا و سير و سلوك پيوند داد؟

اگر قبول داريم كه حضرت سيدالشهداء با شهادت خويش به مقام فنا - كه بالاترين مرحله سلوك است - رسيده‏اند، ديگر اشك ريختن براى او چه معنا دارد؟

اگر هدف انسان كشته شدن و مظلوميت و اسارت اهل و عيال باشد؛ القاى نفس در تهلكه است كه عقلاً و شرعاً بر حسب آيه كريمه «و لاتلقوا بايديكم الى التهلكة» بقره (2)، آيه 195.، جايز نيست؛ پس چگونه امام(ع) براى شهادت و كشته شدن بيرون شد و مقدمات آن را با اختيار خود فراهم ساخت؟

با توجه به ابهت و شوكتى كه حضرت امام حسين(ع) داشتند چرا در برخى مراسم و مجالس، چهره مظلوم و خوار، از ايشان ترسيم مى‏كنند چگونه توجيه مى‏شود؟

با توجه به داستان مسلم‏بن عقيل آيا مى‏توان يك فرد را در جامعه‏اى اسلامى كشت يا دستور ترور آن را داد؟ يا مستقيماً بدون نياز به دستور قاضى، كسى را ترور كرد؟

به چه دليل ادعا مى‏كنيد كه انقلاب اسلامى ايران متأثر از قيام امام حسين(ع) و فرهنگ عاشورا است؟ نقش آن در پيدايش، پيروزى و تداوم انقلاب اسلامى چيست؟

به چه دليل و با كدامين توجيه منطقى، امام حسين(ع) به هيچ وجه حاضر نبود، - ولو از روى مصلحت - با يزيد بيعت كند؟

چرا امام حسين(ع) با اينكه مى‏دانست به شهادت مى‏رسد، خانواده خود را به همراه برد؟ جايگاه و نقش زنان در انقلاب عاشورايى حسين(ع) چه بود؟

چرا امام حسين(ع) با اينكه مى‏دانست دشمن به سخنانش بى اعتنا است، تا لحظات آخر آنان را نصيحت مى‏كرد و براى آنها دل مى‏سوزاند؟

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:44  توسط عبدالزهرا  | 

منشأ زنجيرزنى، سينه‏زنى، تعزيه و علامت از كدام فرهنگ و ملل است؟

---------------------------------------

«زنجيرزنى»، از هندوستان و پاكستان به ايران آمده است. از آنجا كه برخى به وضع نامناسبى با زنجير عزادارى كرده و موجب زخمى شدن بدن و خون آمدن آن مى‏گشت، برخى از علما به حرمت آن فتوا دادند؛ ولى اگر اين عمل به شيوه‏اى انجام شود كه موجب صدمه به بدن و تقبيح عاقلان نگشته و زمينه را براى وهن آموزه‏هاى عاشورا فراهم نسازد، اشكالى ندارد؛ چنان كه در عموم عزادارى‏هاى ايران در خصوص زنجيرزنى، به دليل رعايت شؤون عزادارى اين نوع سوگوارى رايج است.موسوعة العتبات المقدسة، ج 8، ص 378.    اصل سنت «سينه زنى» در ميان عرب‏ها رايج بوده و بعدها به صورت موجود درآمده است كه با انتخاب نوحه‏هاى سنگين، حركات دست بر سينه مى‏خورد. اين‏گونه عزادارى ابتدا به صورت فردى بوده و زمانى كه سوگوارى علنى و گسترده شد - خصوصاً در زمان صفويه - به شكل گروهى درآمده است.موسيقى مذهبى ايران، ص 26.    «تعزيه»، عبارت است از مجسم كردن و نمايش دادن واقعه جانسوز عاشورا. ظاهراً اين نوع عزادارى در دوره كريم‏خان زند در ايران معمول و در زمان صفويه رايج شد و در زمان ناصرالدين شاه گسترش يافت منشأ آن هم مشاهدات شاه در سفرهاى خود از تئاترهاى اروپا بوده كه اين امر، نمايش‏دهى را در واقعه عاشورا عينى ساخته است. بايد توجّه داشت كه اجراى تعزيه، مخصوص ايران نبوده و در كشورهاى اسلامى و شيعى ديگرى نيز اين سنت مورد توجّه بوده است و با سبك‏هاى گوناگون و اعتقادات و مراسم مختلف و ابزار و ادوات ديگرى اجرا مى‏شود؛ از جمله در هند و پاكستان كه رواج بيشترى دارد.همان، ص 33 - 35 و درآمدى بر نمايش و نيايش در ايران، ص 86، كيهان فرهنگى، مهر 63، ص 27.    «علامت»، از ابزار و وسايل عزادارى امام حسين(ع) است كه در هيئت‏ها و دسته‏هاى مذهبى به كار گرفته مى‏شود. اين ابزار پس از ارتباط ايران با اروپايى‏ها در عصر قاجار، از آيين‏هاى مذهبى مسيحيت اقتباس شده است. اين ابزار، نماد و مظهرى است كه گاهى عزاداران را از محتوا و اصل عزادارى و اقامه شعائر دينى بازمى‏دارد.فرهنگ عاشورا، ص 346.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:43  توسط عبدالزهرا  | 

فلسفه سياه‏پوشى در ايام عزادارى چيست؟

---------------------------------------

رنگ سياه از جهات گوناگون، آثار و خواص مختلف دارد و به اعتبار هر يك از اين خواص، در مورد يا مواردى خاص، فرد يا گروهى مخصوص براى منظور ويژه خويش از آن بهره مى‏گيرند. رنگ سياه از جهتى رنگ پوشش است؛ يعنى، رنگ تيره سبب استتار و اختفا مى‏گردد و گاه براى چنين امرى به كار گرفته مى‏شود.نگا: يادداشت‏هايى در زمينه فرهنگ و تاريخ، صص 272-273.    رنگ سياه از جهت ديگر، رنگ هيبت و تشخص است و ازاين‏رو، لباس رسمى شخصيت‏ها نوعاً سياه يا سرمه‏اى سير است، و در نقل‏هاى تاريخى موارد فراوانى را مى‏توان يافت كه براى نشان دادن هيبت و تشخص فرد، گروه، حكومت يا مسأله‏اى از اين رنگ استفاده مى‏شده است.ابن اثير يكى از مورخان برجسته مى‏نويسد: ابومسلم خراسانى روزى خطبه خواند. مردى برخاست و پرسيد: اين علامت سياه كه بر تو مى‏بينم، چيست؟ گفت: ابوزبير از جابر بن عبدالله انصارى روايت كرده است كه گفت: پيغمبر(ص) هنگام فتح مكه عمامه سياهى بر سر داشت و اين لباس هيبت و لباس دولت است. (ترجمه الكامل، ج 9، ص 114).    يكى ديگر از خواص و آثار رنگ سياه، آن است كه اين رنگ به صورت طبيعى، رنگى حزن‏آور و دلگير و مناسب عزا و ماتم است. از همين رو، بسيارى از مردم جهان، از اين رنگ به عنوان اظهار غم و اندوه از مرگ دوستان و عزيزان خود سود مى‏جويند.    امّا بايد توجه داشت كه انتخاب رنگ سياه در ايام سوگوارى - علاوه بر نكته فوق - علتى منطقى - عاطفى نيز دارد و آن عبارت است از اين حقيقت كه كسى كه در ماتم عزيزان خويش، جامه سياه مى‏پوشد و در و ديوار را سياهپوش مى‏كند، با اين عمل مى‏خواهد بگويد و بفهماند كه: «تو، مايه روشنى چشم من و در حكم فروغ ديدگان من بودى و دفن پيكر تو در دل خاك بسان افول ماه و خورشيد در چاه مغرب، سينه حيات و زندگى را در چشمم تيره و تار ساخته و زمين و زمان را در سياهى و ظلمت فرو برده است».    چنان كه حضرت زهرا(س) در روز هشتم رحلت حضرت رسول(ص) بر سر قبر آن حضرت رفت و فرياد برآورد: «يا ابتاه انقطعت بك الدنيا بانوارها و زوت زهرتها و كانت ببهجتك زاهرة فقد اسود نهارها، فصار يحكى حنادسها رطبها و يابسها ... و الأسى لازمنا ...»؛ بحارالانوار، ج 43، صص 174 - 180.«اى پدر! تو رفتى و با رفتن تو، دنيا روشنى‏هاى خويش را از ما برگرفت و نعمت و خوشى‏اش را از ما دريغ كرد. جهان، به حسن و جمال تو، روشن و درخشان بود [ولى اكنون با رفتن تو ]روز روشن آن سياه گشته و تر و خشكش حكايت از شب‏هاى بس تاريك دارد ... و حزن و اندوه، همواره، ملازم ما است ...».

بى مهر رخت، روز مرا نور نمانده است‏         و ز عمر، مرا جز شب ديجور نمانده است‏

    بنابراين، سياه‏پوشى، به دليل رمز و رازى كه در اين رنگ نهفته است؛ به عنوان يك رسم طبيعى و سنت منطقى نشان حزن و اندوه دارد و پيروان اهل‏بيت(ع) در ايام عزادارى، لباس سياه بر تن مى‏كنند؛ زيرا لباس سياه، نشانه عشق و دوستى به ساحت آنان، اعلام جانبدارى از سرور آزادگان، در جبهه ستيز حق و باطل و اظهار تيره شدن آفاق حيات معنوى است.نگا: سياهپوشى در سوگ ائمه نور، صص 31 - 53.    لباس مشكين در عزادارى امامان نور(ع) - خصوصاً سالار شهيدان - جسمى تيره، ولى جانى روشن دارد. در ظاهر سياه است ولى در باطن سپيد و چه خوش گفته است شيخ محمود شبسترى در گلشن راز:

سياهى گر بدانى نور ذات است‏          به تاريكى درون، آب حيات است‏

 

چه مى‏گويم، كه هست اين نكته باريك شب روشن ميان روز تاريك‏

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:42  توسط عبدالزهرا  | 

چه كنم كه بتوانم براى امام حسين(ع) عزادارى و گريه كنم؟ راه آمادگى روحى و روانى گريه بر امام حسين(ع) چيست؟

---------------------------------------

به منظور پاسخ به اين سؤال، لازم است ابتدا از ديدگاه روان‏شناسى گريه را به عنوان يك حالت رفتار و جلوه احساسى هيجان معنا كنيم و آن‏گاه عوامل مؤثر در بروز آن را شناسايى كرده تا با فراهم ساختن عوامل و علل، معلول (گريه) را تحصيل كنيم.    گريه انواع متعدد دارد و دامنه تنوع آن از گريه شادى تا گريه غم را در بر مى‏گيرد و روشن است كه گريه بر امام حسين(ع)، گريه سوگ و غم‏گسارى است؛ لذا بايد از بين انواع گريه، گريه سوگ و غم گسارى را تعريف و عوامل مؤثر بر بروز اين نوع گريه را برشماريم.    گريه سوگ و غم، در واقع جلوه خارجى غمگينى است. گريه سوگ واكنشى است كه فرد به هنگام احساس غمگينى از خود نشان مى‏دهد و سوگوارى و عزادارى - گريه جلوه آن است - يك جلوه رفتارى و اجتماعى از ماتم و ساير رفتار و اعمال مربوط به داغ‏ديدگى است. پس اگر در پى عزادارى و گريه هستيم، بايد غم را تحصيل كنيم كه حالت برانگيزنده گريه است؛ يعنى، اگر در صدد گريه بر امام حسين(ع) و سوگوارى بر سالار شهيدان هستيم، بايد غم حسين(ع) را در دل داشته باشيم و داغ حضرتش را در سينه جاى دهيم.

اى صبا نكهتى از كوى فلانى به من آر            زار و بيمار غمم راحت جانى به من آر

    چون:

گر ديگران به عيش و طرب خرسند و شاد       مارا غم نگار بود مايه سرور

    پس بايد تحصيل غم نمود و براى تحصيل آن، ابتدا بايد غم را تعريف و سپس عوامل بروز آن را شناخت و بيان كرد. غم و يا غمگين بودن، واكنشى نسبت به يك رويداد رنج‏آور و حالت و وضعيتى است كه به دنبال از دست دادن يك شى‏ء و يا شخص مهم پديدار مى‏شود. «داغ‏ديدگى و غم» به فقدان ناشى از مرگ يك شى‏ء يا موضوع (و شخص) گفته مى‏شود كه نسبت به آن، دلبستگى عاطفى وجود دارد. بنابراين بايد دلبسته به آن شخص و ياشى‏ء بود تا با از دست دادن آن، به غمش مبتلا گرديد و از فقدان او، غمگين شد و گريه و سوگ بپا داشت، حال اگر مى‏خواهيد در سينه‏تان غم امام حسين(ع) خانه كند تا از شهادت او غمگين گرديد، بايد قبلاً دلبسته آن حضرت باشيد. قلبى كه دلبسته امام حسين(ع) نيست، به شى‏ء ديگرى و چه بسا به امور متضاد و مغاير با آن حضرت بسته شده است. از نبودن امام حسين(ع) متلاطم نمى‏شود و آرام و قرار او به هم نمى‏خورد. همان‏گونه كه با بودن آن حضرت قرار پيدا نمى‏كند، با نبودن ايشان هم بى‏قرار نمى‏شود.    دلبسته امام حسين(ع)، از غم فراق و اندوه شهادت او غمگين مى‏گردد. آن‏گاه كه غم آمد و علت شد، معلول خود پا به ميان گذاشته و گريه و عزادارى بى‏چون و چرا ظاهر مى‏شود. عزيز و دلبند از دست دادن همان و ماتم‏زده گشتن و گريه سر دادن همان.    پس پاسخ اين سؤال و علاج اين درد ريشه در دل بستن دارد كه چسان دلبسته امام حسين(ع) شويم؟ راه تحصيل دلبستگى «شناخت» است. آشنايى با يك شى‏ء، پى بردن به نقش آن در زندگى - به ويژه نقش عملى آن و تأثير آن در تحصيل اهداف زندگى و آشنايى با جايگاه آن در زندگى - جملگى مسيرهاى شناخت و در پى آن رسيدن به دلبستگى است. از نظر علمى، زندگى كردن با يك شى‏ء افزون برآشنايى و راه‏هاى شناختى، خود موجب دلبستگى مى‏شود. كافى است در زندگى شخصى خود اندكى تأمل كنيم تا به اين حقايق پى ببريم كه چگونه فقدان شخصى كه مدت‏ها با او زندگى كرده‏ايم (هر چند غريبه و دورترين فرد باشد)، موجب غمگينى و گاهى بروز حالات عزا و سوگ مى‏شود.    اينك اگر در پى گريه و سوگوارى براى امام حسين(ع) هستيم، بايد شناخت خود را از ايشان افزايش و ارتقا بخشيم. شناخت شخص اباعبداللّه(ع)، اهداف او، مكتب، مرام و عقيده او، نقش او در حيات فردى، اجتماعى و دينى و حتى شخصى و جايگاه او در زندگى و زيستن با اين شناخت، جملگى موجب دلبستگى با سالار شهيدان مى‏شود. توجّه داريم كه وقتى از زندگى كردن و زيستن با اين شناخت‏ها سخن مى‏گوييم، مقصود آن است كه شناخت ما از حضرت حسين(ع) و اهداف، مرام و مكتب و ... او، نبايد محدود به يك شناخت ذهنى و تصور صرف گردد؛ بلكه بايد بر اساس اين شناخت زندگى كرد تا دلبستگى حاصل شود؛ وگرنه ما از خيلى افراد آگاهى و شناخت داريم؛ ولى هرگز از فقدان آنها غمگين نمى‏شويم. پس افزون بر شناخت، بايد بر اساس همين شناخت، با آن فرد زندگى كنيم و يا او در زندگى ما جايگاهى بيابد. گويا با شخص او مدت‏ها زير يك سقف زندگى كرده‏ايم تا دلبستگى ايجاد گردد.    روشن است كه دلبستگى يك مفهوم تشكيكى است و مراتب متنوّع دارد و شدّت و ضعف مى‏پذيرد. همه افرادى كه با يك شخص آشنا هستند و با وى زندگى كرده‏اند؛ به يك اندازه دلبستگى ندارند. به هر ميزان كه اين دلبستگى بيشتر باشد، به همان ميزان هم بعد از فراق و فقدان، غمگين و ماتم را موجب مى‏گردد.    افسوس كه برخى دل خود را با ياد حسين(ع) زنده نكرده‏اند و از آن حضرت شناخت و آگاهى ندارند! اين گونه افراد نه تنها در شهادت حسين بن على(ع) نمى‏توانند سوگوارى و عزادارى كنند و چشم خود را به گريه سيراب سازند؛ بلكه گريه و سوگوارى ديگران براى آنان تمسخرآميز و حتى بى‏معنا و گاه مضحك مى‏نمايد!  منابع پاسخ: 1. دادستان، پريرخ، روان‏شناسى مرضى، سمت 1372، ص 27 و 327. 2. معتمدى، غلام حسين، انسان و مرگ، نشر مركز، 1372، ص 219. 3. خسروى، زهره، روان درمانى داغديدگى، نشر نقش هستى، 1374، ص 61و53. 4. شعارى نژاد، على اكبر، فرهنگ علوم رفتارى، اميركبير، 1364، ص 425. «بزرگداشت عاشورا» احساسات يا عقلانيت!

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:41  توسط عبدالزهرا  | 

معناى «ثارالله» چيست؟ آيا اطلاق اين كلمه به امام حسين(ع)، ريشه قرآنى و روايى دارد؟

---------------------------------------

«ثار» از ريشه «ثَأر» و «ثُؤرة» به معناى انتقام و خونخواهى و نيز به معناى خون آمده است.ر.ك: الطريحى، مجمع البحرين، ج 1، ص 237، معين، محمد، فرهنگ فارسى، ج 1، ص 1185، مفردات راغب، ص 81.    1. براى «ثارالله» معانى و وجوه مختلفى ذكر شده كه هر يك تفسير خاص خود را مى‏طلبد. در مجموع به اين معنا است كه: خداوند، ولىّ دم آن حضرت است و خود او خون آن بزرگوار را از دشمنانش طلب مى‏كند؛ چرا كه ريختن خون سيدالشهدا در كربلا، تجاوز به حريم و حرمت الهى و طرف شدن با خداوند است. به طور كلى از آن جهت كه اهل بيت(ع) «آل الله» هستند، شهادت اين امامان، ريخته شدن خونِ متعلق به خداوند است.محدثى، جواد، درسهايى از زيارات عاشورا، ص 14، عزيزى تهرانى، اصغر؛ شرح زيارت عاشورا، ص 35.    اگر چه اين واژه در قرآن نيامده است؛ ليكن مى‏توان آن را با آيات قرآنى اين گونه توجيه نمود. خداوند مى‏فرمايد: «من قتل مظلومًا فقد جعلنا لوليه‏سلطَنًا»؛ اسراء (17)، آيه 33.«آن كس كه مظلوم كشته شده، براى ولى‏اش سلطه (و حق قصاص) قرار داديم».    هر كسى (صرف نظر از مسلك و مذهبش)، اگر مظلومانه كشته شود، اولياى دم او، حق خون‏خواهى دارند و از آنجا كه اهل بيت(ع) - به ويژه امام حسين(ع) - مظلومانه و در راه ايمان و حق و خداوند كشته شده‏اند و جان به جان آفرين تسليم كرده‏اند، در واقع «ولىّ دم» و خونخواه آنان، خود خداوند است.    بنابراين «ثارالله» به اين معنا است كه خون بهاى امام حسين(ع)، متعلق به خدا است و او كسى است كه خون بهاى امام حسين(ع) را خواهد گرفت. اين واژه حاكى از شدت همبستگى و پيوند سيدالشهدا(ع) با خداوند است كه شهادتش همچون ريخته شدن خونى از قبيله خدا مى‏ماند كه جز با انتقام‏گيرى و خون‏خواهى خدا، تقاص نخواهد شد.ر.ك. فرهنگ عاشورا، واژه «ثار».    2. اگر «ثار» به معناى خون باشد، قطعاً مراد از «ثارالله» معناى حقيقى نيست؛ بلكه يك نوع تشبيه، كنايه و مجاز است. چون مسلّم است كه خدا موجودى مادى نيست تا داراى جسم و خون باشد؛ پس اين تعبير از باب تشبيه معقول به محسوس است؛ يعنى، همان گونه كه نقش خون در بدن آدمى نقش حياتى است، وجود مقدس امام حسين(ع) نسبت به دين خدا چنين نقشى دارد و احياى اسلام با نهضت عاشورا بوده است.    3. شايد بتوان در اين باره با نگاه عرفانى مستند به روايات نيز به نتيجه‏اى نورانى دست يافت. از امام على(ع) نيز به «اسدالله الغالب» و «يدالله» تعبير شده است و در حديث «قرب نوافل» از پيامبر(ص) روايت شده است كه خداوند فرمود:    «ما تحبب الى عبدى بشى‏ء احب الىّ مما افترضته عليه و انه ليتحبب الىّ بالنافله حتى احبه فاذا احببته كنت سمعه الذى يسمع به و بصره الذى يبصر به و لسانه الذى ينطق به و يده التى يبطش بها و رجله التى يمشى بها اذا دعانى احببته و اذا سألتنى اعطيته»؛محاسن برقى، ج 1، ص 291.«بنده من به چيزى دوست داشتنى تر از واجبات، نزد من اظهار دوستى نمى‏كند و همانا او با نوافل نيز به سوى من اظهار دوستى مى‏كند. آن گاه كه او را دوست بدارم گوش او مى‏شوم كه با آن مى‏شنود و ديده او مى‏شوم كه با آن مى‏بيند و زبان او مى‏شوم كه با آن سخن مى‏گويد و دست او مى‏شوم كه با آن ضربه مى‏زند و پاى او مى‏شوم كه با آن راه مى‏رود. اگر به درگاه من دعا كند، او را دوست خواهم داشت و اگر از من درخواست كند به او عطا مى كنم».    از اين روايت به خوبى آشكار مى‏شود كه اولياى خداوند، «خليفه» او بر روى زمين و مظهر افعال الهى‏اند. خداوند جسم نيست، اما آنچه را كه اراده مى‏كند انجام بدهد، از طريق دست اولياى خود به ظهور مى‏رساند و كمكى را كه مى‏خواهد به سوى بنده‏اى بفرستد، با پاى اولياى خود مى‏رساند. و خونى را كه مى‏خواهد از سوى خود براى احياى دين خودش ريخته شود، از طريق شهادت اولياى خودش ظاهر مى‏سازد. از اين رو همان طور كه دست امام على(ع) دست قدرت خدا و «يدالله» است؛ خون امام حسين(ع) نيز خون خدا و «ثارالله» است.    از اين رو در زيارت عاشورا مى‏خوانيم: «السلام عليك يا ثار الله  و ابن ثاره‏والو تر  الموتور»؛ «سلام بر تو اى خون خدا و فرزند خون او! سلام بر تو اى يگانه دوران!» همان گونه كه مرحوم ابن قولويه در زيارت هفدهم و بيست و سوم امام حسين(ع) اين فقره را نقل مى‏كند: «و انك ثار الله فى الأرض و الدم الذى‏ لا يدرك ثاره أحد من أهل الأرض و لا يدركه الا الله وحده»؛(ترجمه كامل الزيارات، ص 683، زيارت 16).    همان گونه كه نقش خون در بدن آدمى نقش حياتى است و بود و نبودش، مرگ و زندگى او را رقم مى‏زند، وجود مقدّس امام على و امام حسين(ع) نزد خدا و در دين او چنين نقشى دارند كه اگر آن حضرت نبود، اسلام نبود و اگر حسين(ع) نبود، اسلام و تشيّع نبود.    آرى! تا ياد و نام سيّدالشّهدا(ع) زنده و بر سر زبان‏ها است، تا عشق حسين(ع) در دل‏ها مى‏تپد، تا آتش محبت و ولايت او در قلوب انسان‏ها مشتعل است، تا فرياد «يا حسين» بر بلنداى آسمان‏ها و زمين طنين انداز است؛ نام و ياد خدا زنده و پايدار است؛ چون او همه هستى خود را در راه خدا انفاق و ايثار كرد، سيماى ننگين رياكاران و تحريف‏گران زمان را آشكار نمود و نقاب از چهره زشت آنها برداشت و اسلام ناب نبوى و علوى را بر مردم نماياند. خون او شرافت «ثارالله» را گرفت.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:40  توسط عبدالزهرا  | 

چرا كوفيانى كه با آن همه شور و شوق از امام(ع) دعوت كرده بودند، امام(ع) را يارى نكرده و بلكه عليه او جنگيدند؟

---------------------------------------

پاسخ به اين سؤال در گرو پاسخ تفصيلى به دو سؤال ديگر است.    يك. علل نامه نگارى كوفيان و دعوت گسترده آنها از امام حسين(ع) چه بود؟    دو. عبيداللَّه بن زياد از چه ابزارهايى براى سركوب قيام كوفه بهره برد؟    يك. در آغاز بايد به اين نكته توجه داشت كه نامه‏نگارى كوفيان، در ايام اقامت امام حسين(ع) در مكّه (دهم ماه رمضان سال 60 ق) آغاز شدوقعة الطف، ص 92.و از جهت فراوانى به مقدارى رسيد كه به حق مى‏توان از آن به نهضت نامه‏نگارى ياد كرد. ظرف اين چند روز، اين حركت به مرحله‏اى رسيد كه در روز به طور متوسّط ششصد نامه به امام(ع) مى‏رسيد؛ به گونه‏اى كه تعداد نامه‏ها به دوازده هزار نامه رسيد.بحارالانوار، ج 44، ص 344.    با مطالعه و بررسى اجمالى اسامى و امضاهايى كه در ذيل برخى از نامه‏هاى به جا مانده به دست رسيده و با توجه به قرائن، مى‏توان به اين نتيجه رسيد كه نامه نگاران از يك طيف خاص نبوده و گروه‏هاى مختلف با گرايش‏هاى بسيار متفاوت را در بر مى‏گرفته است؛ به گونه‏اى كه در ميان آنها نام شيعيان خاصّى همچون سليمان بن صرد خزاعى، مسيّب بن نجبه خزارى، رفاعة بن شداد و حبيب بن مظاهر ديده مى‏شد.وقعة الطف، ص 90 و 91.    در نقطه مقابل افرادى از حزب اموى ساكن در كوفه، همانند شبث بن ربعى (كه بعدها مسجدى به شكرانه كشته شدن امام حسين(ع) بنا كردتاريخ طبرى، ج 6، ص 22.)، حجّار بن ابجر (كه در روز عاشورا در حالى‏كه از سرداران سپاه عمر بن سعد بود، نامه خود به امام(ع) را انكار كردهمان، ج 5، ص 425.)، يزيد بن حارث بن يزيد (او نيز نامه خود به امام(ع) را در روز عاشورا انكار كردهمان.)، عزرة بن قيس (فرمانده سپاه اسب سوار در لشكر عمر بن سعدهمان، ص 412.) و عمرو بن حجاج زبيدى (مأمور شريعه فرات همراه با پانصد سوار به منظور جلوگيرى از دسترسى امام(ع) به آب‏وقعة الطف، ص 93 - 95.) در فهرست آنها ديده مى‏شد كه اتفاقاً شورانگيزترين نامه‏ها را نيز اينان نگاشتند و به امام(ع) گزارش لشكرى آماده (جند مجنّد) را دادند!همان، ص 95.    اما به نظر مى‏رسد اكثريت نامه‏نگاران را - كه در تاريخ نامى از آنها برده نشده است - توده مردمى تشكيل مى‏دادند كه عمدتاً به دنبال منافع مادى خود بودند و به آن سمتى مى‏رفتند كه احساس مى‏كردند باد به آن طرف مى‏وزد.    اينان گرچه در بحران‏ها، توان رهبرى بحران را ندارند؛ امّا موجى عظيم‏اند كه موج سوار ماهر، مى‏تواند با تدبيرهاى خود، به خوبى از آنان بهره گرفته و با سوارى گرفتن از آنها، به مقصد خود برسد.    به احتمال فراوان اكثريت هجده هزار بيعت كننده با مسلم را نيز اينان تشكيل مى‏دادند كه به مجرّدى كه دنيا و منافع خويش را در خطر ديدند (با سياست عمر ابن زياد) خود را از سپاه مسلم كنار كشيده و او را يكه و تنها در كوچه‏هاى كوفه رها كردند.    طبيعى است كه اينان را در بيابان كربلا در مقابل سپاه اندك امام(ع) مشاهده كنيم؛ زيرا وعده و وعيدهاى ابن زياد در راستاى منافع دنيوى آنها بوده و آگاهى آنان از سپاه اندك امام حسين(ع) - كه درصد احتمال پيروزى ابن زياد را بسيار بالا برده بود - انگيزه لازم را در آنان ايجاد مى‏كرد. به رغم اينكه در دل محبّتى نيز نسبت به امام حسين(ع) به عنوان نواده پيامبر(ص) و فرزند حضرت على(ع) داشتند! و همين‏ها هستند كه در سخن مجمع بن عبداللَّه عائذى خطاب امام(ع) چنين معرفى شده‏اند:    «... و اما سائر الناس بعد فان افئدتهم تهوى اليك و سيوفهم غداً مشهورة عليك ...»؛ تاريخ طبرى، ج 4، ص 306.«توده مردم دل‏هاى‏شان به سوى تو متمايل است و اما فردا شمشيرهاى‏شان عليه تو سر از نيام بر خواهد آورد».    عده‏اى از همين‏ها نيز در صحنه كربلا در گوشه‏اى ايستاده و نظاره گر قتل امام حسين(ع) بودند و اشك مى‏ريختند و دعا مى‏كردند و مى‏گفتند: «خدايا حسين(ع) را يارى كن».عبدالرزاق مقرّم، مقتل الحسين(ع)، ص 189.    حال پس از اين مقدمه به اين نتيجه مى‏رسيم كه با توجه به طيف گسترده نامه‏نگاران، نمى‏توان در انگيزه نامه‏نگارى‏شان به يك انگيزه خاص توجه كرد؛ بلكه با توجه به گروه‏هاى مختلف، بايد علل متفاوتى را از قرار زير برشمرد:    1. شيعيان خالص همانند حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه از آنجا كه حكومت را حق خاندان اهل بيت(ع) مى‏دانستند و حكومت سراسر ظلم و جور امويان را غيرمشروع تلقى مى‏كردند؛ به انگيزه باز پس‏گيرى حكومت و باز گرداندن آن به محل مشروع خود، به اين نامه‏نگارى اقدام كردند. البته اين گروه بسيار در اقليّت بودند.    2. عده فراوانى از مردم كوفه - به ويژه افراد ميان‏سال و كهن‏سال كه حكومت عدل علوى در كوفه را به ياد داشتند و از سوى ديگر ظلم و جور امويان را نيز در اين دوران بيست ساله ديده بودند - در صدد رهايى از اين ظلم، رو به فرزند امام  على(ع) آوردند تا شايد آنان را از يوغ حكومت بنى‏اميه رهايى بخشد.    3. عده‏اى براى احياى مركزيت كوفه - كه هميشه بر سر آن با شام در رقابت بود و در اين دوران بيست ساله آن را از دست داده بودند - به دنبال رهبرى كارآمد بودند كه بتواند اين مهم را به انجام برساند. از نظر اينان در اين زمان مناسب‏ترين فرد داراى نفوذ و شخصيت - كه از سويى قدرت رهبرى جامعه كوفيان را داشته و از سوى ديگر حكومت امويان را مشروع نداند - امام حسين(ع) بود؛ از اين رو از آن حضرت براى آمدن به كوفه دعوت كردند.    4. بزرگان قبايل همانند شبث بن ربعى، حجار بن ابجر و.. - كه عمدتاً به فكر حفظ قدرت و رياست خود بوده و از سوى ديگر ميانه‏اى با خاندان علوى نداشتند - وقتى اقبال گسترده مردم به امام حسين(ع) را ديدند، چنين تصوّر كردند كه در آينده‏اى نه چندان نزديك، حكومت امام(ع) در كوفه به ثمر خواهد نشست و براى آنكه از قافله عقب نمانده و در دوران حكومت آن حضرت همچنان از نفوذ و رياست خود برخوردار باشند، به سيل خروشان نامه نگاران پيوستند.    5. توده مردم نان به نرخ روز نيز با مشاهده شور و هيجان گسترده متنفذان، انگيزه لازم را براى نامه‏نگارى پيدا كرده و هر چه بيشتر تنور اين جريان را مشتعل ساختند!    دو. با ورود ابن زياد به كوفه، اشراف قبايل و نيز طرفداران اموى، نفسى به راحتى كشيده و به سرعت دور او را گرفتند و او را در جريان ريز مسائل كوفه گذاشتند. عبيداللَّه در همان آغاز ورود خود از محبوبيت امام(ع) نزد كوفيان و گستردگى قيام به خوبى مطلع شد؛ زيرا او با عمامه‏اى سياه و صورتى پوشيده وارد شد! مردم منتظر امام(ع) به خيال آنكه او امام حسين(ع) است، استقبال بسيار گسترده و پر شورى از او به عمل آوردند!وقعة الطف، ص 109.    از اين رو به خوبى عمق خطر را احساس كرده و با تكيه بر تجربيات سياسى - ادارى خود در بصره و نيز با كمك طرفداران خود، سياست‏هاى عاجلانه و مؤثرى را براى سركوب نهضت در پيش گرفت كه عمدتاً مى‏توان آن را در بخش‏هاى روانى، اجتماعى و اقتصادى بررسى كرد:  . سياست‏هاى روانى‏ ابن زياد اين سياست را كه عمدتاً حول محور تهديد و تشويق مى‏چرخيد، از همان آغاز ورود خود به كوفه در پيش گرفت. او در اولين سخنرانى‏اش در مسجد جامع كوفه، خود را براى فرمانبرداران همانند پدرى مهربان معرفى كرد و نسبت به نافرمانان، شمشير و تازيانه‏اش را به رخ كشيد.وقعة الطف، ص 110: «فانأ لمحسنكم و مطيعكم كالوالد البرّ و سوطى و سيفى على من ترك امرى و خالف عهدى ...».    به رخ كشيدن سپاه شام و خبر از حركت اين سپاه از شام به كوفه، براى سركوبى عاصيان نيز يكى ديگر از حربه‏هايى بود كه از سوى او به كار گرفته شد و در خاموش كردن شورش كوفيان - به ويژه پس از آنكه به همراه مسلم قصر دارالاماره را محاصره كرده بودند - بسيار مؤثر افتاد.همان، ص 125.كوفيان پس از صلح امام حسن(ع) - كه آخرين رويارويى آنها با سپاه شام بود - ابهّت فراوانى از آن سپاه يكپارچه در ذهن خود ترسيم كرده و به هيچ وجه در خود توان مقابله با آن را نمى‏ديدند! همين تبليغات بود كه به ميان جامعه پرده پوش زنان نيز سرايت كرد؛ به گونه‏اى كه آنها به سوى خويشان خود (همچون برادر يا شوهر كه در سپاه مسلم بودند) آمده و او را از سپاه جدا مى‏كردند.همان، ص 125.    بالاخره همين تبليغات بود كه مسلم را - كه در ميانه روز با چهارهزار نفر قصر را محاصره كرد و عبيداللَّه را در آستانه سقوط قرار داده بود - در اوايل شب يكه و تنها در كوچه‏هاى كوفه سرگردان كرد.همان، ص 126.  . سياست‏هاى اجتماعى‏ از آنجا كه انسجام و نظام قبيلگى هنوز پايدارى خود را داشت، اشراف و رؤساى قبايل، مهم‏ترين نيروى تأثيرگذار اجتماعى در رخدادهاى سياسى بودند، و همان‏طور كه گفته شد، تعداد زيادى از آنها (همچون شبث بن ربعى، عمرو بن حجاج و حجار بن ابجر) در نهضت نامه‏نگارى شركت فعال داشتند و طبعاً به دنبال ورود مسلم به كوفه به او پيوستند.    اما اينان كه بيشتر به دنبال حفظ موقعيت و مقام خود بودند، با ورود عبيداللَّه به كوفه و مواجه شدن با تهديدهاى او؛ دست كشيدن از مسلم و پيوستن به سپاه عبيداللَّه را مناسب با دنياى خود ديدند و به سرعت از نهضت روى‏گردان شدند؛ زيرا عبيداللَّه به خوبى مى‏دانست كه چگونه آنها را به دور خود جمع كند. او با در پيش گرفتن سياست تهديد و نيز تطميع با رشوه‏هاى كلان، توانست نيروى اشراف و رؤساى قبايل را به سمت خود كشاند؛ چنان‏كه مجتمع بن عبداللَّه عائذى - كه به خوبى اوضاع كوفه را مى‏شناخت و به تازگى از كوفه بيرون آمده و به سپاه امام(ع) پيوسته بود - درباره وضعيت آنان، اين چنين به امام(ع) گزارش مى‏دهد:    «اما اشراف الناس فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائرهم يستمال ودهم و يستخلفى به نصيحتهم فهم الب  واحد عليك ...»؛ وقعة الطف، ص 174.«به اشراف كوفه رشوه‏هاى كلان پرداخت شده و جوال‏هاى آنها را پر [از جو و گندم ]كرده‏اند، دوستى آنان تصاحب شده و خيرخواهى شان را براى خود برداشته‏اند و آنها يكپارچه عليه تو گشته‏اند ...».    دوّمين نيروى اجتماعى تأثيرگذار كه عبيداللَّه از آنها نيز به خوبى بهره برد، نيروى «عُرَفا» بود. «عرفا» (جمع عريف) و در اصطلاح به كسى گفته مى‏شد كه: مسؤوليت تعداد افرادى را بر عهده داشت كه مقدار عطاى آنها يعنى دريافت ساليانه‏شان، صدهزار درهم بود».تاريخ طبرى، ج 3، ص 152.طبعاً از آنجا كه مقدار دريافتى افراد متفاوت بود، تعداد افراد زير نظر اين مقام از بيست نفر تا بيش از صد نفر مختلف مى‏شد.همان.    در دوره شهرنشين شدن قبايل در كوفه، اين منصب به صورت مقامى حكومتى درآمده و همچنان كه آنها در مقابل والى و امير كوفه پاسخگو بودند،الحياة الاجتماعية و الاقتصادية فى الكوفة، ص 49. عزل و نصب آنان نيز توسّط والى - و نه رئيس قبيله - انجام مى‏گرفت. اين منصب رابطى بين حكومت و مردم بود و از آنجا كه تعداد افراد زير نظر اين مقام بسيار محدودتر از افراد زير نظر رئيس قبيله بود، راحت‏تر مى‏توانستند آنها را كنترل كنند.    وظيفه اصلى «عريف» آن بود كه دفترهايى تهيه كرده و در آن اسامى افراد زير نظر خود همراه با زنان و فرزندان‏شان را ثبت كنند؛ چنان‏كه اسامى تازه متولدين نيز به سرعت در اين دفتر ثبت و اسامى افراد از دنيا رفته محو مى‏شد. بدين ترتيب آنان شناخت كامل از محدوده مسؤوليت خود به دست مى‏آوردند. اما در شرايط بحرانى، نقش «عرفا» دو چندان مى‏شد؛ زيرا برقرارى نظم در محدوده مسؤوليت‏شان - كه به آن عرافت مى‏گفتند - به عهده آنها مى‏آمد و طبعاً در مواقعى كه حكومت درخواست مى‏كرد، افراد شورشى را به سرعت به حكومت معرفى مى‏كردند.همان.    عبداللَّه بن زياد در همان آغاز ورود خود به كوفه، زيركانه در صدد استفاده از اين نيروى قوى اجتماعى برآمد. به احتمال زياد تجربه اين كار را از پدرش زياد در دوران حكومتش بر كوفه به دست آورده بود. او پس از اولين سخنرانى خود در مسجد جامع، به قصر آمده و «عرفا» را احضار كرد و خطاب به آنها چنين گفت:    «اكتبوا الى الغرباء و من فيكم من طلبة اميرالمؤمنين و من فيكم من الحرورية و اهل الريب الذين رأيهم الخلاف و الشقاق، فمن كتبهم لنا فبرئ و من لم يكتب لنا احداً فيضمن لنا ما فى عرافته الاّ يخالفنا منهم مخالف و لا يبغى علينا منهم باغ فمن لم يفعل برئت منه الذمّة و حلال لنا ماله و سفك دمه و ايّما عريف و جدنى عرافته من بغية اميرالمؤمنين احد لم يرفعه الينا صلب على باب داره و القيت تلك العرافة من العطاء»؛ وقعة الطف، ص 11؛ تاريخ طبرى، ج 4، ص 267. «شما بايد نام غريبان و مخالفان اميرالمؤمنين يزيد را كه در عرافت شما هستند، براى من بنويسيد. همچنين هر كس را از حروريه (خوارج) و مشكوكين كه نظر بر اختلاف پراكنى دارند، بايد به من گزارش دهيد. كسى كه به اين دستور عمل كند با او كارى نداريم؛ اما هر كس ننويسد بايد ضمانت عرافت خود را به عهده بگيرد و نبايد هيچ مخالف و ياغى در عرافت او با ما مخالفت كند. اگر چنين نشود، از پناه ما خارج شده و مال و خون او بر ما حلال است. هر عريفى كه در عرافت او از شورشيان عليه اميرالمؤمنين (يزيد) كسى يافت شود، آن عريف بر در خانه‏اش به دار آويزان خواهد شد و همه آن عرافت را از پرداخت عطاء محروم خواهم كرد».    چنين به نظر مى‏رسد كه اتخاذ همين سياست و استفاده از اين ابزار مهم اجتماعى، يكى از مهم‏ترين علل سركوب و خاموش شدن نهضت مسلم در كوفه بود؛ زيرا «عرفا» تهديدهاى ابن زياد را جدّى تلقى كرده و به سرعت در صدد انجام خواسته‏هاى او برآمده و به شدّت عرافت خود را كنترل مى‏كردند.  . سياست‏هاى اقتصادى‏ در آن زمان مهم‏ترين منبع مالى مردم دريافت عطا و جيره از سوى حكومت بود كه در آغاز فتوحات، اين دريافت در مقابل تعهّد شركت آنها در جنگ عليه ايرانيان، انجام مى‏گرفت. پس از شهرنشين شدن آنان و پايان يافتن فتوحات، همچنان طبق روال سابق به آنها پرداخت مى‏شد؛ از اين رو مردم عرب كمتر سراغ كارهايى مانند كشاورزى، صنعتگرى و بازرگانى مى‏رفتند و انجام اين كارها عمدتاً به عهده موالى (غيرعرب‏هاى پيمان بسته با عرب‏ها) بود. كار به جايى رسيده بود كه اصولاً عرب‏ها در آن زمان، اشتغال به حرفه و صنعت را شايسته مقام و شأن و موقعيت خود نمى‏دانستند.الحياة الاجتماعية و الاقتصادية فى الكوفة، ص 219.    «عطا»، مقدار پرداخت نقدى بود كه از سوى حكومت كوفه، يك‏جا يا طىّ چند قسط به مردم پرداخت مى‏شد. و جيره كمك‏هاى جنسى (مانند خرما، گندم، جو و روغن) بود كه ماهيانه در اختيار آنان قرار مى‏گرفت. ناگفته پيدا است كه اين نظام اقتصادى، عمده مردم عرب را شديداً به حكومت وابسته مى‏كرد و حكومت‏هاى مستبدّ نيز از اين نقطه ضعف به خوبى آگاه بوده و به عنوان ابزارى مهم از آن بهره مى‏گرفتند.    عبيداللَّه بن زياد در هنگام تهديد «عرفا»، تكيه بر اين ابزار كرد و يافت شدن وجود مخالف در عرافتى را داراى پيامدى سنگين همچون قطع عطاى كلّ افراد آن عرافت داشت. طبعاً علاوه بر شخص عريف، افراد دنياطلب ديگر نيز در صدد خاموش كردن مخالفت‏ها بر مى‏آمدند.    همچنين هنگامى كه مسلم و طرفدارانش قصر عبيداللَّه را محاصره كردند، يكى از موفق‏ترين شگردهاى او در پراكنده كردن اطرافيان مسلم، تشويق مردم به افزون كردن عطا در صورت پراكنده شدن و تهديد به قطع آن در صورت ادامه شورش بود.وقعة الطف، ص 125؛ تاريخ طبرى، ج 4، ص 277.    ابن زياد با استفاده از همين ابزار اقتصادى و با وعده افزايش عطا، توانست لشكر عظيمى از مردم كوفه را - كه تا سى هزار شمرده‏اند -بحارالانوار، ج 45، ص 4. عليه امام حسين(ع) وارد جنگ كند؛ لشكرى كه تعداد زيادى از آنها دل‏هاى‏شان با امام(ع) بود.حياة الامام الحسين(ع)، ج 2، ص 453.    امام حسين(ع) نيز تأثير اين ابزار را به خوبى درك كرده بود؛ به گونه‏اى كه در سخنرانى خود در روز عاشورا آن را به عنوان يكى از علل عصيان كوفيان عليه خود برشمرد:    «كلكم عاص لامرى مستمع لقولى، قد انخزلت عطياتكم من الحرام و ملئت بطونكم من الحرام فطبع على قلوبكم»؛ بحارالانوار، ج 45، ص 8.«همه شما عليه من عصيان مى‏ورزيد و سخنان مرا گوش نمى‏دهيد؛ [علّت آن اين است كه ]عطاهاى شما از مال حرام فراهم آمده و شكم هايتان از حرام انباشته شده است و اين باعث مُهر خوردن بر دل‏هايتان گشته است».

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:38  توسط عبدالزهرا  | 

چرا عزادارى ساير امامان(ع)، مانند عزادارى امام حسين(ع) نيست؟

---------------------------------------

اين به دليل گستره كمى و كيفى واقعه عاشورا است. وضعيت خاص جهان اسلام و مسلمانان، حالات حاكمان مسلمان و ظلم‏هاى فراوان آنان، در بند كشيده شدن انسانيت و آزادى، تحقير امت اسلامى، سلب امنيت، تشديد ظلم عليه شيعيان، فراموشى آموزه‏هايى چون امر به معروف و نهى از منكر، شيوع بدعت‏ها و ورود آنها به دين، اخلال در وحدت مسلمانان، فراموشى اخلاق اسلامى و انسانى و ... از يك سو و موقعيت ويژه اباعبدالله(ع) از جهت مظلوميت و تنهايى، كيفيت برخورد مسلمانان به ظاهر دوست با حضرت، نوع جنگ و برخورد فيزيكى با آن حضرت و اصحاب و اهل و عيالش، آموزه‏ها و درس‏هاى تربيتى، اجتماعى، سياسى، فرهنگى و دينى به خصوص امام حسين(ع) از سوى ديگر؛ در اين خصوص نگا: حسين، نفس مطمئنه، صص 5 - 18. همه و همه شكل خاصى به اين حادثه داده است كه ابعاد گوناگون، پيچيده و ژرف آن، موضوعات و مسائل فراوانى را براى تحقيق و پژوهش فراروى محققان قرار داده است و اين با توجه به وجود هزاران كتابى است كه تاكنون در زمينه اين رويداد، به نگارش درآمده است.    حضرت رسول(ص) امام على(ع)، حضرت زهرا(س)، امام حسن مجتبى(ع) و معصومان پس از اباعبدالله(ع)؛ به دليل همين ويژگى‏هاى خاص و منحصر به فرد قصه كربلا، اين همه بر احياى ياد كرد آن در قالب عزادارى تأكيد فرموده‏اند.نگا: بحارالانوار، ج 44، ص 223، 243، 244، 245، 281، 282، 289، 291، 293 و ... .    به هر روى نفس حوادث عاشورا و ابعاد گوناگون آن، آن را واقعه‏اى بى‏نظير در تاريخ ساخته است؛ چنان كه امام صادق(ع) فرمود: «لا يوم كيومك يا اباعبدالله»؛ شيخ صدوق، امالى، ص 77.و روشن است كه نكوداشت هر واقعه‏اى، به گستردگى آن بستگى دارد و چون حادثه عاشورا چنين است، عزادارى آن نيز كماً و كيفاً با عزادارى براى واقعه‏هاى ديگر قابل مقايسه نيست.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:37  توسط عبدالزهرا  | 

چرا در مواردى مثل شهادت امام حسين(ع)، ما قبل از عزا، عزادارى را شروع مى‏كنيم؟

---------------------------------------

عزادارى‏هاى پيش از عاشورا، مقدمه ورود در عزادارى روز عاشورا است. اصل عزادارى براى اباعبداللَّه الحسين(ع) از دستورات و مستحبات اكيد شرع مقدس است؛ اما شكل، نحوه و زمان آن، از عادات و رسوم عرف و مردم تأثير مى‏پذيرد. به عنوان مثال در بعضى مناطق، عزادارى براى حضرت از روز هفتم آغاز شده و تا سوم امام ادامه دارد و در بعضى مناطق عزادارى از اول محرم تا روز عاشورا برقرار است. در بعضى مناطق نيز، روضه‏هاى مستمر در مواقع مختلف سال - به ويژه از اول محرم تا آخر ماه صفر - ادامه دارد.    تمامى اين اشكال و صورت‏ها، خوب است و اشكالى ندارد. بنابر آنچه گفته شد، مراسم عزادارى و سالگرد درگذشتگان، بستگى به فرهنگ و آداب مردم دارد كه به طور معمول، مراسم سالگرد را در شب قبل مى‏گيرند و از آنجا كه رحلت و شهادت در سال‏هاى قبل، اتفاق افتاده، در هر صورت مراسم و عزادارى‏ها در هر زمان انجام شود، بعد از واقعه خواهد بود.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:36  توسط عبدالزهرا  | 

چرا حضرت مسلم با اينكه براى كشتن ابن زياد فرصتى به دست آورد، از آن سر باز زد؟

---------------------------------------

در قاموس قرآن كريم و فرهنگ متعالى و نجات بخش اهل‏بيت عصمت و طهارت(ع)، پيروزى بر دشمن از راه ظلم و ستم، حيله و نيرنگ محكوم است؛ چنان كه در يكى از جنگ‏هاى عصر حكومت حضرت على(ع)، منافقان و دشمنان آن حضرت درون يك جنگل پنهان شدند. شخصى پيشنهاد آتش زدن جنگل را داد، حضرت على(ع) براى اجتناب از ظلم و ستم فرمود: «لا اطلب النصر بالجور».مقتل ابى مخنف.    حضرت مسلم نيز تربيت يافته مكتب اسلام و اهل‏بيت(ع) است؛ از اين رو هنگامى كه هانى و شريك بن اعور مريض شدند و قرار شد ابن زياد به عيادت آنان برود، شريك به مسلم گفت: وقتى او آمد، او را به قتل رسانيده، بر دارالاماره جلوس كن! اما ميزبان مسلم (يعنى هانى بن عروه) با اين پيشنهاد مخالفت كرد. ابن زياد آمد و نشست و پس از قدرى گفت و گو، بلند شد و رفت. نظير همين سؤال را شريك از مسلم پرسيد، او فرمود: به جهت دو خصلت ابن زياد را نكشتم: يكى به دليل عدم رضايت هانى بن عروه كه گفت نمى‏خواهم خون او در خانه من ريخته شود و ديگر اينكه از رسول خدا(ص) روايت شده كه فرمود:    «ان الايمان قيّد الفتك و لا يفتك المؤمن»؛ وقعه الطف، ص 114.«ايمان به فتك (يورش بردن، حمله ناگهانى، ترور) قيد و بند زده است و مؤمن نبايد مورد حمله قرار گيرد». هانى گفت: آرى! اگر او را كشته بودى، فردى فاسق، فاجر و كافرى حيله‏گر را كشته بودى؛ ولى من راضى نشدم و كراهت داشتم كه خون او در خانه من ريخته شود.ابو جعفر طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 4، ص 271.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:35  توسط عبدالزهرا  | 

چرا در فرهنگ شيعه، هميشه حزن، اندوه و عزادارى حاكم است؟

---------------------------------------

يكم. البته در فرهنگ شيعه اعياد بزرگى وجود دارد مانند روز تولد چهارده معصوم، عيد سعيد غدير خم، عيد قربان، عيد فطر، مبعث و ... همه روزهاى شادمانى و سرور است.    دوم. اگر ملتزمان به فرهنگ شيعى، سرور و شادمانى خود را به صورت عزادارى علنى نمى‏كنند، اشكال از فرهنگ نيست؛ بلكه پيروان فرهنگ، اين كوتاهى را كرده‏اند.    سوّم. در فرهنگ اسلامى، به همان اندازه كه به سوگوارى بر اهل‏بيت(ع) تأكيد شده است، به سرور و شادمانى نيز توصيه شده است و حتى در كلمات و جملات گوناگونى، به شادمان كردن ديگران امر شده است. رسول خدا(ص) به شادمان كردن فرزندان يتيم مؤمن، كودكان و مؤمنان دستور داده‏اند. آن حضرت در حديث زيبايى فرموده‏اند: «كسى كه مؤمنى را شادمان كند، مرا شادمان كرده است و هر كه مرا شادمان كند، خداوند را شاد كرده است»نگا: منتخب ميزان‏الحكمه، ص 249..    چهارم. يكى از دلايل غالب بودن عزادارى بر سرور و شادمانى در فرهنگ شيعى، ظلمى است كه به اهل‏بيت(ع) رفته است، ظلمى كه نمى‏توان در تاريخ، برابرى براى آن پيدا نمود. ازاين‏رو، بديهى است كه در حد ظلم عظيمى كه بر امامان معصوم رفته است؛ ياد كرد مظلوميت آنان در قالب سوگوارى، مرثيه و روضه‏خوانى گسترده‏تر از شادمانى باشد و در اين ميان از آنجا كه ظلمى كه به سيدالشهدا(ع) شده، از ظلم‏هاى ديگر به امامان(ع) برتر و عميق‏تر بود، ذكر مصايب آن حضرت بيشتر و فراگيرتر است.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:35  توسط عبدالزهرا  | 

چرا براى بزرگداشت عاشورا به روش بحث و گفت‏وگو اكتفا نمى‏شود؟ آيا زنده نگه داشتن ياد عاشورا فقط منحصر به اين است كه انسان سينه زنى و گريه كند، شهر را سياه پوش كند، مردم تا نيمه‏هاى شب به عزادارى بپردازند و حتى گاهى روزها كار و زندگى خود را تعطيل كنند؛ مخصوصاً با توجه به اينكه اين امور ضررهاى اقتصادى به دنبال دارد. آيا ممكن نيست اين خاطره‏ها به گونه اى تجديد شود كه ضررهاى اقتصادى و اجتماعى كم ترى داشته باشد، مثلاً جلسات بحث، ميزگرد يا سمينارهايى ترتيب داده شود، و با تماشاى بحث و گفت و گو خاطره اين حادثه براى مردم تجديد شود؟!

---------------------------------------

بحث درباره شخصيت سيدالشهداء(ع) در قالب تشكيل ميزگردها، كنفرانس‏ها، سخنرانى ها، نوشتن مقالات و امثال اين قبيل كارهاى فرهنگى، علمى و تحقيقات، بسيار مفيد و لازم است و البته در جامعه ما نيز انجام مى‏شود و به بركت نام سيدالشهداء(ع) و عزادارى آن حضرت، بحث، گفت و گو و تحقيقات زيادى درباره اين امور صورت مى‏گيرد و مردم نيز معارف را فرامى‏گيرند.    اين فعاليت‏ها به جاى خود لازم است، اما آيا براى اينكه ما از حادثه عاشورا بهره بردارى كامل كنيم، اين اقدامات كافى است؟ يا اينكه امور ديگرى نيز مثل همين عزادارى‏ها به جاى خود لازم است؟    جواب دادن به اين سؤال متوقف بر اين است كه ما نظرى روان شناسانه به انسان بيندازيم و ببينيم عواملى كه در رفتار آگاهانه ما مؤثر است، فقط عامل شناختى و معرفت است يا عوامل ديگرى هم در شكل دادن رفتارهاى اجتماعى ما مؤثر است.    هنگامى كه در رفتارهاى خود دقت كنيم، درمى‏يابيم كه در رفتارهاى ما دست كم دو دسته از عوامل نقش اساسى ايفا مى‏كنند. يك دسته عوامل شناختى كه موجب مى‏شود انسان مطلبى را بفهمد و بپذيرد. طبعاً مطلب مورد نظر از هر مقوله‏اى كه باشد، متناسب با آن از استدلال عقلى، تجربى و يا راه‏هاى ديگر استفاده مى‏شود.     قطعاً شناخت در رفتار ما تأثير زيادى دارد، اما يگانه عامل مؤثر نيست. عوامل ديگرى هم هستند كه شايد تأثير آنها در رفتار ما بيش‏تر از شناخت باشد. اين عوامل را به طور كلى احساسات و عواطف، تمايلات، گرايش‏ها مى‏نامند. اين‏ها سلسله اى از عوامل درونى و روانى است كه در رفتار ما مؤثر است.    هرگاه شما رفتار خود را تحليل كنيد، - خواه رفتار مربوط به زندگى فردى و خانوادگى، خواه رفتار اجتماعى و يا سياسى شما باشد - خواهيد ديد، عامل اصلى كه شما را به انجام آن رفتار واداشته، چه بسا عوامل تحريك كننده و برانگيزاننده باشد.    مرحوم شهيد استاد مطهرى در اين  باره مى‏فرمايند: «عاملى بايد در درون ما باشد تا ما را برانگيزاند. بايد براى هر كارى ميلى داشته باشيم تا آن كار را انجام دهيم. بايد شور و شوقى نسبت به انجام آن كار پيدا كنيم، علاقه اى نسبت به آن كار داشته باشيم تا بر انجام آن اقدام كنيم. فقط شناختْ كافى نيست تا ما را به حركت درآورد. عامل روانى ديگرى نياز داريم تا ما را به سوى كار برانگيزاند و به طرف انجام كار سوق دهد. اين گونه عوامل را انگيزه‏هاى روانى، احساسات و عواطف و مانند آنها مى‏نامند. اين عوامل در مجموع، ميل به حركت را در انسان به وجود مى‏آورد، عشق به انجام كار را ايجاد مى‏كند و شور و هيجان به وجود مى‏آورد. تا اين عوامل نباشد كار انجام نمى‏گيرد. حتى اگر انسان به يقين بداند كه فلان ماده غذايى براى بدن او مفيد است، اما تا اشتها نداشته باشد و يا تا اشتهاى او تحريك نشود، به سراغ خوردن آن غذا نمى‏رود. اگر فرضاً اشتهاى كسى كور شود و يا به بيمارى مبتلا شود كه اشتها پيدا نكند، هر چه به او بگويند كه اين ماده غذايى براى بدن او خيلى مفيد است، تمايلى به خوردن آن پيدا نمى‏كند؛ پس غير از آن دانستن، بايد اين ميل و انگيزه نيز در درون انسان باشد. مسائل اجتماعى و سياسى هم همين حكم را دارد. هر چه شخص بداند فلان حركت اجتماعى خوب و مفيد است، تا انگيزه اى براى انجام آن حركت نداشته باشد، حركتى انجام نمى‏دهد».    حال، بعد از اينكه پذيرفتيم براى حركت‏هاى آگاهانه و رفتارهاى انسانى، دو دسته عوامل شناختى و انگيزشى يا عواطف و احساسات لازم است و بعد از اينكه دانستيم حركت سيدالشهداء(ع) چه نقش مهمى در سعادت انسان‏ها داشته است، متوجه خواهيم شد اين شناخت خود به خود براى ما حركت آفرين نمى‏شود.   هنگامى دانستن و به ياد آوردن آن خاطره‏ها ما را به كارى مشابه كار امام(ع) و به پيمودن راه او وامى‏دارد كه در ما نيز انگيزه اى به وجود آيد و بر اساس آن، ما هم دوست داشته باشيم آن كار را انجام دهيم.    خودِ شناخت، اين ميل را ايجاد نمى‏كند؛ بلكه بايد عواطف ما تحريك شود و احساسات ما برانگيخته شود تا اينكه ما هم بخواهيم كارى مشابه كار او انجام دهيم.    جلسات بحث و گفت و گو و سخنرانى‏ها مى‏تواند آن بخش اول را تأمين كند؛ يعنى، شناخت لازم را به ما بدهد. اما عامل ديگرى هم براى تقويت احساسات و عواطف لازم داريم، البته خود شناخت، يادآورى و مطالعه يك رويداد مى‏تواند نقشى داشته باشد، اما نقش اساسى را چيزهايى ايفا مى‏كند كه تأثير مستقيمى بر احساسات و عواطف ما داشته باشد.    هنگامى كه صحنه‏اى بازسازى مى‏شود و انسان از نزديك به آن صحنه مى‏نگرد، اين مشاهده با هنگامى كه انسان بشنود چنين جريانى واقع شده، يا اينكه فقط بداند چنين حادثه اى اتفاق افتاده است، بسيار تفاوت دارد.    نمونه اين مسأله را شما خود بارها تجربه كرده ايد. مكرراً حوادث عاشورا را شنيده ايد و در ذهن شما جاى گرفته است. مى‏دانيد امام حسين(ع) روز عاشورا چگونه به شهادت رسيد، اما آيا دانسته‏هاى شما اشك شما را جارى مى‏كند؟ وقتى در مجالس شركت مى‏كنيد و مرثيه خوان مرثيه مى‏خواند، مخصوصاً اگر لحن خوبى هم داشته باشد و به صورت جذابى داستان كربلا را براى شما بيان كند، آن گاه مى‏بينيد كه بى‏اختيار اشك شما جارى مى‏شود.    اين شيوه مى‏تواند در تحريك احساسات شما تأثيرى داشته باشد كه خواندن و دانستن، چنان اثرى را ندارد. به همين نسبت آنچه ديده مى‏شود، به مراتب مؤثرتر از شنيدنى‏ها است. منظور از اين توضيحات آن بود كه ما علاوه بر اينكه بايد بدانيم چرا ابى عبد الله(ع) قيام كرد، بدانيم كه چرا مظلومانه شهيد شد، بايد اين مطلب به گونه‏اى براى ما بازسازى شود تا عواطف و احساسات ما برانگيخته‏تر شود. هر اندازه اين‏ها در برانگيخته‏تر شدن عواطف و احساسات ما مؤثرتر باشد، حادثه عاشورا در زندگى ما مؤثرتر خواهد بود.    بنابراين صِرف بحث و بررسى عالمانه واقعه عاشورا، نمى‏تواند نقش عزادارى را ايفا كند. بايد صحنه‏هايى در اجتماع به وجود آيد كه احساسات مردم را تحريك كند. همين كه صبح از خانه بيرون مى‏آيند، مى‏بينند شهر سياه پوش شده است، پرچم‏هاى سياه نصب شده است ... خود اين تغيير حالت، دل‏ها را تكان مى‏دهد.    گرچه مردم مى‏دانند فردا محرم است، اما ديدن پرچم سياه، اثرى را در دل آنان مى‏گذارد كه دانستن اينكه فردا اول محرم است، آن اثر را نمى‏گذارد. راه انداختن دسته‏هاى سينه زنى با آن شور و هيجان خاص خود مى‏تواند، آثارى را به دنبال داشته باشد كه هيچ كار ديگر آن آثار را ندارد.    اينجا است كه متوجه مى‏شويم چرا حضرت امام‏قدس سره بارها مى‏فرمود آنچه داريم از محرم و صفر داريم. چرا اين همه اصرار داشت كه عزادارى به همان صورت سنتى برگزار شود؟ چون در طول سيزده قرن تجربه شده بود كه اين امور نقش عظيمى در برانگيختن احساسات و عواطف دينى مردم ايفا مى‏كند و معجزه مى‏آفريند.    تجربه نشان داده كه بيش‏تر پيروزى‏هايى كه در دوران انقلاب و يا در دوران جنگ در جبهه‏ها حاصل شد، در اثر شور و نشاطى بود كه مردم در ايام عاشورا و به بركت نام سيدالشهداء(ع) حاصل مى‏كردند. اين تأثير كمى نيست. با چه قيمتى مى‏شود چنين عاملى را در اجتماع آفريد كه اين همه شور و حركت در مردم ايجاد كند؟ اين همه عشق مقدس بيافريند، تا جايى كه افراد را براى شهادت آماده كند؟ اگر بگوييم در هيچ مكتبى و يا در هيچ جامعه اى چنين عاملى وجود ندارد، سخن گزافى نگفته‏ايم.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:34  توسط عبدالزهرا  | 

چرا برادران اهل سنت در برابر عزادارى و ماتم‏سرايى شيفتگان امام حسين(ع)، تندى كرده و در موضع‏گيرى خود آن را مولود بى‏خردى و دورى از سنت قلمداد مى‏كنند؟

---------------------------------------

مستند اهل سنت، پاره‏اى روايات است كه در آن، بر ممنوعيت گريه و عزادارى بر مرده تأكيد شده است؛ امّا اين روايت بر اساس ديدگاه برخى از صاحب نظران اهل سنت، از جهت سند و محتوا مخدوش است. نووى از انديشمندان اهل‏سنت مى‏گويد: «روايات فوق از نظر عايشه پذيرفته نشده، او به راويان آن نسبت فراموشى و اشتباه مى‏دهد؛ زيرا خليفه دوم و پسرش عبدالله، اين روايات را به صورت صحيح از پيامبر نگرفته‏اند» و ابن‏عباس مى‏گويد: «اين روايات سخن خليفه است، نه سخن پيامبر(ص)».شرح النووى، ج 5، ص 308.    از طرف ديگر در تاريخ نمونه‏هايى از برپايى عزادارى مردم، براى درگذشت شخصيت‏هاى اهل‏سنت ثبت شده است مثلاً؛ براى جوينى (م 478 ق) عزادارى كردند. ذهبى از درگذشت جوينى و مراسم سوگوارى او چنين ياد مى‏كند:    «نخست او را در منزلش به خاك سپردند و آن گاه پيكرش را به «مقبرةالحسين» انتقال دادند. در ماتم او منبرش را شكستند، بازارها را تعطيل كردند و مرثيه‏هاى فراوانى در مصيبتش خواندند. او چهارصد شاگرد و طلبه داشت، آنان در سوگ استاد خويش، قلم و قلمدان‏هاى خود را شكستند و يك سال عزادارى نمودند و عمامه‏هاى خود را به مدت يك سال از سر برداشتند، بدان حد كه كسى جرأت به سر گذاشتن عمامه را نمى‏داشت. آنان در اين مدت در سطح شهر به نوحه‏خوانى و مرثيه سرايى پرداختند و در فرياد و جزع زياده‏روى كردند».سير اعلام النبلاء، ج 18، ص 468.    ذهبى نيز در مورد بازتاب مرگ ابن جوزى (م 597 ق) مى‏نويسد: «با درگذشت او، بازارها تعطيل گرديد و جمعيت زيادى در مراسم او حضور يافتند ... مردم تا پايان ماه رمضان در كنار قبر او شب را به صبح رساندند ... مراسم عزادارى را روز شنبه برپا كرديم ...»همان، ص 379..    عجب است كه مورخان به نام اهل‏سنت، به آسانى و با مسامحه، صحنه‏هاى سوگوارى و عزادارى مردم براى عالمان سنى مذهب را گزارش و آن را بدون هيچ تحليل و يا نقدى نقل مى‏كنند و گاه به بزرگى از آن ياد مى‏نمايند، اما در برابر عزادارى بر اهل‏بيت(ع) و امام حسين(ع) موضع‏گيرى غيرمنطقى مطرح مى‏كنند؟ به راستى راز اين دوگانگى چيست!نگا: چرايى گريه و سوگوارى؟، صص 19-34.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:33  توسط عبدالزهرا  | 

چرا بر دشمنان امام حسين(ع) لعن مى‏فرستيد. اين كار براى چيست و چرا دشمنان ابى عبد الله(ع) را لعن مى‏كنيد؟ اين كار نوعى خشونت و بدبينى است. اين يك نوع احساسات منفى است و با منش «انسانِ مدرن» نمى‏سازد. امروز زمانى است كه بايد با همه مردم با خوشى و شادى و لبخند رفتار كرد. امروز بايد دم از زندگى زد، دم از شادى زد، دم از صلح و آشتى زد. اين روحيه لعن و تبرى و پشت كردن به ديگران خشونت‏هايى است كه به هزار و چهار صد سال پيش، يعنى زمانى كه امام حسين(ع) را كشتند برمى‏گردد و با آن زمان مناسبت دارد. اما امروز ديگر جامعه و مردم اين كارها را نمى‏پسندند. چرا مقيد به صد لعن هستيد؟!

---------------------------------------

همان گونه كه سرشت انسان فقط از «شناخت» ساخته نشده است، تنها از احساسات و عواطف «مثبت» هم ساخته نشده است. آدميزاد موجودى است كه هم احساس مثبت و هم احساس منفى دارد. هم عواطف مثبت و هم عواطف منفى دارد. همان گونه كه شادى در وجود ما هست، غم هم هست. خدا ما را اين گونه آفريده است.    هيچ انسانى نمى‏تواند بى غم و يا بى شادى زندگى كند. همچنان كه خدا استعداد خنديدن به ما داده، استعداد گريه كردن هم به ما عطا فرموده است. در جاى خودش بايد خنديد و به جاى خود هم بايد گريست. تعطيل كردن بخشى از وجودمان، به اين معنا است كه از داده‏هاى خدا در راه آنچه آفريده شده استفاده نكنيم.    دليل اينكه خدا در ما گريه را قرار داده، اين است كه در مواردى بايد گريه كرد. البته مورد آن را بايد پيدا كنيم، و مگر استعداد گريه در وجود ما لغو خواهد بود. خدا چرا در انسان اين احساس را قرار داده است كه به واسطه آن، حزن و اندوه پيدا مى‏كند و اشك از ديدگانش جارى مى‏شود؟ معلوم مى‏شود گريه كردن نيز در زندگى انسان، جاى خود را دارد. گريه براى خدا، به انگيزه خوف از عذاب يا شوق به لقاى الهى و شوق به لقاى محبوب، در تكامل انسان نقش دارد. انسان در اثر دلسوزى نسبت به محبوب مصيبت ديده خود، رقت پيدا مى‏كند؛ اين طبيعت انسان است كه در مواردى بايد رقت قلب پيدا كند و در اثر آن گريه سر دهد.    خداوند در ما محبت را آفريده است تا نسبت به كسانى كه به ما خدمت مى‏كنند، نسبت به كسانى كه كمالى دارند، - خواه كمال جسمانى، يا كمال عقلانى يا روانى و يا عاطفى - به ابراز علاقه و محبت بپردازيم.    هنگامى كه انسان احساس مى‏كند، در جايى كمالى و يا صاحب كمالى يافت مى‏شود، نسبت به آن كمال و صاحب كمال محبت پيدا مى‏كند. علاوه بر آن در وجود انسان نقطه مقابل محبت به نام «بُغض و دشمنى» قرار داده شده است. همان گونه كه فطرت انسان بر اين است كه كسى را كه به او خدمت مى‏كند دوست بدارد؛ فطرتش نيز بر اين است كه كسى را كه به او ضرر مى‏زند، دشمن بدارد.    البته ضررهاى مادىِ دنيوى براى مؤمن اهميتى ندارد. چون اصل دنيا براى او ارزشى ندارد. اما دشمنى كه دين و سعادت ابدى را از انسان بگيرد، آيا قابل اغماض است؟ قرآن مى‏فرمايد: «ان الشيطان لكم عدو فاتخذوه عدواً»؛ فاطر (35)، آيه 6. شيطان دشمن شما است، شما هم بايد با او دشمنى كنيد. با شيطان ديگر نمى‏شود لبخند زد و كنار آمد، وگرنه انسان هم مى‏شود شيطان.    اگر بايد با اولياى خدا دوستى كرد، با دشمنان خدا هم بايد دشمنى كرد. اين فطرت انسانى است و عامل تكامل و سعادت انسانى است. اگر «دشمنى» با دشمنان خدا نباشد، به تدريج رفته رفته رفتار انسان با آنها دوستانه مى‏شود و در اثر معاشرت، رفتار آنها را مى‏پذيرد و حرف‏هاى آنان را قبول مى‏كند. كم كم شيطان ديگرى مثل آنها مى‏شود.    به عبارت ديگر، دشمنى با دشمنان، سيستمى دفاعى در مقابل ضررها و خطرها ايجاد مى‏كند. بدن انسان همان گونه كه عامل جاذبه‏اى دارد كه مواد مفيد را جذب مى‏كند، يك سيستم دفاعى نيز دارد كه سموم و ميكرب‏ها را دفع مى‏كند. اين سيستم با ميكرب مبارزه مى‏كند و آنها را مى‏كشد. كار گلبول‏هاى سفيد همين است. اگر سيستم دفاعى بدن ضعيف شد، ميكرب‏ها رشد مى‏كنند. رشد ميكرب‏ها به بيمارى انسان منجر مى‏شود و انسان بيمار ممكن است با مرگ رو به رو شود.    اگر بگوييم ورود ميكرب به بدن ايرادى ندارد! به ميكرب خوش آمد گفته و بگوييم مهمان هستيد! احترامتان واجب است! آيا در اين صورت بدن سالم ميماند؟    بايد ميكرب را از بين برد. اين سنت الهى است. اين تدبير و حكمت الهى است كه براى هر موجود زنده‏اى، دو سيستم در نظر گرفته است: يك سيستم براى جذب و ديگرى سيستم دفع. همان طور كه جذب مواد مورد نياز، براى رشد هر موجود زنده اى لازم است، دفع سموم و مواد مضر از بدن هم لازم است. اگر انسان سموم را دفع نكند، نمى‏تواند به حيات خود ادامه دهد.    موجودات زنده قوه دافعه دارند. اين قوه دافعه به خصوص در حيوانات و انسان همين نقش را ايفا مى‏كند. در روح انسان نيز بايد چنين استعدادى وجود داشته باشد. بايد يك عامل جاذبه روانى داشته باشيم تا از كسانى كه براى ما مفيد هستند، خوشمان بيايد، دوستشان بداريم، به آنها نزديك شويم. از آنان علم، كمال، ادب، معرفت و اخلاق فرا بگيريم.    چرا انسان بايد افراد و امور پسنديده را دوست دارد؟ براى اينكه وقتى به آنان نزديك مى‏شود، از آنها استفاده مى‏كند. نسبت به خوبانى كه منشأ كمال هستند و در پيشرفت جامعه مؤثرند بايد ابراز دوستى كرد و در مقابل، بايد عملاً با كسانى كه براى سرنوشت جامعه مضر هستند دشمنى كرد: «قد كانت لكم اسوة حسنةفى ابراهيم و الذين معه اذ قالوا لقومهم انّا برئاء منكم و ممّا تعبدون من دون اللّه، كفرنا بكم و بدا بيننا و بينكم العداوة و البغضاء ابداً حتّى تؤمنوا باللّه وحده»؛ سوره ممتحنه (60)، آيه 4..    قرآن مى‏فرمايد شما بايد به حضرت ابراهيم(ع) و ياران او تأسى كنيد. مى‏دانيد كه حضرت ابراهيم(ع) در فرهنگ اسلامى جايگاه بسيار رفيعى دارد. پيغمبر اكرم(ص) هم مى‏فرمود من تابع ابراهيم هستم.    اسلام هم نامى است كه حضرت ابراهيم(ع) به اين دين و آيين داد: «هوس مّاكم المسلمين من قبل»؛ سوره حج (22)، آيه 78.خداوند مى‏فرمايد شما بايد به ابراهيم(ع) تأسى كنيد. كار ابراهيم(ع) چه بود؟ ابراهيم(ع) و يارانش به بت‏پرستانى كه با آنها دشمنى كردند و ايشان را از شهر و ديار خود بيرون راندند، گفتند: «انّا برئاء منكم»؛ ما از شما بيزاريم. اعلان برائت كردند. بعد به اين هم اكتفا نمى‏كند، مى‏فرمايد: بين ما و شما تا روز قيامت دشمنى و كينه برقرار است؛ مگر اينكه دست از خيانتكارى خود برداريد.    تنها دوستى دوستان خدا كافى نيست؛ اگر دشمنى با دشمنان خدا نباشد، دوستى دوستان هم از بين خواهد رفت. اگر سيستم دفاعى بدن نباشد، آن سيستم جذب هم، نابود خواهد شد. آنچه مهم است اين است كه ما جاى جذب و دفع را درست بشناسيم.    گاهى متأسفانه امور مشتبه مى‏شود. در موردى كه بايد جذب كنيم، عملاً به دفع مى‏پردازيم. كسى كه از روى نادانى سخنى به اشتباه و خطا گفته و لغزشى براى او پيش آمده و بعد هم پشيمان گرديده است و يا اگر براى او توضيح دهيم، از روى انصاف قبول خواهد كرد؛ نسبت به چنين كسى نبايد دشمنى كرد. صِرف اينكه كسى مرتكب گناهى شد، نبايد او را از جامعه طرد كرد؛ بلكه بايد در صدد اصلاح او برآييم. او بيمارى است كه بايد به پرستارى‏اش پرداخت. در اين مورد جاى اظهار دشمنى نيست؛ مگر كسى كه تعمد داشته باشد و به طور علنى گناه را در جامعه رواج دهد. اين ديگر خيانت است، و بايد با چنين شخصى دشمنى كرد.    ما نمى‏توانيم از بركات حسينى استفاده كنيم؛ مگر اينكه اول دشمنان او را لعن كنيم، بعد بر او سلام بفرستيم. قرآن هم اول مى‏فرمايد: «أشدّاء على الكفّار»،فتح (48)، آيه 29.بعد مى‏فرمايد: «رحماء بينهم».همان. پس در كنار سلام، بايد لعن هم باشد. در كنار ولايت، تبرّى و اظهار دشمنى نسبت به دشمنان اسلام نيز بايد باشد.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:31  توسط عبدالزهرا  | 

چرا اهل سنت به استناد «ليس منا من ضرب الخدود و شق الجيوب و دعا بدعوة الجاهليه» عزادارى نمى‏كنند؟

---------------------------------------

يكم. اين حديث مربوط به جايى است كه انسان براى عزيز از دست رفته‏اش خودزنى و گريبان چاك كند آن هم در حالى كه معترض به قضاى الهى باشد و حرف‏هايى بزند و نوحه‏هايى گويد كه موجب خشم خداوند است. اما گريه بر امام حسين(ع) و عزادارى بر آن حضرت، از افضل قربات است و از مصاديق تعظيم شعائر الهى و اعلام وفادارى نسبت به بزرگان مكتب و پيشوايان دينى است و فلسفه‏هاى متعددى دارد كه در پاسخ به پرسش‏هاى پيشين مطرح شد.    دوم. گريبان چاك كردن نيز در مواردى استثنا شده است و اشكال ندارد؛ مانند گريبان چاك كردن در فوت پدر، مادر، برادر، چنان كه حضرت موسى(ع) در فراق هارون و امام حسن عسكرى(ع) در فراق امام هادى(ع) گريبان چاك كرده‏اند.وسائل الشيعه، ج 22، ص 402 و ج 3، ص 274.    بنابراين گريه و نوحه و عزادارى و گريبان چاك‏كردن در ماتم ائمه(ع) خصوصاً امام حسين(ع) - كه پدر معنوى امت اسلامى مى‏باشند - اشكال ندارد؛ بلكه موجب سعادت انسان و قرب به خداى سبحان است.    گريه و نوحه‏اى كه در روايات مورد مذمت قرار گرفته، نوحه‏اى است كه با عدم رضايت خداوند همراه باشد و اين همان شيوه‏اى است كه در جاهليت مرسوم بود و روايت پيامبر اسلام(ص) «ليس منا من ضرب الخدود و شق الجيوب و دعا بدعوة الجاهلية»ناظر به اين نوع عزادارى است.    اما عزادارى امام حسين(ع) مقوله‏اى جدا است و روايات ما نيز به اين امر تشويق مى‏كند؛ چون در متن اين عزادارى، بقاى اسلام و تزلزل حكومت فاسدان و ظالمان نهفته است و ثمرات معنوى و اجتماعى زيادى به همراه دارد.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:30  توسط عبدالزهرا  | 

چرا امام(ع) از همان مدينه قيام خود را آغاز نكرد؟

---------------------------------------

پاسخ به اين سؤال در گرو بررسى دقيق شرايط زمان و مكان است. از نظر زمانى، هنگام حضور امام(ع) در مدينه، هنوز مرگ معاويه اعلام عمومى نشده بود. علاوه بر آنكه عموم مردم هنوز تفاوت ميان حكومت يزيد و معاويه را به خوبى درك نمى‏كردند؛ زيرا گرچه چهره يزيد براى كسانى همچون امام حسين(ع)، عبداللَّه بن زبير، عبداللَّه بن عمر و عبدالرحمن بن ابى‏بكر - به عنوان چهره‏اى شرابخوار، سگ باز و ميمون‏باز - شناخته شده بود؛تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 228. امّا بيشتر مردم تحت تأثير تبليغات معاويه و باند اموى و نيز سياست تطميع و تهديد معاويه، در زمان حيات او با پسرش بيعت كرده بودند.الامامة و السياسة، ج 1، صص 161-164.    از نظر مكانى، مدينه موقعيّت مناسبى براى قيام نداشت؛ زيرا:    يكم. گرچه تعداد زيادى از مردم مدينه و به ويژه انصار به خاندان اهل بيت(ع) علاقه داشتند. اما علاقه آنان در حدى نبود كه حاضر به جان‏فشانى و حتى كمتر از آن در راه آنان باشند؛ چنان‏كه اين سستى و كوتاهى را به خوبى در جريان سقيفه و پس از آن نشان دادند. جالب است بدانيم هنگامى كه حضرت على(ع) به قصد مقابله با سپاه بيعت‏شكنان از اهل مدينه يارى خواست، بيشتر آنان به او پاسخ مثبت ندادند و حضرت(ع) مجبور شد تا تنها با چهارصدتاريخ يعقوبى، ج 2، ص 181.يا هفتصد نفرمروج الذهب، ج 2، ص 395.از مردم اين شهر، به مقابله با سپاه چند هزار نفرى مخالفان برود.    دوم. مدينه پس از پيامبر اكرم(ص) خود را تابع سياست حاكم نشان مى‏داد؛ از اين رو به پيروى از سياست شيخين (ابوبكر و عمر) شناخته مى‏شد كه حساسيت فراوانى در حفظ سنّت آن دو در عرض سنّت پيامبر اكرم(ص) داشت؛ چنان‏كه نماينده اين گروه، عبدالرحمن بن عوف، در جريان شوراى عُمَر، پيروى از سنّت آن دو را به عنوان پيش شرط، براى واگذار كردن حكومت به حضرت على(ع) عنوان كرد؛ ولى حضرت(ع) زير بار آن نرفت.تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 162.در به خلافت رسيدن حضرت على(ع) نيز نقش اصلى و محورى از آن اهل مدينه نبود؛ بلكه مردم مهاجر از شهرهاى مختلف مملكت اسلامى - به ويژه كوفه - بودند كه بر خلافت آن حضرت اصرار داشتند.    سوم. تعداد فراوانى از قبايل مختلف قريش - به ويژه افرادى از باند اموى همچون مروان و خاندانش - در آن عصر در مدينه نفوذ و تسلّط فراون داشتند و بديهى بود كه آنان در مقابل هر اقدام امام(ع) به سرعت موضع‏گيرى مى‏كردند.    چهارم. جمعيت مدينه در اين زمان به اندازه‏اى نبود كه بتوان به عنوان يك قيام بزرگ و سرنوشت‏ساز روى آنها حساب كرد؛ به ويژه در مقام مقايسه با شهرهاى بزرگى همچون كوفه، بصره و شام اين جمعيت، بسيار اندك مى‏نمود.    پنجم. مدينه در طول تاريخ نشان داده بود كه محلّ مناسبى براى قيام عليه حكومت مركزى و قدرتمند به شمار نمى‏آيد و قيامى كه در اين شهر رخ مى‏دهد، پيشاپيش محكوم به شكست است؛ چنان‏كه قيام مردمان اين شهر در سال 63 ق عليه حكومت يزيد (واقعه حرّه) به راحتى سركوب شد.الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 593.همين‏طور قيام‏هاى علويان همچون قيام محمد بن عبداللَّه معروف به نفس زكيه (سال 145 ق‏همان، ج 3، صص 563-579.) و قيام حسين بن على موسوم به شهيد فخ (سال 169 ق‏تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 404 و 405.) با پايدارى اندك اهل مدينه مواجه شد و به راحتى شكست خورد.    ششم. پيشينه اهل مدينه در زمان حكومت اموى، نشان داده بود كه آنها حاضر به دفاع جدى در مقابل حكومت اموى از خاندان اهل بيت(ع) نيستند؛ زيرا سال‏ها به دنبال سياست لعن امام على(ع) - كه از سوى معاويه ابلاغ شده بود - در اين شهر و برفراز منبر آن، حاكمان اموى به بدگويى از حضرت على(ع) مى‏پرداختند و اين مردم - با آنكه كذب سخنان آنان را مى‏دانستند - كمتر حاضر به اعتراض جدّى عليه اين سياست بودند و بيشترين مقاومت‏ها در مقابل اين سياست از سوى خاندان اهل بيت(ع) و به ويژه امام حسين(ع) بود كه حتى پس از موضع‏گيرى آن حضرت كسى به يارى او بر نمى‏خاست.بحارالانوار، ج 44، ص 211.    هفتم. حاكم اموى (وليد بن عتبة) به خوبى بر اوضاع شهر مسلّط بود و چنان نبود كه با يك قيام، زمام امور از دست او خارج شده و به دست مخالفان افتد.

+ نوشته شده در  ساعت 0:29  توسط عبدالزهرا  | 

چرا امام حسين(ع) يمن را كه سابقه‏اى شيعى داشت، براى محل قيام خود انتخاب نكرد؟

---------------------------------------

در كلمات بزرگانى همانند ابن عباس، اين پيشنهاد مطرح شد كه امام حسين(ع) به سمت يمن رفته، از آنجا داعيان خود را به اطراف بفرستد و نهضت خود را سامان‏دهى كند تا بتواند در مقابل يزيد بايستد.الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 545.    حال در اينجا اين پرسش مطرح مى‏شود كه چرا امام(ع) اصلاً اين گزينه را مدنظر قرار نداد؟    در پاسخ به اين پرسش بايد به امور زير توجه داشت:    1. گرچه اهل يمن از حضور حضرت على(ع) در زمان رسول خدا(ص) در يمن خاطره خوشى داشتندهمان، ج 1، ص 651.و تمايلاتى نسبت به آن حضرت(ع) ابراز مى‏داشتند؛ اما هرگز نمى‏توان در مقايسه با كوفه، اين سرزمين را در اين زمان به عنوان پايگاهى براى شيعه معرفى كرد.    2. پيشينه اهل يمن نشان مى‏دهد كه نمى‏توان در مواقع بحرانى بر روى آنها حساب ويژه‏اى باز كرد؛ زيرا در زمان حكومت حضرت على(ع)، همين يمنيان در مقابل سپاه نه چندان قوى و قدرتمند معاويه، در سلسله حملاتى (مشهور به غارات)براى اطلاع كامل ر.ك: الغارات.كوتاهى كرده و فرماندار خود عبيداللَّه بن عباس را تنها گذاشتند؛ به گونه‏اى كه او ناچار به كوفه فرار كرد و سپاهيان بى‏رحم معاويه به رهبرى بسر بن ابى ارطاة، به راحتى شهر را اشغال نمودند و عده‏اى از مردم را - كه در ميان آنها دو طفل كوچك عبيداللَّه بن عباس نيز وجود داشتند - قتل عام كردند.الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 431.    3. يمن در اين زمان از شهرهاى مركزى و مهمّ مملكت اسلامى به شمار نمى‏رفت و مانند كوفه به شهرهايى همانند بصره، مدائن و ديگر شهرهايى كه امكان فراهم آمدن ياران امام(ع) و ملحق شدن آنها به سپاه آن حضرت در كوفه وجود داشت، نزديك نبود.    4. سابقه ارتداد قبايلى از يمن در ماه‏هاى آغازين رحلت پيامبر اكرم(ص)، پيشينه‏اى منفى از اين كشور در اذهان باقى گذاشته بود و اين احتمال وجود داشت كه در صورت مركزيت آن براى قيام امام حسين(ع) مردم، اين قيام عليه حكومت را با آن پيشينه بسنجند و آنها را از يك سنخ ببينند؛ به ويژه آنكه دستگاه حكومت اموى به خوبى مى‏توانست از اين پيشينه در راه آلوده كردن قيام آن حضرت بهره‏بردارى كند.    5. دورى يمن از ديگر شهرهاى اسلامى و جدا افتادگى آن، اين امكان رابه راحتى به حكومت اموى مى‏داد كه در صورت وقوع قيام، آن‏را به راحتى سركوب كند.    6. امام حسين(ع) در اين زمان دعوتى جدّى از سوى يمنيان نداشت؛ بنابراين انگيزه‏اى در ميان آنان براى دفاع از آن حضرت در مقابل يزيد وجود نداشت و انگيزه‏هايى كه در مردم كوفه براى دعوت از امام(ع) وجود داشت - حتى يك صدم آنها - در يمنيان وجود نداشت؛ انگيزه‏هايى همچون: دفاع عقيدتى از اهل‏بيت(ع)، بازسازى مركزيت كوفه در مقابل شام، احياى حكومت عدل علوى در كوفه، رهايى از ظلم و ستم بنى‏اميه و ... .

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:28  توسط عبدالزهرا  | 

 

چرا امام حسين(ع) در زمان معاويه اقدام به قيام نكرد؟

---------------------------------------

امام حسين(ع) در دوران يازده ساله امامت خود (49 - 60 ق) هم‏زمان با حكومت معاويه، تنش‏هاى فراوانى با او داشت كه مواردى از آن را مى‏توانيم در نامه‏هاى امام حسين(ع)، مشاهده كنيم. امام(ع) در اين نامه‏ها گوشه‏هايى از جنايات معاويه (همانند كشتن بزرگان شيعه همچون حجر بن عدى و عمرو بن حمق) را متذكّر شده و حكومت معاويه بر مسلمانان را بزرگ‏ترين فتنه دانسته است‏الامامة و السياسة، ج 1، ص 180: «و انى لا اعلم لها [للامة] فتنة اعظم من امارتك عليها». و بدين ترتيب مشروعيت حكومت او را زير سؤال برده است. آن حضرت برترين عمل را جهاد در مقابل معاويه دانسته و ترك آن را موجب استغفار از درگاه الهى مى‏داند.همان: «و انى واللَّه ما اعرف افضل من جهادك فان افعل فانه قربة الى ربّى و ان لم افعله فأستغفر اللَّه لدينى». در بحارالانوار (ج 44، ص 213)، «استغفراللَّه لذنبى» آمده است.    اما اينكه چرا امام(ع) در مقابل معاويه اقدام به قيام نكرد، ريشه در امورى دارد كه تنها برخى از آنها را مى‏توانيم در عبارات امام(ع) ببينيم و براى دستيابى به علل ديگر، ناچار بايد به تحليل‏هاى تاريخى روى آوريم:  يك. وجود صلحنامه‏ امام(ع) در يكى از جواب‏هاى خود به نامه‏هاى معاويه، خود را پايبند به صلح نامه معاويه با امام حسن(ع) معرفى كرده و اتهام نقض آن را از خود به دور دانسته است.موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)، ص 239: «و معاذ اللَّه ان انقض عهداً عهده اليك اخى الحسن(ع)».    اما سؤال اينجا است كه مگر معاويه پس از ورود به كوفه و در حالى‏كه هنوز جوهر صلح‏نامه خشكيده نشده بود، آن را زير پا نگذاشت و خود را غير ملتزم به آن معرفى نكرد؟الارشاد، مفيد، ص 355: «الا و انى كنت منيّت الحسن أشياء و اعطيته اشياء و جميعها تحت قدمىَّ لا أفى بشى‏ء منها له».پس چگونه امام حسين(ع) خود را پايبند به صلحنامه‏اى مى‏داند كه در همان آغاز از سوى طرف مقابل، بى‏اعتبار معرفى شده است؟    جواب اين پرسش را مى‏توان از مناظر گوناگونى ارائه كرد:    1. اگر در عبارات معاويه دقت كنيم، در عبارت نقل شده از او صريحاً نقض صلح‏نامه فهميده نمى‏شود، بلكه مى‏گويد: «انى كنت منيّت الحسن اشياء و اعطيته اشياء»؛ يعنى، «من به [امام‏] حسن(ع) چيزهايى را وعده دادم.» كه ممكن است اين امور وعده داده شده خارج از مفاد صلح‏نامه باشد كه معاويه خود را به آنها پايبند نمى‏داند. بنابراين خود را ناقض اصل صلح‏نامه به حساب نمى‏آورد و يا لااقل مى‏تواند ادّعاى عدم نقض از سوى خود را توجيه كند.    2. بايد ميان شخصيت سياسى معاويه و امام حسين(ع) تفاوت اساسى قائل شد، همچنان‏كه اين تفاوت ميان شخصيت سياسى معاويه و امام على(ع) وجود داشت.    معاويه اصولاً عنصرى سياسى كار بود كه حاضر است در راه رسيدن به اهداف خود، هر ننگ و نيرنگى را به كار بَرَد؛ چنان‏كه نمونه‏هاى فراوانى از اين نيرنگ‏ها را مى‏توانيم در زمان درگيرى او با امام على(ع) مشاهده كنيم. بهانه قرار دادن خون عثمان، تحريك طلحه و زبير، قرآن بر سر نيزه كردن در جنگ صفين و شبيخون به شهرهاى تحت تسلّط حضرت على(ع) به منظور فشار بر حكومت علوى و ... تنها اندكى از آن موارد است. اما در مقابل، امام حسين(ع) عنصرى ارزشى، مكتبى و اصولى است كه حاضر نيست از هر وسيله‏اى براى پيروزى و موفقيت ظاهرى خود استفاده كند؛ چنان‏كه حضرت على(ع) با جمله «و لن اطلب النصر بالجور»؛نهج البلاغه، خطبه 126.(من هرگز حاضر نيستم با جور و ستم به پيروزى دست يابم) به اين اصول‏گرايى خود اشاره مى‏كند.    بنابراين طبيعى است كه امام(ع) نتواند تعهدى را كه برادرش امام حسن(ع) به معاويه داده است - حتى با وجود نقض معاويه - پايمال كند.    3. بايد شرايط آن زمان را در نظر گرفت و به پيامدهاى عدم تعهد امام(ع) به صلح‏نامه دقّت كرد. معاويه در آن زمان حاكم بلا منازع جامعه اسلامى بود كه گستره حكومت او سر تا سر مملكت اسلامى - از شام گرفته تا عراق و حجاز و يمن - را در بر مى‏گرفت و در هر گوشه، عوامل او به شدّت از سياست‏هاى او تبليغ و دفاع مى‏كردند.    او كه در زمان درگيرى‏اش با امام على(ع)، توانست كوتاهى‏هاى خود را در يارى رساندن به عثمان در فتنه منجر به قتل او، پنهان كرده؛ بلكه براى شاميان خود را تنها منتقم خون عثمان به حساب آورده، بديهى است كه در اين زمان - كه هيچ قدرتى در مقابل او وجود ندارد - به راحتى مى‏تواند در صورت عدم پايبندى امام حسين(ع) به صلح‏نامه، او را در سرتاسر مملكت اسلامى به عنوان عنصرى سست پيمان، خارجى و ناقض عهد معرّفى كند و افكار عمومى جامعه را عليه امام(ع) شكل دهد. در اين ميان آنچه به گوش جامعه نخواهد رسيد، فريادهاى امام(ع) و ياران او است كه تلاش ناموفّقى در معرفى معاويه به عنوان اولين طرف ناقض عهد دارند.  دو. موقعيت معاويه‏ شخصيت معاويه در نزد مردمان آن زمان و به ويژه شاميان، به گونه‏اى مثبت تلقى مى‏شد كه همين امر قيام عليه او را مشكل مى‏ساخت؛ زيرا آنان او را به عنوان صحابى پيامبر اكرم(ص)، كاتب وحى و برادر همسر پيامبر(ص) مى‏شناختند و به نظر آنان، معاويه نقش فراوانى در رواج اسلام در منطقه شامات و به ويژه دمشق داشته است.    همچنين تجربه حكومت‏دارى او و افزونى سنّش بر امام حسن(ع) و امام حسين(ع)، دو عامل ديگرى بود كه خود در نامه‏هايش به امام حسن(ع) به عنوان عواملى براى اثبات بيشتر شايستگى‏اش مطرح مى‏كردمقاتل الطالبيين، ص 40: «... و لكن قد علمت انى اطول منك ولاية و اقدم منك لهذه الامّة تجربة و اكبر منك سنّاً ... فادخل فى طاعتى».و طبيعتاً مى‏توانست در مقابله با امام حسين(ع)، مانور بيشترى روى آنها بدهد.  سه. سياست‏مدارى معاويه‏ پس از انعقاد قرارداد صلح گرچه معاويه از هر فرصتى براى ضربه زدن به بنى هاشم - به ويژه خاندان علوى - استفاه مى‏كرد و در اين راه حتى تا مسموم كردن و به شهادت رساندن امام حسن(ع) پيش رفت؛الارشاد، ص 357.اما در ظاهر چنين وانمود مى‏كرد كه به بهترين وجه ممكن، با اين خاندان - به ويژه شخص امام حسين(ع) - مدارا مى‏كند و حرمت آنان را پاس مى‏دارد. در اين راستا مى‏توانيم ارسال هداياى فراوان ماهانه و سالانه از سوى معاويه براى شخصيت‏هايى چون امام حسن(ع)، امام حسين(ع) و عبداللَّه بن جعفر را شاهد بياوريم. آنان با توجّه به اينكه خود را در بيت المال ذى حق مى‏دانستند و نيز به جهت آنكه موارد مصرف مناسبى براى خرج آن سراغ داشتند، اين هدايا را مى‏پذيرفتند.موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)، ص 209 و 210.    اين مدارا تا آنجا بود كه در آستانه مرگ به فرزندش يزيد، سفارش امام(ع) را نموده و ضمن پيش‏بينى قيام او، از يزيد خواست كه او را به قتل نرساند.الاخبار الطوال، ص 227؛ تجارب الامم، ج 2، ص 39.    علّت در پيش گرفتن اين سياست روشن بود؛ زيرا معاويه با انعقاد صلح با امام حسن(ع)، حكومت خود را از بحران مشروعيت نجات داد و در بين مردم به عنوان خليفه مشروع، خود را معرفى كرده و نمى‏خواست با آغشته كردن دست خود به خون امام(ع)، در جامعه اسلامى چهره‏اى منفور از خود به جا گذارد. بر عكس سعى داشت تا با هر چه نزديك‏تر نشان دادن خود به اين خاندان، چهره‏اى وجيه براى خود فراهم آورد. علاوه بر آنكه به خيال خود با اين سياست، آنان را وامدار خود كرده و از هر اقدام احتمالى آنان پيشگيرى مى‏كند؛ چنان‏كه در يكى از بخشش‏هاى كلان خود به امام حسن(ع) و امام حسين(ع)، در مقام منّت‏گذارى بر آن دو گفت: اين اموال را بگيريد و بدانيد كه من پسر هند هستم و به خداوند سوگند كه هيچ‏كس قبل از من به شما چنين هدايايى نداده و بعد از من نيز چنين نخواهد شد».    امام حسين(ع) براى آنكه نشان دهد كه اين بخشش‏ها نمى‏تواند قابل منّت‏گذارى باشد، در جواب فرمود: «به خداوند سوگند كه نه قبل از تو و نه بعد از تو هيچ‏كس نمى‏تواند چنين بخششى را به دو مردى داشته باشد كه با شرافت‏تر و با فضيلت‏تر از ما دو برادر باشد».تاريخ ابن عساكر، ترجمة الامام الحسين(ع)، ص 7، ح 5.    همچنين از سوى ديگر معاويه مى‏دانست كه در پيش گرفتن سياست خشونت، نتيجه عكس خواهد داد؛ زيرا توجه مردم را به اين خاندان بيشتر جلب خواهد كرد و در دراز مدّت موجبات نفرت آنها از حكومت معاويه را فراهم خواهد آورد و به طور طبيعى ياورانى را به دور اين شخصيت‏ها جمع خواهد كرد. مهم‏تر اينكه معاويه در آن زمان، از ناحيه امام حسين(ع) - با توجه به شرايط زمانه - احتمال خطر جدّى نمى‏ديد و سعى داشت تا با در پيش گرفتن اين سياست، ريشه‏هاى خطر را براى دراز مدت بخشكاند. در نقطه مقابل امام حسين(ع) از هر فرصتى براى زير سؤال بردن حكومت معاويه، بهره مى‏گرفت. نمونه آشكار آن نگاشتن نامه به معاويه و يادآور شدن جنايات و بدعت‏هاى اوبحارالانوار، ج 44، ص 212.و نيز مقابله شديد با ولايت عهدى يزيد بود.تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 228؛ الامامة و السياسة، ج 1، ص 186. البته امام(ع) خود به خوبى مى‏دانست كه در صورت قيام عليه معاويه - به ويژه با توجه به اين سياست‏هاى معاويه - افكار عمومى او را يارى نكرده و با توجه به ابزارهاى تبليغاتى حكومت، حق را به معاويه خواهند داد.  چهار. شرايط زمانه‏ هرچند عدّه‏اى از كوفيان بلافاصله پس از شهادت امام حسن(ع)، به امام حسين(ع) نامه نگاشته و ضمن عرض تسليت به او، خود را منتظر فرمان امام(ع) معرفى كردند؛تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 228.اما آن حضرت مى‏دانست كه با توجّه به عواملى همچون ثبات و استحكام قدرت مركزى در شام، تسلّط كامل باند اموى بر شهر كوفه، سابقه عملكرد سوء كوفيان در برخورد با امام على(ع) و امام حسن(ع)، چهره به ظاهر وجيه معاويه در بيشتر نقاط مملكت اسلامى و ... در صورت قيام احتمال موفقيت در حدّ نزديك صفر خواهد بود و چنين قيامى به جز هدر دادن نيروهاى اندك، معرفى شدن به عنوان ياغى و خروج كننده بر حكومت به ظاهر اسلامى و شكست و كشته شدن خود نتيجه‏اى در بر نخواهد داشت.    در حالى‏كه در هنگام قيام عليه حكومت يزيد، شرايط زمانه كاملاً بر عكس اين شرايط بود.

+ نوشته شده در  ساعت 0:27  توسط عبدالزهرا  | 

چرا امام حسين(ع) در آغاز حركت، از مدينه به مكّه رفت؟

---------------------------------------

علّت خروج امام حسين(ع) از مدينه آن بود كه يزيد در نامه خود به وليد بن عتبه (فرماندار مدينه) خواسته بود كه حتماً از چند نفر مخالف خود - كه يكى از آنها امام حسين(ع) بود - بيعت گرفته شود و بدون بيعت رها نشوند.وقعة الطف، ص 75: «اما بعد فخذ حسيناً و عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن الزبير بالبيعة اخذاً شديداً ليست فيه رخصة حتى يبايعوا و السلام».    وليد گرچه با خوى مسالمت‏جويانه خود حاضر به آغشته كردن دست خود به خون امام حسين(ع) نبود؛ابن اعتم، الفتوح، ج 5، ص 12؛ وقعة الطف، ص 81.اما در مدينه افراد باند اموى - به ويژه مروان بن حكم كه وليد در موارد سخت و از جمله اين مورد با او مشورت مى‏كرد - او را به شدّت تحت فشار قرار مى‏دادند تا خون امام(ع) را بريزد؛ چنان‏كه در همان آغاز وصول نامه، وقتى وليد با مروان مشورت كرد، مروان گفت: نظر من آن است كه در همين لحظه به دنبال اين چند نفر فرستاده و آنان را ملزم به بيعت و اطاعت از يزيد كنى و اگر مخالفت كردند، قبل از آنكه از مرگ معاويه مطلع شوند، سرهاى آنها را از تن جدا كنى؛ زيرا اگر آنان از مرگ معاويه با خبر شوند، هر كدام به طرفى رفته و اظهار مخالفت كرده و مردم را به سوى خود دعوت مى‏كنند.وقعة الطف، ص 77.    بنابراين، امام حسين(ع) با توجه به نامناسب بودن شرايط مدينه براى اظهار مخالفت علنى و قيام و نيز در خطر بودن جان خود در اين شهر بدون امكان حركتى مؤثر، تصميم به ترك آن گرفت و از آيه‏اى كه در هنگام خروج از مدينه قرائت كرد، اين نكته - كه ترك اين شهر به علّت عدم احساس امنيت بوده است - آشكار مى‏شود.    بنا به نوشته ابو مخنف اباعبداللّه(ع) در شب 27 يا 28 رجب همراه با خاندان خود - در حالى‏كه آيه‏اى را كه قرآن از زبان موسى‏(ع) در هنگام خروج از مصر به علّت عدم احساس امنيّت نقل مى‏كند - تلاوت كرد:همان، ص 85 و 86.    «فخرج منها خائفاً يترقب قال رب نجنى من القوم الظالمين» ؛قصص (28)، آيه 21.؛ «موسى‏ از شهر خارج شد، در حالى كه ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه‏اى عرض كرد: پروردگارا! مرا از اين قوم ظالم نجات بده».    انتخاب مكّه، در حالى بود كه هنوز مردمان شهرهاى مختلف از مرگ معاويه مطلع نشده بودند و تلاش‏هاى جدى مخالفان براى اظهار مخالفت با يزيد آغاز نشده بود و هنوز امام حسين(ع) دعوتى از شهرهاى ديگر و از جمله كوفه نداشت. بنابراين امام(ع) بايد مكانى را براى هجرت خود انتخاب مى‏كرد كه اوّلاً بتواند آزادانه و در كمال امنيّت در آنجا ديدگاه‏هاى خود را ابراز كند. ثانياً بتواند آنجا را محلّى براى انتقال ديدگاه‏هاى خود به سرتاسر مملكت اسلامى قرار دهد.    شهر مكّه هر دو ويژگى را داشت؛ زيرا طبق آيه صريح قرآن «و من‏دخله‏كان‏آمناً» ؛آل عمران (3)، آيه 97.حرم امن الهى بود و نيز با توجه به وجود كعبه در اين شهر و سرازير شدن مسلمانان از سرتاسر مملكت اسلامى براى انجام اعمال عمره و حجّ، امام حسين(ع) به خوبى مى‏توانست با گروه‏هاى مختلف ديدار كرده و علّت مخالفت خود با دستگاه اموى و يزيد را براى آنها تبيين كند و نيز گوشه‏هايى از معارف اسلامى را براى آنها بيان نمايد. در ضمن با گروه‏هاى مخلتف شهرهاى اسلامى - از جمله كوفه و بصره -وقعة الطف، صص 103 - 107. در ارتباط باشد.    امام(ع) شب جمعه سوم شعبان سال 60 ق وارد مكّه شد و تا هشتم ذى‏حجه همان سال، در اين شهر به فعاليت مشغول بود.همان، ص 88: «فاقبل اهلها يختلفون اليه و يأتونه و من كان بها من المعتمرين و اهل الآفاق».

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:26  توسط عبدالزهرا  | 

چرا امام حسين(ع) حجّ خود را نيمه تمام گذاشت و از مكّه در آستانه شروع اعمال حجّ خارج شد؟

---------------------------------------

قبل از آنكه به تحليل تاريخى اين پرسش بپردازيم، بايد اين نكته را متذكر شويم كه از ديدگاه فقهى، اين سخن مشهور كه امام حسين(ع) حجّ خود را نيمه تمام گذاشت، سخن نادرستى است؛ زيرا امام(ع) در روز هشتم ذى حجه «يوم الترويه» از مكّه خارج شد.همان، ص 147.در حالى‏كه اعمال حجّ - كه با احرام در مكّه و وقوف در عرفات شروع مى‏شود - از شب نهم ذى حجه آغاز مى‏شود. بنابراين، امام(ع) اصولاً وارد اعمال حج نشده بود، تا آن را نيمه تمام گذارد.    بله، مسلماً آن حضرت در هنگام ورود به مكّه، عمره مفرده انجام داده و چه بسا در طول اقامت چند ماهه خود در مكّه و احتمالاً در فاصله‏هاى مختلف، اقدام به انجام اعمال عمره كرده بود. اما انجام اعمال عمره مفرده، به معناى ورود در اعمال حجّ نمى‏شود. در برخى از روايات تنها از انجام عمره مفرده از سوى امام(ع) سخن به ميان آمده است.عن الصادق(ع): «... ان الحسين بن‏على(ع) خرج يوم التروية الى العراق و كان معتمراً». ر.ك. وسائل الشيعه، ج 1، ص 246، كتاب حج، باب 7، ابواب العمرة ج 2 و 3.    از نقطه نظر تاريخى بالاخره اين پرسش باقى است كه با وجود آنكه يكى از علل انتخاب مكّه، داشتن فرصت مناسب براى تبليغ ديدگاه خود بود؛ چرا در اين شرايط زمانى ويژه - كه اوج حضور حاجيان از سرتاسر نقاط مختلف در مكّه، عرفات و منا است و بهترين فرصت تبليغى براى آن حضرت فراهم آمده است - نابهنگام و به صورت ناگهانى مكّه را ترك كرد؟ به طور خلاصه مى‏توانيم علل اين تصميم ناگهانى را چنين ذكر كنيم:  يك. احتمال خطر جانى‏ از برخى عبارات امام حسين(ع) - كه در مقابل ديدگاه شخصيت‏هاى مختلفى كه با بيرون رفتن آن حضرت از مكّه و حركت به سوى كوفه مخالف بودند، ابراز شده - چنين بر مى‏آيد كه امام(ع) ماندن بيشتر در مكّه را مساوى با بروز خطر جانى براى خود مى‏دانست؛ چنان‏كه در جواب ابن عباس مى‏فرمايد: «كشته شدن در مكانى ديگر براى من دوست داشتنى‏تر از كشته شدن در مكّه است».ابن كثير، البداية و النهاية، ج 8، ص 159.    در پاسخ عبداللَّه بن زبير نيز فرمود: «به خداوند سوگند! اگر يك وجب خارج از مكّه كشته شوم، براى من دوست داشتنى‏تر است تا آنكه به اندازه يك وجب در داخل مكّه كشته شوم. به خداوند سوگند! اگر من به لانه‏اى از لانه جانوران پناه برم، مرا از آن بيرون خواهند كشيد تا آنچه را از من مى‏خواهند، به دست آورند».وقعة الطف، ص 152. امام(ع) در برخورد با برادر خود محمد حنفيه، به صراحت سخن از قصد ترور يزيد در محدوده حرم امن الهى نسبت به جان خود سخن به ميان آورد.سيد بن طاووس، لهوف، ص 82.بالاخره در بعضى از متون به صراحت سخن از اين مطلب به ميان آمده كه يزيد، عده‏اى را همراه با سلاح‏هاى فراوان براى ترور امام حسين(ع) در مكّه فرستاده بود.همان. به غلط در اين متن فرمانده آنان «عمر بن سعد بن ابى وقاص» ذكر شده كه در متون ديگر به عمرو بن سعيد بن عاص تصحيح شده است.  دو. شكسته نشدن حرمت حَرَم‏ در ادامه برخى از عبارات پيش گفته، تذكّر اين نكته از سوى امام حسين(ع) وجود داشت كه نمى‏خواهد حرمت حرم امن الهى، با ريخته شدن خون او در آن شكسته شود؛ گرچه در اين ميان گناه بزرگ از آن قاتلان و جنايتكاران اموى باشد.    آن حضرت اين مطلب را در برخورد با عبداللَّه بن زبير و به گونه تعريض‏آميز نسبت به او - كه بعدها در مكّه موضع گرفته و لشكريان يزيد حرمت حرم را خواهند شكست - به صراحت بيان مى‏دارد. ايشان در جواب ابن زبير مى‏فرمايد:    «ان ابى حدثنى ان لها كبشاً به تستحلّ حرمتها فما احبّ ان اكون انا ذالك الكبش» ؛ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 546.«پدرم (على(ع)) براى من نقل كرد كه در مكّه قوچى است كه به وسيله آن حرمت شهر شكسته مى‏شود و من دوست ندارم كه مصداق آن قوچ باشم».

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:25  توسط عبدالزهرا  | 

چرا امام حسين(ع) براى قيام خود كوفه را انتخاب كرد؟

---------------------------------------

در طول تاريخ اسلام همواره اين پرسش فرا روى محققان و پژوهشگران - اعم از شيعه، سنى و خاورشناس - قرار داشته است و هر يك به فراخور بضاعت علمى، پيش فرض‏ها و مبانى پذيرفته شده خود، پاسخى به آن داده‏اند. امورى كه اين پرسش را از اهميّت مضاعف برخوردار مى‏كند، از قرار زير است:    1. امام حسين(ع) در اين حركت سياسى - نظامى خود، در ظاهر شكست خورد و اين شكست عمدتاً ناشى از انتخاب كوفه به عنوان محلّ قيام بود.    2. شخصيت‏هاى بزرگ آن زمان همانند: عبداللَّه بن جعفر پسر عمو و شوهر حضرت زينب(س)ابن اعثم كوفى، الفتوح، ج 5، ص 67.، عبداللَّه بن عباس‏همان، ص 66.، عبداللَّه بن مطيع‏البداية و النهاية، ج 8، ص 162.، مسور بن مخرمةهمان، ص 163.و محمد حنفيه‏بحارالانوار، ج 44، ص 364.، امام حسين(ع) را از رفتن به عراق و كوفه منع مى‏كردند و برخى از آنها پيشينه كوفيان در غدر و فريب‏كارى و تنها گذاشتن امام على(ع) و امام حسن(ع) را به آن حضرت(ع) يادآور مى‏شدند.    اما آن حضرت به رغم تمامى اين نظرات - كه بعدها در ظاهر درستى آنها آشكار شد - عزم خود را جزم كرده و به سمت كوفه به راه افتاد و در اينجا است كه برخى از مورخان (مانند ابن خلدون) به صراحت نسبت اشتباه كارى سياسى را به امام(ع) داده‏اند!مقدمه بن خلدون، ص 211.    از كلمات برخى از بزرگان همانند ابن عباس، چنين بر مى‏آيد كه در مقابل كوفه، گزينه‏هاى ديگرى همانند يمن نيز وجود داشته است. ابن عباس خطاب به امام حسين(ع) مى‏گويد: «اگر حتماً اصرار بر خروج از مكّه دارى، به سمت يمن برو كه در آنجا وادى‏ها و قلعه‏هاى محكمى وجود دارد و سرزمين گسترده‏اى است و تو مى‏توانى داعيان و مبلغان خود را از آن سرزمين به نقاط ديگر گسيل كنى».ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 545.    چرا امام(ع) آن گزينه‏ها را انتخاب نكرد؟    در مقابل اين مسائل و پرسش‏ها شخصيت‏هاى غيرشيعى - اعم از اهل سنّت و مستشرقان - به راحتى و بدون تقيد به پيش فرض‏ها و مبانى كلامى شيعى (همانند علم غيب و عصمت از خطاى امام(ع)) به تجزيه و تحليل قيام پرداخته و با توجه به نتيجه نظامى قيام، احياناً آن حضرت را در حركت خود منتسب به اشتباه كرده‏اند!    اما شيعيان با توجه به مبانى كلامى پيش گفته خود، در صدد تحليل اين حركت امام حسين(ع) برآمده و نظريات متعددى ابراز داشته‏اند كه عمده تلاش‏هاى آنان در اين راه به دو نظريه زير بازگشت مى‏كند:  يك. نظريّه شهادت‏ اين نظريه مبتنى بر امور زير است:    1. هر يك از امامان شيعه هنگامى كه به امامت مى‏رسند، صحيفه‏اى را مى‏گشايند كه در آن وظيفه الهى خود را تا هنگام شهادت مشاهده مى‏كنند و مأمور مى‏شوند بر طبق همان عمل كنند.اصول كافى، ج 2، صص 28 - 36. باب «ان الائمة عليهم السلام لم يفعلوا شيئاً و لا يفعلون الا بعهدٍ من اللَّه عزوجل ...».    2. امام حسين(ع) هنگامى كه پرونده خود را گشود، در آن وظيفه خود را چنين مشاهده كرد: «قاتل فاقتل و تقتل و اخرج باقوام للشهادة لاشهادة لهم الا معك»؛ همان، ص 28، ح 1. «بجنگ، بكش و بدان كه كشته مى‏شوى و همراه با گروه‏هايى براى شهادت از ديار خود بيرون رو و بدان كه آنان تنها همراه تو به شهادت خواهند رسيد».    بنابراين مشيت الهى از همان آغاز بر شهادت امام حسين(ع) قرار گرفته بود و آن حضرت چاره‏اى جز اجراى اين مشيّت نداشت؛ چنان‏كه بار ديگر و در آستانه حركت به سمت عراق، اين امر به گونه‏اى در خواب، به وسيله پيامبر خدا(ص) بر امام حسين(ع) ابلاغ شد و آن حضرت در مقابل محمد حنفيه برادرش - كه از او علّت حركت امام(ع) به سمت كوفه را مى‏پرسيد - جواب داد: پيامبر(ص) در خواب به نزد من آمد و فرمود: «يا حسين اخرج فان اللَّه قد شاء ان يراك قتيلاً».لهوف، ص 84.    طبق اين نظريه‏براى آگاهى از سير تاريخى اين نظريه و بزرگان معتقد به آن ر.ك: شهيد فاتح در آيينه انديشه، محمد صحتى سردرودى، صص 205 - 231.، حركت امام(ع) به سمت كوفه، حركتى به سمت شهادت و به هدف دسترسى به آن بود و آن حضرت به خوبى از اين سرنوشت آگاه بود. اين تكليف و وظيفه خاص امام حسين(ع) بود كه قابل پيروى براى ديگران و حتى امامان ديگر نمى‏باشد.    بنابراين جاى سؤال و چون و چرا باقى نمى‏ماند و مسأله اصرار امام(ع) بر حركت - به رغم نظر شخصيت‏هاى بزرگ آن زمان - به خوبى حلّ مى‏شود؛ زيرا در نظر اينان، امام(ع) خود بهتر از هر كس، از فريب‏كارى و غدر و نيرنگ بازى كوفيان آگاه بود و مى‏دانست كه سرانجام او را رها كرده و حتى به جنگش خواهند آمد و سرانجام او را به شهادت خواهند رساند و با اين علم به سمت كوفه حركت كرد تا به قربانگاه خويش رود و به شهادت رسد.    اما اينكه هدف اين شهادت چه بود، بين صاحبان اين نظريه اختلاف است. برخى آن را در راستاى امر به معروف و نهى از منكر به حساب آورده و نثار خون و آبيارى درخت اسلام به وسيله خون امام(ع) را، والاترين مرتبه اين وظيفه معرفى كرده‏اند. اين خون سرانجام باعث پايدارى اسلام و رسوا شدن يزيد و بنى‏اميه و سرانجام سقوط اين دولت در هفتاد سال بعد (سال 132 ق) گشت.    برخى ديگر - كه عمدتاً از جامعه احساسى و غير علمى شيعه به حساب مى‏آيند - بدون هيچ مبناى استدلالى محكم، هدف شهادت را نوعى كفّاره گناهان پيروان امام حسين(ع) و شفاعت آن حضرت از شيعيانش دانسته‏اند؛ درست همانند آنچه مسيحيان درباره كشته شدن حضرت مسيح(ع) بدان اعتقاد دارند.شهيد فاتح، ص 239.    عمده اشكالات نظريه شهادت - علاوه بر نقد سندى آن - امورى از قرار زير است:    1. دستور ويژه داشتن امام حسين(ع)، سيره آن حضرت(ع) و ديگر امامان را از قابليت اسوه بودن مى‏اندازد؛ در حالى‏كه اسوه بودن آن بزرگواران و نيز لزوم پيروى شيعيان از آنان از اصول مسلّم نزد شيعه در همه دوران‏ها به شمار مى‏آمده است.    2. اين مبنا با كلام امام حسين(ع) - كه مى‏فرمايد: «لكم فى اسوة»؛تاريخ طبرى، ج 5، ص 403. (من الگوى شما هستم) - منافات دارد.    3. گرچه مى‏توان پيشگويى پيامبران پيشين و پيامبر اكرم(ص) و نيز امامان قبل از امام حسين(ع) را نسبت به شهادت او پذيرفت و گرچه مى‏توان فى الجمله آگاهى امام(ع) از شهادت خويش را از بعضى از عبارات آن حضرت(ع) به دست آورد؛ اما از هيچ كلامى نمى‏توان شهادت را به عنوان هدف امام(ع) در حركت و قيام خود استفاده كرد؛ بلكه هدف آن حضرت(ع) را بايد از عبارات او به دست آورد كه عبارت زير (در وصيت‏نامه امام(ع) به برادرش محمد حنفيه) گوياترين آنها است:    «... و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امّة جدّى، اريد ان آمر بالمعروف و انهى‏ عن المنكر و اسير بسيرة جدّى و ابى على بن ابى طالب»؛ بحارالانوار، ج 44، ص 329؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 5، ص 21. در منبع اخير در ادامه اين جمله نيز آمده است: «و سيرة الخلفاء الراشدين المهديين».«خروج من به علّت اصلاح در امت جدّم مى‏باشد، قصد آن دارم كه امر به معروف و نهى از منكر نمايم و به سيره و روش جدّم پيامبر(ص) و پدرم على بن ابى طالب(ع) عمل كنم».    در اين عبارت سه هدف اصلاح‏طلبى، امر به معروف و نهى از منكر و عمل به سيره پيامبر(ص) و حضرت على(ع) به عنوان اهداف حركت و قيام سيدالشهداء(ع) مطرح شده است و سخنى از شهادت در ميان نيست.  دو. نظريه تشكيل حكومت اسلامى‏ بنا به نوشته برخى از نويسندگان،شهيد فاتح، ص 169.اين نظريه در آغاز در ميان شيعه به صراحت در عبارات سيد مرتضى معروف به علم الهدى (436 - 355 ق) از علماى قرن چهارم و پنجم شيعه ديده شده است. او در پاسخ سؤالى در مورد حركت امام(ع) به كوفه چنين مى‏نگارد:    «... سرور ما اباعبداللَّه(ع) براى به دست آوردن حكومت به سوى كوفه نرفت؛ مگر بعد از آنكه از عهود و عقود قوم، اطمينان به پيروزى يافت ...».همان، ص 170، به نقل از: تنزيه الانبياء، ص 175.اين نظريه پس از سيد، در بيان علماى شيعه طرفدارانى پيدا نكرد و بلكه بزرگانى همچون شيخ طوسى، سيد بن طاووس، علامه مجلسى و بيشتر بزرگان با بى‏مهرى و احياناً مخالفت سنگين روبه رو شد.براى اطلاع تفصيلى از گوشه‏اى از مخالفت‏ها ر.ك: شهيد فاتح، صص 184 - 190 و نيز صص‏205 - 231.     در دوره معاصر برخى از نويسندگان، بار ديگر سعى در احياى اين نظريه به منظور پاسخ‏گويى مناسب با روش تحليل تاريخى به شبهات اهل سنّت و مستشرقان نموده‏اند. اين نظريه در زمان خود به علّت جوّ حاكم بر محافل علمى آن زمان، واكنش‏هاى تندى را از سوى علما و دانشمندان برانگيخت و حتى شخصيت‏هايى همانند شهيد مطهرى و دكتر شريعتى نيز آن را نپذيرفتند.براى آگاهى از گوشه‏اى از اين مخالفت‏ها و واكنش‏هاى گسترده ر.ك: رسول جعفريان، جريانها و جنبش‏هاى مذهبى - سياسى ايران، ص 208 - 214. اشكال مهم اين نظريه، ناديده گرفتن علم غيب امام(ع) بود.    اما اصل نظريه - كه حركت امام حسين(ع) براى تشكيل حكومت اسلامى بوده و چنين كارى مى‏بايست با قيام عليه يزيد و رسوا سازى غاصبان انجام مى‏گرفت - مورد تأييد بزرگانى هم چون امام خمينى(ره) مى‏باشد. ايشان در موارد متعددى به اين مسأله اشاره كرده و تلاش براى برپايى حكومت صالح دينى را به عنوان يكى از اهداف قيام مقدس عاشورا عنوان كرده‏اند؛ از جمله:    الف. اولين بار امام در مورخه 6/3/50 در نجف اشرف در سخنرانى خود چنين فرمود: «او (امام حسين(ع)) مسلم بن عقيل را فرستاد تا مردم را دعوت كند به بيعت تا حكومت اسلامى تشكيل دهد و اين حكومت فاسد را از بين ببرد».صحيفه نور، ج 1، ص 174.    ب. وقتى كه حضرت سيدالشهدا(ع) آمد مكّه و از مكه در آن حال بيرون رفت، يك حركت سياسى بزرگى بود، تمام حركات حضرت، حركات سياسى بود، اسلامى - سياسى و اين حركت اسلامى - سياسى بود كه بنى‏اميه را از بين برد و اگر اين حركت نبود اسلام پايمال شده بود».همان، ح 18، ص 130.    ج. سيدالشهدا آمده بود، حكومت هم مى‏خواست بگيرد. اصلاً براى اين معنا آمده بود و اين يك فخرى است و آنهايى كه خيال مى‏كنند كه حضرت سيدالشهدا براى حكومت نيامده، خير، اينها براى حكومت آمدند؛ براى اينكه بايد حكومت دست مثل سيدالشهدا باشد، مثل كسانى كه شيعه سيدالشهدا هستند، باشد».همان، ج 20، ص 190.    در راه اثبات اين مسأله مى‏توان از دلايلى به قرار زير بهره گرفت:    1. مهم‏ترين دليل، سخنان امام حسين(ع) است كه در هنگام خروج از مدينه سه هدف اصلاح، امر به معروف و عمل به سيره پيامبر(ص) و حضرت على(ع) را به عنوان اهداف قيام خود مطرح مى‏كند.بحارالانوار، ج 44، ص 329.روشن است كه اصلاح كلان، جز در سايه تشكيل حكومت نمى‏باشد و مرتبه اعلاى امر به معروف و نهى از منكر با تشكيل حكومت امكان‏پذير است كه در آن حاكم مشروع، داراى بسط يد و قدرت كافى است. از همه مهم‏تر سخن از سيره پيامبر(ص) و امام على(ع) است كه نشانگر اشاره آن حضرت(ع) به سيره حكومتى آن دو بزرگوار است و بدين گونه داعيه حكومت خواهى خود را در راه ادامه سيره آن دو، اعلام مى‏دارد.    2. نوع نامه نگارى‏هاى كوفيان - كه در آن سخن از لشكرى آماده و نيز نداشتن امام است - نشانگر آن است كه آنان حكومت يزيد را مشروع ندانسته و از امام حسين(ع) مى‏خواهند تا به كوفه آيد و براى آنها به عنوان امام حكومت كند و آن حضرت به منظور پاسخ‏گويى به اين نياز اساسى كوفيان، حركت خود را آغاز كرد. به عنوان مثال در يكى از اين نامه‏ها - كه به وسيله بزرگان شيعى كوفه همانند سليمان بن صرد خزاعى، مسيب بن نجبه و حبيب بن مظاهر نگاشته شده - چنين آمده است:    «انه ليس علينا امام، فاقبل لعل اللَّه ان يجمعنا بك على الحق ...»؛ وقعة الطف، ابى مخنف، ص 92.«ما پيشوايى نداريم، به سمت ما بيا كه اميد است خداوند ما را به وسيله تو بر حق مجتمع سازد ...».    3. پاسخ اوليه امام حسين(ع) به اين نامه‏ها - كه همراه با فرستادن مسلم بن عقيل به كوفه است - نشان از مسأله امامت و تشكيل حكومت دارد. جالب آن است كه آن حضرت در نامه‏اى هنگام فرستادن مسلم خطاب به كوفيان مى‏فرمايد:    «و قد فهمت كلّ الذى اقتصصتم و ذكرتم و مقالة جلّكم انه ليس علينا امام فاقبل لعل اللَّه ان يجمعنا بك على الهدى و الحق»؛ وقعة الطف، ابى مخنف، ص 91.«من همه آنچه را گفتيد، فهميدم، گفته عمده شما آن بود كه ما امام نداريم ...».    با توجّه به اين نامه امام(ع) رفتن خود به كوفه را مشروط به تأييد مسلم نسبت به محتواى نامه‏ها مى‏كند.همان: «فان كتب اِلَىَّ انه قد اجمع رأى ملأكم و ذوى الفضل و الحجى منكم على مثل ما قدمت عَلَىَّ به رسلكم و قرأت فى كتبكم اقدم عليكم و شيكاً ان شاء اللَّه».    4. بيان شرايط امام حسين(ع) در نامه‏هاى آن حضرت - كه به خوبى تطبيق و انحصار اين شرايط در خودش، در آنها مشهود است - مى‏تواند به گونه‏اى ديگر به كمك اثبات اين نظريه بيايد. جالب آن است كه امام(ع) در اين عبارات، بيشتر به بيان ابعاد اجرايى و حكومتى امامت پرداخته و از ابعادى همچون بيان احكام شريعت - كه بعدها برخى امامت را منحصر در آن دانستند - سخنى به ميان نياورده است.     عبارت امام(ع) در اين باره كه در ادامه نامه پيشين آن حضرت(ع) آمده چنين است: «فلعمرى ما الامام الا العامل بالكتاب و الآخذ بالقسط و الدائن بالحق و الحابس نفسه على‏ ذات اللَّه»؛همان.«به جانم سوگند! تنها كسى مى‏تواند به عنوان امام مطرح باشد كه عالم به كتاب خداوند، اجرا كننده قسط و عدالت، عمل كننده به حق بوده و تمام تلاش‏هاى خود را در راه خداوند انجام دهد».    5. نوع فعاليت‏هاى جناب مسلم - كه شامل مواردى همچون بيعت گرفتن از مردم مبنى بر عمل به پيمان خود در يارى رساندن به امام حسين(ع)تاريخ يعقوبى، ج 20، ص 215 و 216.و ثبت اسامى بيعت‏كنندگان در ديوان (به گونه‏اى كه تعداد آنها را بين دوازده تا هجده هزار نفر نوشته‏اند) -مروج الذهب، ج 3، ص 64؛ شيخ مفيد، الارشاد، ص 383.نيز نشانگر قصد تشكيل حكومت در كوفه از سوى امام(ع) مى‏باشد.    6. در نامه‏نگارى‏هاى طرفداران بنى‏اميه به يزيد، هنگام روزافزون شدن طرفداران مسلم، مى‏توان اين نكته را دريافت كه آنان در صورت ادامه اين فعاليت‏ها، كوفه را از دست رفته مى‏ديدند. عبارت زير به خوبى اين مطلب را آشكار مى‏سازد:    «فان كان لك بالكوفه حاجة فابعث اليها رجلاً قويّاً ينفذ امرك و يعمل مثل عملك فى عدوّك»؛ وقعة الطف، ص 101.«اگر نياز به كوفه دارى، مردى قوى را به ولايت آن بگمار كه امر تو را اجرا كرده و مانند تو نسبت به دشمنت عمل كند».    7. گزارش مسلم به امام حسين(ع) مبنى بر تأييد انگيزه و عمل كوفيان در يارى آن حضرت - كه موجبات حركت امام(ع) به سمت كوفه را فراهم آوردوقعة الطف، ص 112: «فان الرائد لا يكذب اهله و قد بايعنى من اهل الكوفة ثمانية عشر الفاً فعجل الاقبال حين يأتيك كتابى فان الناس كلهم معك ليس لهم فى آل معاوية رأى و لا هوى‏ ...».- خود بهترين شاهد بر اين مدّعا است. امام(ع) در ميانه راه نامه‏اى خطاب به كوفيان نگاشت و آن را به وسيله قيس بن مسهّر صيداوى روانه كرد كه در آن ضمن اشاره به تأييد نامه مسلم، حركت خود به سمت كوفه را در هشتم ذى حجه اعلام فرمود و از آنها خواست كه در تلاش‏هاى خود جديت به خرج دهند تا امام(ع) به شهر آنها برسد:    «... فان كتاب مسلم بن عقيل جاءنى يخبرنى فيه بحسن رأيكم و اجتماع ملأكم على نصرنا و الطلب بحقنا فسألت اللَّه ان يحسن لنا الصنع و ان يثيبكم على ذلك اعظم الاجر و قد شخصت اليكم من مكّة يوم الثلثاً لثمان مضين من ذى الحجّة يوم التروية فاذا اقدم عليكم رسولى فانكمشوا امركم و جدّوا فانى قادم عليكم فى ايّامى هذه»؛ الارشاد، ص 418.« ... نامه مسلم به من رسيد كه از حُسن رأى شما و اينكه همه آماده يارى ما هستيد و حق ما را از دشمنان ما خواهيد گرفت، حكايت مى‏كرد. از خداوند مى‏خواهم كارهاى ما را نيكو گرداند و به شما پاداش بزرگ عنايت كند. به تعقيب اين نامه در روز سه شنبه هشتم ذى حجه كه روز ترويه بود، از مكه به جانب شما حركت كردم. به مجردى كه فرستاده من بر شما وارد شد، با سرعت خود را آماده سازيد و در كار خود جدّيت كنيد كه من به همين زودى بر شما وارد خواهم شد».  چند اشكال: مهم‏ترين اشكال‏هاى اين نظريه دو اشكال عمده از قرار زير است:    1. اين نظريه با مبانى كلامى شيعه - كه امام را عالم به غيب مى‏داند - در تناقض است.    2. اين نظريه به امام(ع) نسبت خطا و اشتباه كارى مى‏دهد كه با عصمت آن حضرت، در تضاد است. به نظر مى‏رسد اين اشكال، مهم‏ترين دليل روى‏گردانى جامعه شيعى از اين نظريه است.    پاسخ به اين اشكال مستلزم ورود در مباحث كلامى شيعه، همچون مدلول و محتواى علم غيب و عصمت، طريقه اثبات آنها و چگونگى رفع تناقض آن دو در هنگام چالش با واقعيت‏هاى تاريخى، مى‏باشد. امّا از آنجا كه ما را از مسير خود - كه تحليل بر اساس شيوه‏هاى تاريخى است - دور مى‏كند، به آن نمى‏پردازيم. البته متذكّر مى‏شويم كه با مبانى كلامى نيز امكان پذيرفتن اين نظريه وجود دارد؛ چنان‏كه تحليل شخصيت‏هايى همچون امام خمينى(ره) نيز بر اين اساس است. اقدام براى تشكيل حكومت «وظيفه» است و بايد همراه با تدبير، اتمام حجت، درايت و همراه‏سازى ديگران انجام گيرد. اما «نتيجه» با خدا است و بايد به آن رضايت داد و حتى اگر علم به «نتيجه» داشته باشيم، با اقدام بر انجام «وظيفه» منافات ندارد؛ زيرا كسى كه بر اساس حق، حركت مى‏كند، شكست او مقطعى است و پيروزى نهايى در طول تاريخ با حركت حق‏طلبانه است.    طبق اشكال گفته شده، عدم موفقيت امام حسين(ع) در اين هدف (تشكيل نشدن حكومت اسلامى و بلكه خيانت و فريب‏كارى نامه‏نگاران) حاكى از برآورد نادرست امام(ع) از كوفيان و مردمان آن بوده و درستى نظر شخصيت‏هاى آن زمان همانند ابن عباس را اثبات مى‏كند!    در پاسخ به آنان مى‏توان با تحليل تاريخى و واقع‏بينانه عقلانيت حركت امام حسين(ع) را اثبات كرد.  عقلانيت حركت امام حسين(ع) اگر يك شخصيت سياسى با در نظر گرفتن شرايط مختلف و تحقيق كافى درباره يك تصميم، سرانجام منطقاً به نتيجه‏اى رسيده و بر اساس آن تصميمى گرفت؛ و در اين ميان عاملى كاملاً غيرمنتظره مانعى در اجراى پيش بينى او ايجاد كرد، نمى‏توان آن شخصيت را متهم به خطاكارى كرد.     ما معتقديم در آن مقطع تاريخى، امام حسين(ع) به خوبى اوضاع كوفه را زير نظر گرفت. آن حضرت در زمان معاويه حاضر نشده بود به كوفيان پاسخ مثبت دهد و صريحاً تقاضاى آنها را ردّ كرده‏دينورى، الاخبار الطوال، ص 203.و حتى برادرش محمد حنفيه را از پاسخ‏گويى مثبت به اين نامه‏ها بازداشته بود.ابن كثير، البداية و النهاية، ج 8، ص 163.در اين هنگام نيز به مجرد وصول اين نامه‏ها به آنان اعتماد نكرد؛ بلكه به منظور دريافتن صحّت و سقم ادّعاى كوفيان، پسرعموى خود مسلم بن عقيل را به آن سامان گسيل داشت و پس از آنكه مسلم بيش از يك ماه در آن سامان توقف كرد و از نزديك با اوضاع آنجا آشنا شد و به اين نتيجه رسيد كه اوضاع براى ورود امام حسين(ع) مناسب است و اين را در نامه خود به امام(ع) نگاشت؛ آن حضرت به سمت اين شهر حركت كرد. البتّه حركت زود هنگام امام(ع) در ايام حج را بايد معلول خطر جانى براى آن حضرت در مكّه به حساب آورد.    در اين ميان عامل غيرمنتظره‏اى كه پديد آمد، بركنارى نعمان بن بشير و جايگزينى عبيداللَّه بن زياد به جاى او در كوفه بود كه هيچ شخصيت سياسى نمى‏توانست اين عامل را پيش بينى كند؛ بلكه ظاهر اوضاع، كاملاً خلاف اين مطلب را نشان مى‏داد؛ زيرا درباره رابطه ميان يزيد و ابن زياد چنين گفته شده است: يزيد بر او خشمگين بوده‏تاريخ طبرى، ج 5، ص 356 و 357؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 535.و در صدد عزل او از حكومت بصره بوده است.ابن مسكويه، تجارب الامم، ج 2، ص 42؛ البداية و النهاية، ج 8، ص 152.حتى در بعضى از منابع چنين آمده است: «كان يزيد ابغض الناس فى عبيداللَّه بن زياد»؛ سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، ص 138.(يعنى يزيد دشمن‏ترين مردمان نسبت به ابن زياد بود).    با وجود اين عامل اگر مسلم و يارانش نيز مانند ابن زياد مى‏توانستند از اهرم‏هاى فشار، تهديد و تطميع استفاده كنند و به سامان‏دهى بيعت‏كنندگان مى‏پرداختند و از عوامل مختلف اقتصادى، سياسى، اجتماعى و روانى بهره مى‏گرفتند (چنان‏كه ابن‏زياد بهره گرفت)، امكان پيروزى آنان در كوفه بسيار بود.    حتّى اگر مسلم در فرصت استثنايى كه براى او پيش آمد، به پيشنهاد شريك بن اعور و عمارة بن عبدالسلول عمل نموده و ابن‏زياد را در خانه هانى ترور مى‏كرد، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 537.مى‏توانست به خوبى بر اوضاع مسلّط شود.    در اينجا است كه مى‏توانيم بگوييم: شناخت امام حسين(ع) از مردم كوفه، واقع‏گراتر از شناخت امثال ابن عباس بود؛ زيرا اوّلاً شناخت ابن عبّاس مربوط به دوران امام على(ع) و حكومت امام حسن(ع) (يعنى حداقل بيست سال قبل) بود؛ در حالى‏كه شناخت امام(ع) مربوط به زمان حال بود.    دوّم اينكه اين شناخت علاوه بر آنكه از نوشته‏هاى بزرگان شيعه - همچون سليمان بن صرد و حبيب بن مظاهر - به دست آمده بود؛ به وسيله نماينده مستقيم امام(ع)  (مسلم) نيز تأييد شده بود؛ در حالى‏كه ابن عباس و ديگران چنين ابزارهايى را براى به روز كردن شناخت خود در اختيار نداشتند.    تذكر اين نكته لازم است كه شرايط كوفه در اين زمان، چنان با اوضاع كوفه بيست سال قبل متفاوت شده بود كه انگيزه‏هاى لازم را براى همراهى كوفيان با امام حسين(ع) فراهم آورده و احتمال عقب‏نشينى و فريب‏كارى آنان را در اذهان كمتر متبادر مى‏ساخت؛ زيرا:    يكم. كوفه در رقابت با شام بر سر مركزيت دنياى اسلام شكست خورده و مركزيت از كوفه به شام منتقل شده بود. سياست امويان در هر چه عقب نگاه داشتن كوفه، آنان را وادار مى‏كرد تا به گونه‏اى درصدد احياى عظمت گذشته باشند.    دوّم. سختگيرى همه جانبه حكومت اموى در اين دوره نسبت به كوفيان و به ويژه شيعيان، آنان را در اقدام جدى عليه امويان مصمم‏تر مى‏ساخت.    سوّم. شناخت قبلى كوفيان نسبت به شخصيت يزيد و مقايسه او با امام حسين(ع)، آنان را بر تصميم خود مبنى بر نپذيرفتن حكومت او هر چه راسخ‏تر مى‏كرد.    در اينجا نيز بايد توجه داشت كه عواملى همچون ضعف حكومت مركزى (حكومت شام) به عللى همچون كم تجربگى يزيد و غيرقابل مقايسه بودن شخصيت دينى، سياسى و اجتماعى او در برابر پدرش معاويه و نيز ضعف حكومت كوفه (كه متولّى آن شخصيت ضعيفى همچون نعمان بن بشير بود)، احتمال موفقيّت امام حسين(ع) را در تشكيل حكومت در كوفه و توان مقابله با حكومت مركزى شام بيشتر مى‏كرد.    بنابراين مى‏توان نتيجه گرفت كه از نقطه نظر تحليل تاريخى، تصميم امام(ع) بر حركت به سمت كوفه - با توجّه به موقعيّت آن حضرت و وضعيت كوفه و مردمان آن و اوضاع حكومت مركزى شام - تصميمى كاملاً درست بوده است و اگر عوامل ناشناخته و غيرمنتظره پديد نمى‏آمد، اين حركت منجر به پيروزى ظاهرى امام(ع) نيز مى‏گشت.

 

چرا امام حسين(ع) براى قيام خود كوفه را انتخاب كرد؟

---------------------------------------

در طول تاريخ اسلام همواره اين پرسش فرا روى محققان و پژوهشگران - اعم از شيعه، سنى و خاورشناس - قرار داشته است و هر يك به فراخور بضاعت علمى، پيش فرض‏ها و مبانى پذيرفته شده خود، پاسخى به آن داده‏اند. امورى كه اين پرسش را از اهميّت مضاعف برخوردار مى‏كند، از قرار زير است:    1. امام حسين(ع) در اين حركت سياسى - نظامى خود، در ظاهر شكست خورد و اين شكست عمدتاً ناشى از انتخاب كوفه به عنوان محلّ قيام بود.    2. شخصيت‏هاى بزرگ آن زمان همانند: عبداللَّه بن جعفر پسر عمو و شوهر حضرت زينب(س)ابن اعثم كوفى، الفتوح، ج 5، ص 67.، عبداللَّه بن عباس‏همان، ص 66.، عبداللَّه بن مطيع‏البداية و النهاية، ج 8، ص 162.، مسور بن مخرمةهمان، ص 163.و محمد حنفيه‏بحارالانوار، ج 44، ص 364.، امام حسين(ع) را از رفتن به عراق و كوفه منع مى‏كردند و برخى از آنها پيشينه كوفيان در غدر و فريب‏كارى و تنها گذاشتن امام على(ع) و امام حسن(ع) را به آن حضرت(ع) يادآور مى‏شدند.    اما آن حضرت به رغم تمامى اين نظرات - كه بعدها در ظاهر درستى آنها آشكار شد - عزم خود را جزم كرده و به سمت كوفه به راه افتاد و در اينجا است كه برخى از مورخان (مانند ابن خلدون) به صراحت نسبت اشتباه كارى سياسى را به امام(ع) داده‏اند!مقدمه بن خلدون، ص 211.    از كلمات برخى از بزرگان همانند ابن عباس، چنين بر مى‏آيد كه در مقابل كوفه، گزينه‏هاى ديگرى همانند يمن نيز وجود داشته است. ابن عباس خطاب به امام حسين(ع) مى‏گويد: «اگر حتماً اصرار بر خروج از مكّه دارى، به سمت يمن برو كه در آنجا وادى‏ها و قلعه‏هاى محكمى وجود دارد و سرزمين گسترده‏اى است و تو مى‏توانى داعيان و مبلغان خود را از آن سرزمين به نقاط ديگر گسيل كنى».ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 545.    چرا امام(ع) آن گزينه‏ها را انتخاب نكرد؟    در مقابل اين مسائل و پرسش‏ها شخصيت‏هاى غيرشيعى - اعم از اهل سنّت و مستشرقان - به راحتى و بدون تقيد به پيش فرض‏ها و مبانى كلامى شيعى (همانند علم غيب و عصمت از خطاى امام(ع)) به تجزيه و تحليل قيام پرداخته و با توجه به نتيجه نظامى قيام، احياناً آن حضرت را در حركت خود منتسب به اشتباه كرده‏اند!    اما شيعيان با توجه به مبانى كلامى پيش گفته خود، در صدد تحليل اين حركت امام حسين(ع) برآمده و نظريات متعددى ابراز داشته‏اند كه عمده تلاش‏هاى آنان در اين راه به دو نظريه زير بازگشت مى‏كند:  يك. نظريّه شهادت‏ اين نظريه مبتنى بر امور زير است:    1. هر يك از امامان شيعه هنگامى كه به امامت مى‏رسند، صحيفه‏اى را مى‏گشايند كه در آن وظيفه الهى خود را تا هنگام شهادت مشاهده مى‏كنند و مأمور مى‏شوند بر طبق همان عمل كنند.اصول كافى، ج 2، صص 28 - 36. باب «ان الائمة عليهم السلام لم يفعلوا شيئاً و لا يفعلون الا بعهدٍ من اللَّه عزوجل ...».    2. امام حسين(ع) هنگامى كه پرونده خود را گشود، در آن وظيفه خود را چنين مشاهده كرد: «قاتل فاقتل و تقتل و اخرج باقوام للشهادة لاشهادة لهم الا معك»؛ همان، ص 28، ح 1. «بجنگ، بكش و بدان كه كشته مى‏شوى و همراه با گروه‏هايى براى شهادت از ديار خود بيرون رو و بدان كه آنان تنها همراه تو به شهادت خواهند رسيد».    بنابراين مشيت الهى از همان آغاز بر شهادت امام حسين(ع) قرار گرفته بود و آن حضرت چاره‏اى جز اجراى اين مشيّت نداشت؛ چنان‏كه بار ديگر و در آستانه حركت به سمت عراق، اين امر به گونه‏اى در خواب، به وسيله پيامبر خدا(ص) بر امام حسين(ع) ابلاغ شد و آن حضرت در مقابل محمد حنفيه برادرش - كه از او علّت حركت امام(ع) به سمت كوفه را مى‏پرسيد - جواب داد: پيامبر(ص) در خواب به نزد من آمد و فرمود: «يا حسين اخرج فان اللَّه قد شاء ان يراك قتيلاً».لهوف، ص 84.    طبق اين نظريه‏براى آگاهى از سير تاريخى اين نظريه و بزرگان معتقد به آن ر.ك: شهيد فاتح در آيينه انديشه، محمد صحتى سردرودى، صص 205 - 231.، حركت امام(ع) به سمت كوفه، حركتى به سمت شهادت و به هدف دسترسى به آن بود و آن حضرت به خوبى از اين سرنوشت آگاه بود. اين تكليف و وظيفه خاص امام حسين(ع) بود كه قابل پيروى براى ديگران و حتى امامان ديگر نمى‏باشد.    بنابراين جاى سؤال و چون و چرا باقى نمى‏ماند و مسأله اصرار امام(ع) بر حركت - به رغم نظر شخصيت‏هاى بزرگ آن زمان - به خوبى حلّ مى‏شود؛ زيرا در نظر اينان، امام(ع) خود بهتر از هر كس، از فريب‏كارى و غدر و نيرنگ بازى كوفيان آگاه بود و مى‏دانست كه سرانجام او را رها كرده و حتى به جنگش خواهند آمد و سرانجام او را به شهادت خواهند رساند و با اين علم به سمت كوفه حركت كرد تا به قربانگاه خويش رود و به شهادت رسد.    اما اينكه هدف اين شهادت چه بود، بين صاحبان اين نظريه اختلاف است. برخى آن را در راستاى امر به معروف و نهى از منكر به حساب آورده و نثار خون و آبيارى درخت اسلام به وسيله خون امام(ع) را، والاترين مرتبه اين وظيفه معرفى كرده‏اند. اين خون سرانجام باعث پايدارى اسلام و رسوا شدن يزيد و بنى‏اميه و سرانجام سقوط اين دولت در هفتاد سال بعد (سال 132 ق) گشت.    برخى ديگر - كه عمدتاً از جامعه احساسى و غير علمى شيعه به حساب مى‏آيند - بدون هيچ مبناى استدلالى محكم، هدف شهادت را نوعى كفّاره گناهان پيروان امام حسين(ع) و شفاعت آن حضرت از شيعيانش دانسته‏اند؛ درست همانند آنچه مسيحيان درباره كشته شدن حضرت مسيح(ع) بدان اعتقاد دارند.شهيد فاتح، ص 239.    عمده اشكالات نظريه شهادت - علاوه بر نقد سندى آن - امورى از قرار زير است:    1. دستور ويژه داشتن امام حسين(ع)، سيره آن حضرت(ع) و ديگر امامان را از قابليت اسوه بودن مى‏اندازد؛ در حالى‏كه اسوه بودن آن بزرگواران و نيز لزوم پيروى شيعيان از آنان از اصول مسلّم نزد شيعه در همه دوران‏ها به شمار مى‏آمده است.    2. اين مبنا با كلام امام حسين(ع) - كه مى‏فرمايد: «لكم فى اسوة»؛تاريخ طبرى، ج 5، ص 403. (من الگوى شما هستم) - منافات دارد.    3. گرچه مى‏توان پيشگويى پيامبران پيشين و پيامبر اكرم(ص) و نيز امامان قبل از امام حسين(ع) را نسبت به شهادت او پذيرفت و گرچه مى‏توان فى الجمله آگاهى امام(ع) از شهادت خويش را از بعضى از عبارات آن حضرت(ع) به دست آورد؛ اما از هيچ كلامى نمى‏توان شهادت را به عنوان هدف امام(ع) در حركت و قيام خود استفاده كرد؛ بلكه هدف آن حضرت(ع) را بايد از عبارات او به دست آورد كه عبارت زير (در وصيت‏نامه امام(ع) به برادرش محمد حنفيه) گوياترين آنها است:    «... و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امّة جدّى، اريد ان آمر بالمعروف و انهى‏ عن المنكر و اسير بسيرة جدّى و ابى على بن ابى طالب»؛ بحارالانوار، ج 44، ص 329؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 5، ص 21. در منبع اخير در ادامه اين جمله نيز آمده است: «و سيرة الخلفاء الراشدين المهديين».«خروج من به علّت اصلاح در امت جدّم مى‏باشد، قصد آن دارم كه امر به معروف و نهى از منكر نمايم و به سيره و روش جدّم پيامبر(ص) و پدرم على بن ابى طالب(ع) عمل كنم».    در اين عبارت سه هدف اصلاح‏طلبى، امر به معروف و نهى از منكر و عمل به سيره پيامبر(ص) و حضرت على(ع) به عنوان اهداف حركت و قيام سيدالشهداء(ع) مطرح شده است و سخنى از شهادت در ميان نيست.  دو. نظريه تشكيل حكومت اسلامى‏ بنا به نوشته برخى از نويسندگان،شهيد فاتح، ص 169.اين نظريه در آغاز در ميان شيعه به صراحت در عبارات سيد مرتضى معروف به علم الهدى (436 - 355 ق) از علماى قرن چهارم و پنجم شيعه ديده شده است. او در پاسخ سؤالى در مورد حركت امام(ع) به كوفه چنين مى‏نگارد:    «... سرور ما اباعبداللَّه(ع) براى به دست آوردن حكومت به سوى كوفه نرفت؛ مگر بعد از آنكه از عهود و عقود قوم، اطمينان به پيروزى يافت ...».همان، ص 170، به نقل از: تنزيه الانبياء، ص 175.اين نظريه پس از سيد، در بيان علماى شيعه طرفدارانى پيدا نكرد و بلكه بزرگانى همچون شيخ طوسى، سيد بن طاووس، علامه مجلسى و بيشتر بزرگان با بى‏مهرى و احياناً مخالفت سنگين روبه رو شد.براى اطلاع تفصيلى از گوشه‏اى از مخالفت‏ها ر.ك: شهيد فاتح، صص 184 - 190 و نيز صص‏205 - 231.     در دوره معاصر برخى از نويسندگان، بار ديگر سعى در احياى اين نظريه به منظور پاسخ‏گويى مناسب با روش تحليل تاريخى به شبهات اهل سنّت و مستشرقان نموده‏اند. اين نظريه در زمان خود به علّت جوّ حاكم بر محافل علمى آن زمان، واكنش‏هاى تندى را از سوى علما و دانشمندان برانگيخت و حتى شخصيت‏هايى همانند شهيد مطهرى و دكتر شريعتى نيز آن را نپذيرفتند.براى آگاهى از گوشه‏اى از اين مخالفت‏ها و واكنش‏هاى گسترده ر.ك: رسول جعفريان، جريانها و جنبش‏هاى مذهبى - سياسى ايران، ص 208 - 214. اشكال مهم اين نظريه، ناديده گرفتن علم غيب امام(ع) بود.    اما اصل نظريه - كه حركت امام حسين(ع) براى تشكيل حكومت اسلامى بوده و چنين كارى مى‏بايست با قيام عليه يزيد و رسوا سازى غاصبان انجام مى‏گرفت - مورد تأييد بزرگانى هم چون امام خمينى(ره) مى‏باشد. ايشان در موارد متعددى به اين مسأله اشاره كرده و تلاش براى برپايى حكومت صالح دينى را به عنوان يكى از اهداف قيام مقدس عاشورا عنوان كرده‏اند؛ از جمله:    الف. اولين بار امام در مورخه 6/3/50 در نجف اشرف در سخنرانى خود چنين فرمود: «او (امام حسين(ع)) مسلم بن عقيل را فرستاد تا مردم را دعوت كند به بيعت تا حكومت اسلامى تشكيل دهد و اين حكومت فاسد را از بين ببرد».صحيفه نور، ج 1، ص 174.    ب. وقتى كه حضرت سيدالشهدا(ع) آمد مكّه و از مكه در آن حال بيرون رفت، يك حركت سياسى بزرگى بود، تمام حركات حضرت، حركات سياسى بود، اسلامى - سياسى و اين حركت اسلامى - سياسى بود كه بنى‏اميه را از بين برد و اگر اين حركت نبود اسلام پايمال شده بود».همان، ح 18، ص 130.    ج. سيدالشهدا آمده بود، حكومت هم مى‏خواست بگيرد. اصلاً براى اين معنا آمده بود و اين يك فخرى است و آنهايى كه خيال مى‏كنند كه حضرت سيدالشهدا براى حكومت نيامده، خير، اينها براى حكومت آمدند؛ براى اينكه بايد حكومت دست مثل سيدالشهدا باشد، مثل كسانى كه شيعه سيدالشهدا هستند، باشد».همان، ج 20، ص 190.    در راه اثبات اين مسأله مى‏توان از دلايلى به قرار زير بهره گرفت:    1. مهم‏ترين دليل، سخنان امام حسين(ع) است كه در هنگام خروج از مدينه سه هدف اصلاح، امر به معروف و عمل به سيره پيامبر(ص) و حضرت على(ع) را به عنوان اهداف قيام خود مطرح مى‏كند.بحارالانوار، ج 44، ص 329.روشن است كه اصلاح كلان، جز در سايه تشكيل حكومت نمى‏باشد و مرتبه اعلاى امر به معروف و نهى از منكر با تشكيل حكومت امكان‏پذير است كه در آن حاكم مشروع، داراى بسط يد و قدرت كافى است. از همه مهم‏تر سخن از سيره پيامبر(ص) و امام على(ع) است كه نشانگر اشاره آن حضرت(ع) به سيره حكومتى آن دو بزرگوار است و بدين گونه داعيه حكومت خواهى خود را در راه ادامه سيره آن دو، اعلام مى‏دارد.    2. نوع نامه نگارى‏هاى كوفيان - كه در آن سخن از لشكرى آماده و نيز نداشتن امام است - نشانگر آن است كه آنان حكومت يزيد را مشروع ندانسته و از امام حسين(ع) مى‏خواهند تا به كوفه آيد و براى آنها به عنوان امام حكومت كند و آن حضرت به منظور پاسخ‏گويى به اين نياز اساسى كوفيان، حركت خود را آغاز كرد. به عنوان مثال در يكى از اين نامه‏ها - كه به وسيله بزرگان شيعى كوفه همانند سليمان بن صرد خزاعى، مسيب بن نجبه و حبيب بن مظاهر نگاشته شده - چنين آمده است:    «انه ليس علينا امام، فاقبل لعل اللَّه ان يجمعنا بك على الحق ...»؛ وقعة الطف، ابى مخنف، ص 92.«ما پيشوايى نداريم، به سمت ما بيا كه اميد است خداوند ما را به وسيله تو بر حق مجتمع سازد ...».    3. پاسخ اوليه امام حسين(ع) به اين نامه‏ها - كه همراه با فرستادن مسلم بن عقيل به كوفه است - نشان از مسأله امامت و تشكيل حكومت دارد. جالب آن است كه آن حضرت در نامه‏اى هنگام فرستادن مسلم خطاب به كوفيان مى‏فرمايد:    «و قد فهمت كلّ الذى اقتصصتم و ذكرتم و مقالة جلّكم انه ليس علينا امام فاقبل لعل اللَّه ان يجمعنا بك على الهدى و الحق»؛ وقعة الطف، ابى مخنف، ص 91.«من همه آنچه را گفتيد، فهميدم، گفته عمده شما آن بود كه ما امام نداريم ...».    با توجّه به اين نامه امام(ع) رفتن خود به كوفه را مشروط به تأييد مسلم نسبت به محتواى نامه‏ها مى‏كند.همان: «فان كتب اِلَىَّ انه قد اجمع رأى ملأكم و ذوى الفضل و الحجى منكم على مثل ما قدمت عَلَىَّ به رسلكم و قرأت فى كتبكم اقدم عليكم و شيكاً ان شاء اللَّه».    4. بيان شرايط امام حسين(ع) در نامه‏هاى آن حضرت - كه به خوبى تطبيق و انحصار اين شرايط در خودش، در آنها مشهود است - مى‏تواند به گونه‏اى ديگر به كمك اثبات اين نظريه بيايد. جالب آن است كه امام(ع) در اين عبارات، بيشتر به بيان ابعاد اجرايى و حكومتى امامت پرداخته و از ابعادى همچون بيان احكام شريعت - كه بعدها برخى امامت را منحصر در آن دانستند - سخنى به ميان نياورده است.     عبارت امام(ع) در اين باره كه در ادامه نامه پيشين آن حضرت(ع) آمده چنين است: «فلعمرى ما الامام الا العامل بالكتاب و الآخذ بالقسط و الدائن بالحق و الحابس نفسه على‏ ذات اللَّه»؛همان.«به جانم سوگند! تنها كسى مى‏تواند به عنوان امام مطرح باشد كه عالم به كتاب خداوند، اجرا كننده قسط و عدالت، عمل كننده به حق بوده و تمام تلاش‏هاى خود را در راه خداوند انجام دهد».    5. نوع فعاليت‏هاى جناب مسلم - كه شامل مواردى همچون بيعت گرفتن از مردم مبنى بر عمل به پيمان خود در يارى رساندن به امام حسين(ع)تاريخ يعقوبى، ج 20، ص 215 و 216.و ثبت اسامى بيعت‏كنندگان در ديوان (به گونه‏اى كه تعداد آنها را بين دوازده تا هجده هزار نفر نوشته‏اند) -مروج الذهب، ج 3، ص 64؛ شيخ مفيد، الارشاد، ص 383.نيز نشانگر قصد تشكيل حكومت در كوفه از سوى امام(ع) مى‏باشد.    6. در نامه‏نگارى‏هاى طرفداران بنى‏اميه به يزيد، هنگام روزافزون شدن طرفداران مسلم، مى‏توان اين نكته را دريافت كه آنان در صورت ادامه اين فعاليت‏ها، كوفه را از دست رفته مى‏ديدند. عبارت زير به خوبى اين مطلب را آشكار مى‏سازد:    «فان كان لك بالكوفه حاجة فابعث اليها رجلاً قويّاً ينفذ امرك و يعمل مثل عملك فى عدوّك»؛ وقعة الطف، ص 101.«اگر نياز به كوفه دارى، مردى قوى را به ولايت آن بگمار كه امر تو را اجرا كرده و مانند تو نسبت به دشمنت عمل كند».    7. گزارش مسلم به امام حسين(ع) مبنى بر تأييد انگيزه و عمل كوفيان در يارى آن حضرت - كه موجبات حركت امام(ع) به سمت كوفه را فراهم آوردوقعة الطف، ص 112: «فان الرائد لا يكذب اهله و قد بايعنى من اهل الكوفة ثمانية عشر الفاً فعجل الاقبال حين يأتيك كتابى فان الناس كلهم معك ليس لهم فى آل معاوية رأى و لا هوى‏ ...».- خود بهترين شاهد بر اين مدّعا است. امام(ع) در ميانه راه نامه‏اى خطاب به كوفيان نگاشت و آن را به وسيله قيس بن مسهّر صيداوى روانه كرد كه در آن ضمن اشاره به تأييد نامه مسلم، حركت خود به سمت كوفه را در هشتم ذى حجه اعلام فرمود و از آنها خواست كه در تلاش‏هاى خود جديت به خرج دهند تا امام(ع) به شهر آنها برسد:    «... فان كتاب مسلم بن عقيل جاءنى يخبرنى فيه بحسن رأيكم و اجتماع ملأكم على نصرنا و الطلب بحقنا فسألت اللَّه ان يحسن لنا الصنع و ان يثيبكم على ذلك اعظم الاجر و قد شخصت اليكم من مكّة يوم الثلثاً لثمان مضين من ذى الحجّة يوم التروية فاذا اقدم عليكم رسولى فانكمشوا امركم و جدّوا فانى قادم عليكم فى ايّامى هذه»؛ الارشاد، ص 418.« ... نامه مسلم به من رسيد كه از حُسن رأى شما و اينكه همه آماده يارى ما هستيد و حق ما را از دشمنان ما خواهيد گرفت، حكايت مى‏كرد. از خداوند مى‏خواهم كارهاى ما را نيكو گرداند و به شما پاداش بزرگ عنايت كند. به تعقيب اين نامه در روز سه شنبه هشتم ذى حجه كه روز ترويه بود، از مكه به جانب شما حركت كردم. به مجردى كه فرستاده من بر شما وارد شد، با سرعت خود را آماده سازيد و در كار خود جدّيت كنيد كه من به همين زودى بر شما وارد خواهم شد».  چند اشكال: مهم‏ترين اشكال‏هاى اين نظريه دو اشكال عمده از قرار زير است:    1. اين نظريه با مبانى كلامى شيعه - كه امام را عالم به غيب مى‏داند - در تناقض است.    2. اين نظريه به امام(ع) نسبت خطا و اشتباه كارى مى‏دهد كه با عصمت آن حضرت، در تضاد است. به نظر مى‏رسد اين اشكال، مهم‏ترين دليل روى‏گردانى جامعه شيعى از اين نظريه است.    پاسخ به اين اشكال مستلزم ورود در مباحث كلامى شيعه، همچون مدلول و محتواى علم غيب و عصمت، طريقه اثبات آنها و چگونگى رفع تناقض آن دو در هنگام چالش با واقعيت‏هاى تاريخى، مى‏باشد. امّا از آنجا كه ما را از مسير خود - كه تحليل بر اساس شيوه‏هاى تاريخى است - دور مى‏كند، به آن نمى‏پردازيم. البته متذكّر مى‏شويم كه با مبانى كلامى نيز امكان پذيرفتن اين نظريه وجود دارد؛ چنان‏كه تحليل شخصيت‏هايى همچون امام خمينى(ره) نيز بر اين اساس است. اقدام براى تشكيل حكومت «وظيفه» است و بايد همراه با تدبير، اتمام حجت، درايت و همراه‏سازى ديگران انجام گيرد. اما «نتيجه» با خدا است و بايد به آن رضايت داد و حتى اگر علم به «نتيجه» داشته باشيم، با اقدام بر انجام «وظيفه» منافات ندارد؛ زيرا كسى كه بر اساس حق، حركت مى‏كند، شكست او مقطعى است و پيروزى نهايى در طول تاريخ با حركت حق‏طلبانه است.    طبق اشكال گفته شده، عدم موفقيت امام حسين(ع) در اين هدف (تشكيل نشدن حكومت اسلامى و بلكه خيانت و فريب‏كارى نامه‏نگاران) حاكى از برآورد نادرست امام(ع) از كوفيان و مردمان آن بوده و درستى نظر شخصيت‏هاى آن زمان همانند ابن عباس را اثبات مى‏كند!    در پاسخ به آنان مى‏توان با تحليل تاريخى و واقع‏بينانه عقلانيت حركت امام حسين(ع) را اثبات كرد.  عقلانيت حركت امام حسين(ع) اگر يك شخصيت سياسى با در نظر گرفتن شرايط مختلف و تحقيق كافى درباره يك تصميم، سرانجام منطقاً به نتيجه‏اى رسيده و بر اساس آن تصميمى گرفت؛ و در اين ميان عاملى كاملاً غيرمنتظره مانعى در اجراى پيش بينى او ايجاد كرد، نمى‏توان آن شخصيت را متهم به خطاكارى كرد.     ما معتقديم در آن مقطع تاريخى، امام حسين(ع) به خوبى اوضاع كوفه را زير نظر گرفت. آن حضرت در زمان معاويه حاضر نشده بود به كوفيان پاسخ مثبت دهد و صريحاً تقاضاى آنها را ردّ كرده‏دينورى، الاخبار الطوال، ص 203.و حتى برادرش محمد حنفيه را از پاسخ‏گويى مثبت به اين نامه‏ها بازداشته بود.ابن كثير، البداية و النهاية، ج 8، ص 163.در اين هنگام نيز به مجرد وصول اين نامه‏ها به آنان اعتماد نكرد؛ بلكه به منظور دريافتن صحّت و سقم ادّعاى كوفيان، پسرعموى خود مسلم بن عقيل را به آن سامان گسيل داشت و پس از آنكه مسلم بيش از يك ماه در آن سامان توقف كرد و از نزديك با اوضاع آنجا آشنا شد و به اين نتيجه رسيد كه اوضاع براى ورود امام حسين(ع) مناسب است و اين را در نامه خود به امام(ع) نگاشت؛ آن حضرت به سمت اين شهر حركت كرد. البتّه حركت زود هنگام امام(ع) در ايام حج را بايد معلول خطر جانى براى آن حضرت در مكّه به حساب آورد.    در اين ميان عامل غيرمنتظره‏اى كه پديد آمد، بركنارى نعمان بن بشير و جايگزينى عبيداللَّه بن زياد به جاى او در كوفه بود كه هيچ شخصيت سياسى نمى‏توانست اين عامل را پيش بينى كند؛ بلكه ظاهر اوضاع، كاملاً خلاف اين مطلب را نشان مى‏داد؛ زيرا درباره رابطه ميان يزيد و ابن زياد چنين گفته شده است: يزيد بر او خشمگين بوده‏تاريخ طبرى، ج 5، ص 356 و 357؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 535.و در صدد عزل او از حكومت بصره بوده است.ابن مسكويه، تجارب الامم، ج 2، ص 42؛ البداية و النهاية، ج 8، ص 152.حتى در بعضى از منابع چنين آمده است: «كان يزيد ابغض الناس فى عبيداللَّه بن زياد»؛ سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، ص 138.(يعنى يزيد دشمن‏ترين مردمان نسبت به ابن زياد بود).    با وجود اين عامل اگر مسلم و يارانش نيز مانند ابن زياد مى‏توانستند از اهرم‏هاى فشار، تهديد و تطميع استفاده كنند و به سامان‏دهى بيعت‏كنندگان مى‏پرداختند و از عوامل مختلف اقتصادى، سياسى، اجتماعى و روانى بهره مى‏گرفتند (چنان‏كه ابن‏زياد بهره گرفت)، امكان پيروزى آنان در كوفه بسيار بود.    حتّى اگر مسلم در فرصت استثنايى كه براى او پيش آمد، به پيشنهاد شريك بن اعور و عمارة بن عبدالسلول عمل نموده و ابن‏زياد را در خانه هانى ترور مى‏كرد، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 537.مى‏توانست به خوبى بر اوضاع مسلّط شود.    در اينجا است كه مى‏توانيم بگوييم: شناخت امام حسين(ع) از مردم كوفه، واقع‏گراتر از شناخت امثال ابن عباس بود؛ زيرا اوّلاً شناخت ابن عبّاس مربوط به دوران امام على(ع) و حكومت امام حسن(ع) (يعنى حداقل بيست سال قبل) بود؛ در حالى‏كه شناخت امام(ع) مربوط به زمان حال بود.    دوّم اينكه اين شناخت علاوه بر آنكه از نوشته‏هاى بزرگان شيعه - همچون سليمان بن صرد و حبيب بن مظاهر - به دست آمده بود؛ به وسيله نماينده مستقيم امام(ع)  (مسلم) نيز تأييد شده بود؛ در حالى‏كه ابن عباس و ديگران چنين ابزارهايى را براى به روز كردن شناخت خود در اختيار نداشتند.    تذكر اين نكته لازم است كه شرايط كوفه در اين زمان، چنان با اوضاع كوفه بيست سال قبل متفاوت شده بود كه انگيزه‏هاى لازم را براى همراهى كوفيان با امام حسين(ع) فراهم آورده و احتمال عقب‏نشينى و فريب‏كارى آنان را در اذهان كمتر متبادر مى‏ساخت؛ زيرا:    يكم. كوفه در رقابت با شام بر سر مركزيت دنياى اسلام شكست خورده و مركزيت از كوفه به شام منتقل شده بود. سياست امويان در هر چه عقب نگاه داشتن كوفه، آنان را وادار مى‏كرد تا به گونه‏اى درصدد احياى عظمت گذشته باشند.    دوّم. سختگيرى همه جانبه حكومت اموى در اين دوره نسبت به كوفيان و به ويژه شيعيان، آنان را در اقدام جدى عليه امويان مصمم‏تر مى‏ساخت.    سوّم. شناخت قبلى كوفيان نسبت به شخصيت يزيد و مقايسه او با امام حسين(ع)، آنان را بر تصميم خود مبنى بر نپذيرفتن حكومت او هر چه راسخ‏تر مى‏كرد.    در اينجا نيز بايد توجه داشت كه عواملى همچون ضعف حكومت مركزى (حكومت شام) به عللى همچون كم تجربگى يزيد و غيرقابل مقايسه بودن شخصيت دينى، سياسى و اجتماعى او در برابر پدرش معاويه و نيز ضعف حكومت كوفه (كه متولّى آن شخصيت ضعيفى همچون نعمان بن بشير بود)، احتمال موفقيّت امام حسين(ع) را در تشكيل حكومت در كوفه و توان مقابله با حكومت مركزى شام بيشتر مى‏كرد.    بنابراين مى‏توان نتيجه گرفت كه از نقطه نظر تحليل تاريخى، تصميم امام(ع) بر حركت به سمت كوفه - با توجّه به موقعيّت آن حضرت و وضعيت كوفه و مردمان آن و اوضاع حكومت مركزى شام - تصميمى كاملاً درست بوده است و اگر عوامل ناشناخته و غيرمنتظره پديد نمى‏آمد، اين حركت منجر به پيروزى ظاهرى امام(ع) نيز مى‏گشت.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:24  توسط عبدالزهرا  | 

چرا امام حسين(ع) با اينكه مى‏دانست دشمن به سخنانش بى اعتنا است، تا لحظات آخر آنان را نصيحت مى‏كرد و براى آنها دل مى‏سوزاند؟

---------------------------------------

دلسوزى و شفقت نسبت به خلق از ويژگى‏هاى بارز پيامبران و بندگان خداوند است. از آيات قرآن و تاريخ به خوبى استفاده مى‏شود كه رهبران الهى، بيش از آنچه تصور شود، از گمراهى مردم رنج مى‏بردند و براى آنها دل مى‏سوزاندند. آنان از اينكه مى‏ديدند تشنه كامانى در كنار چشمه آب زلال نشسته‏اند و از تشنگى فرياد مى‏كشند، ناراحت بودند، اشك مى‏ريختند و براى هدايت آنها دعا مى‏كردند.    مشاهده انحراف مردم از راه روشن و مستقيم حق و قدم گذاشتن در بيراهه كفر و باطل، غصه‏اى جانكاه بر دل آنان بود. روح لطيف و حساس پيامبر اسلام(ص) از ديدن نادانى‏ها و كجروى‏ها گاه چنان فشرده و آزرده مى‏گشت كه جان پاكش از شدت ناراحتى و اندوه به خطر مى‏افتاد و خداوند او را چنين دلدارى مى‏داد: «لعلك باخع نفسك ألا يكونوا مؤمنين»؛شعراء (26): آيه 3، و نيز رجوع كنيد: كهف(18): آيه 6.«گويى مى‏خواهى به خاطر ايمان نياوردن مردم خود را هلاك و نابود سازى».    تا چنين ويژگى‏اى در رهبران آسمانى نباشد، رهبرى در مفهوم عميقش پياده نخواهد شد. امام حسين(ع) ميوه درخت برومند رسالت است. او فرزند پيامبر(ص) و پاره‏اى از وجود او است. او از پيامبر و پيامبر از اوست؛ چنان كه رسول خدا(ص) فرمود: «حسين منى و انا من حسين»؛ كامل الزيارات، باب 14، ص‏52، ح 11..    او وارث همه كمالات پيامبر(ص) و آينه دار فضيلت‏هاى والاى او است. آبشار عطوفت و رحمت پيامبر(ص) از بلنداى وجود حسين(ع) ريزان است. به همين خاطر است كه اباعبدالله(ع) در همه مدت عمر - به ويژه در طول نهضت و انقلاب مقدسش - لحظه‏اى از ارشاد، هدايت و موعظه مردم - حتى دشمنان خونخوارش - فرو گذار نكرد.    سخنان و اندرزهاى آن رهبر الهى، به عنوان سندى روشن از عطوفت و محبت امامى پاك سيرت و خير خواه، در مقابل دشمنانى پست و جنايتكار براى قضاوت جهانيان به يادگار مانده است.    امام حسين(ع) در روز عاشورا در هنگام مراجعه با انبوه دشمن - با اينكه مى‏ديد دشمن به تمام معنا آماده جنگ است و حتى از رسيدن آب به اردوگاه و اطفال آن حضرت جلوگيرى نموده است و دقيقه شمارى مى‏كند كه با كوچك‏ترين اشاره‏اى حمله را آغاز كند - از اندرز و نصيحت و بيدار سازى دشمن دست بر نداشت و با وجود نبودن فرصت و هلهله و هياهوى لشكر مقابل، در خطبه طولانى - كه هر جمله‏اش در بردارنده مفاهيمى عميق و نيازمند شرح و تفسير است و در آنها ريشه خيانت و عناد دشمن بيان شده است - براى دشمن ايراد كرد.ر. ك: سخنان امام حسين(ع) ازمدينه تا كربلا، ص 219 به بعد و نيز: فروغ شهادت.    ابا عبدالله(ع) حتى از موعظه و نصيحت سران لشكر كفر (مانند عمر سعد و شمر بن ذى الجوشن) نيز خوددارى نكرد. در روز عاشورا، در ديدارى كه با عمر سعد بين صفوف دو لشكر داشت، فرمود: واى بر تو اى پسر سعد! آيا از خدايى كه به سوى او باز مى‏گردى، نمى‏ترسى؟ آيا با اينكه مى‏دانى من پسر چه كسى هستم، با من مى‏جنگى؟ قوم را رها كن و با من باش تابه خداوند متعال نزديك شوى.    عمر سعد گفت: مى‏ترسم كه خانه‏ام خراب شود!    حضرت فرمود: من آن را برايت مى‏سازم.    عمر سعد گفت: مى‏ترسم ملك و زمينم گرفته شود! حضرت فرمود: من از مالى كه در حجاز دارم، بهتر از آن را به تو مى‏دهم.    عمر سعد گفت: من بر زن و فرزندم بيمناكم!    حضرت(ع) ساكت شد و به او جوابى نداد و روشن است هدف امام حسين(ع) نجات انسانى خود فروخته و عنصرى فرومايه بود كه با كشتن حسين(ع) آتش و عذاب جاويد را براى خود به ارمغان مى‏آورد.    امام حسين(ع) از اين خطبه‏ها و نصيحت‏ها، دو هدف اساسى داشت:     1. تمام كردن حجت بر دشمن و باقى نگذاشتن جاى هر گونه عذر و بهانه براى آنها،    2. بيدار كردن افراد انگشت شمارى مانند حر بن يزيد رياحى كه انوارى از ايمان و محبت اهل بيت(ع) در دل‏شان تابيده بود.     اين سخنان دلسوزانه و بيدار بخش، در دل عده‏اى از سپاه كفر اثر گذاشت و عده‏اى از آنها به لشكر امام حسين(ع) پيوستند و به سعادت ابدى و شرف جاويد نايل گشتند.    اين است عاطفه و محبت امامى دلسوز در رهبرى الهى و انسان دوست در مقابل دشمنى جنايتكار و بى گذشت و اين است روش فرزند فاطمه كه در حساس‏ترين شرايط و اوضاع نيز لحظه‏اى از مسيرى كه خداوند برايش تعيين نموده، منحرف نمى‏گردد.

 

چرا امام حسين(ع) با اينكه مى‏دانست دشمن به سخنانش بى اعتنا است، تا لحظات آخر آنان را نصيحت مى‏كرد و براى آنها دل مى‏سوزاند؟

---------------------------------------

دلسوزى و شفقت نسبت به خلق از ويژگى‏هاى بارز پيامبران و بندگان خداوند است. از آيات قرآن و تاريخ به خوبى استفاده مى‏شود كه رهبران الهى، بيش از آنچه تصور شود، از گمراهى مردم رنج مى‏بردند و براى آنها دل مى‏سوزاندند. آنان از اينكه مى‏ديدند تشنه كامانى در كنار چشمه آب زلال نشسته‏اند و از تشنگى فرياد مى‏كشند، ناراحت بودند، اشك مى‏ريختند و براى هدايت آنها دعا مى‏كردند.    مشاهده انحراف مردم از راه روشن و مستقيم حق و قدم گذاشتن در بيراهه كفر و باطل، غصه‏اى جانكاه بر دل آنان بود. روح لطيف و حساس پيامبر اسلام(ص) از ديدن نادانى‏ها و كجروى‏ها گاه چنان فشرده و آزرده مى‏گشت كه جان پاكش از شدت ناراحتى و اندوه به خطر مى‏افتاد و خداوند او را چنين دلدارى مى‏داد: «لعلك باخع نفسك ألا يكونوا مؤمنين»؛شعراء (26): آيه 3، و نيز رجوع كنيد: كهف(18): آيه 6.«گويى مى‏خواهى به خاطر ايمان نياوردن مردم خود را هلاك و نابود سازى».    تا چنين ويژگى‏اى در رهبران آسمانى نباشد، رهبرى در مفهوم عميقش پياده نخواهد شد. امام حسين(ع) ميوه درخت برومند رسالت است. او فرزند پيامبر(ص) و پاره‏اى از وجود او است. او از پيامبر و پيامبر از اوست؛ چنان كه رسول خدا(ص) فرمود: «حسين منى و انا من حسين»؛ كامل الزيارات، باب 14، ص‏52، ح 11..    او وارث همه كمالات پيامبر(ص) و آينه دار فضيلت‏هاى والاى او است. آبشار عطوفت و رحمت پيامبر(ص) از بلنداى وجود حسين(ع) ريزان است. به همين خاطر است كه اباعبدالله(ع) در همه مدت عمر - به ويژه در طول نهضت و انقلاب مقدسش - لحظه‏اى از ارشاد، هدايت و موعظه مردم - حتى دشمنان خونخوارش - فرو گذار نكرد.    سخنان و اندرزهاى آن رهبر الهى، به عنوان سندى روشن از عطوفت و محبت امامى پاك سيرت و خير خواه، در مقابل دشمنانى پست و جنايتكار براى قضاوت جهانيان به يادگار مانده است.    امام حسين(ع) در روز عاشورا در هنگام مراجعه با انبوه دشمن - با اينكه مى‏ديد دشمن به تمام معنا آماده جنگ است و حتى از رسيدن آب به اردوگاه و اطفال آن حضرت جلوگيرى نموده است و دقيقه شمارى مى‏كند كه با كوچك‏ترين اشاره‏اى حمله را آغاز كند - از اندرز و نصيحت و بيدار سازى دشمن دست بر نداشت و با وجود نبودن فرصت و هلهله و هياهوى لشكر مقابل، در خطبه طولانى - كه هر جمله‏اش در بردارنده مفاهيمى عميق و نيازمند شرح و تفسير است و در آنها ريشه خيانت و عناد دشمن بيان شده است - براى دشمن ايراد كرد.ر. ك: سخنان امام حسين(ع) ازمدينه تا كربلا، ص 219 به بعد و نيز: فروغ شهادت.    ابا عبدالله(ع) حتى از موعظه و نصيحت سران لشكر كفر (مانند عمر سعد و شمر بن ذى الجوشن) نيز خوددارى نكرد. در روز عاشورا، در ديدارى كه با عمر سعد بين صفوف دو لشكر داشت، فرمود: واى بر تو اى پسر سعد! آيا از خدايى كه به سوى او باز مى‏گردى، نمى‏ترسى؟ آيا با اينكه مى‏دانى من پسر چه كسى هستم، با من مى‏جنگى؟ قوم را رها كن و با من باش تابه خداوند متعال نزديك شوى.    عمر سعد گفت: مى‏ترسم كه خانه‏ام خراب شود!    حضرت فرمود: من آن را برايت مى‏سازم.    عمر سعد گفت: مى‏ترسم ملك و زمينم گرفته شود! حضرت فرمود: من از مالى كه در حجاز دارم، بهتر از آن را به تو مى‏دهم.    عمر سعد گفت: من بر زن و فرزندم بيمناكم!    حضرت(ع) ساكت شد و به او جوابى نداد و روشن است هدف امام حسين(ع) نجات انسانى خود فروخته و عنصرى فرومايه بود كه با كشتن حسين(ع) آتش و عذاب جاويد را براى خود به ارمغان مى‏آورد.    امام حسين(ع) از اين خطبه‏ها و نصيحت‏ها، دو هدف اساسى داشت:     1. تمام كردن حجت بر دشمن و باقى نگذاشتن جاى هر گونه عذر و بهانه براى آنها،    2. بيدار كردن افراد انگشت شمارى مانند حر بن يزيد رياحى كه انوارى از ايمان و محبت اهل بيت(ع) در دل‏شان تابيده بود.     اين سخنان دلسوزانه و بيدار بخش، در دل عده‏اى از سپاه كفر اثر گذاشت و عده‏اى از آنها به لشكر امام حسين(ع) پيوستند و به سعادت ابدى و شرف جاويد نايل گشتند.    اين است عاطفه و محبت امامى دلسوز در رهبرى الهى و انسان دوست در مقابل دشمنى جنايتكار و بى گذشت و اين است روش فرزند فاطمه كه در حساس‏ترين شرايط و اوضاع نيز لحظه‏اى از مسيرى كه خداوند برايش تعيين نموده، منحرف نمى‏گردد.

 

چرا امام حسين(ع) با اينكه مى‏دانست دشمن به سخنانش بى اعتنا است، تا لحظات آخر آنان را نصيحت مى‏كرد و براى آنها دل مى‏سوزاند؟

---------------------------------------

دلسوزى و شفقت نسبت به خلق از ويژگى‏هاى بارز پيامبران و بندگان خداوند است. از آيات قرآن و تاريخ به خوبى استفاده مى‏شود كه رهبران الهى، بيش از آنچه تصور شود، از گمراهى مردم رنج مى‏بردند و براى آنها دل مى‏سوزاندند. آنان از اينكه مى‏ديدند تشنه كامانى در كنار چشمه آب زلال نشسته‏اند و از تشنگى فرياد مى‏كشند، ناراحت بودند، اشك مى‏ريختند و براى هدايت آنها دعا مى‏كردند.    مشاهده انحراف مردم از راه روشن و مستقيم حق و قدم گذاشتن در بيراهه كفر و باطل، غصه‏اى جانكاه بر دل آنان بود. روح لطيف و حساس پيامبر اسلام(ص) از ديدن نادانى‏ها و كجروى‏ها گاه چنان فشرده و آزرده مى‏گشت كه جان پاكش از شدت ناراحتى و اندوه به خطر مى‏افتاد و خداوند او را چنين دلدارى مى‏داد: «لعلك باخع نفسك ألا يكونوا مؤمنين»؛شعراء (26): آيه 3، و نيز رجوع كنيد: كهف(18): آيه 6.«گويى مى‏خواهى به خاطر ايمان نياوردن مردم خود را هلاك و نابود سازى».    تا چنين ويژگى‏اى در رهبران آسمانى نباشد، رهبرى در مفهوم عميقش پياده نخواهد شد. امام حسين(ع) ميوه درخت برومند رسالت است. او فرزند پيامبر(ص) و پاره‏اى از وجود او است. او از پيامبر و پيامبر از اوست؛ چنان كه رسول خدا(ص) فرمود: «حسين منى و انا من حسين»؛ كامل الزيارات، باب 14، ص‏52، ح 11..    او وارث همه كمالات پيامبر(ص) و آينه دار فضيلت‏هاى والاى او است. آبشار عطوفت و رحمت پيامبر(ص) از بلنداى وجود حسين(ع) ريزان است. به همين خاطر است كه اباعبدالله(ع) در همه مدت عمر - به ويژه در طول نهضت و انقلاب مقدسش - لحظه‏اى از ارشاد، هدايت و موعظه مردم - حتى دشمنان خونخوارش - فرو گذار نكرد.    سخنان و اندرزهاى آن رهبر الهى، به عنوان سندى روشن از عطوفت و محبت امامى پاك سيرت و خير خواه، در مقابل دشمنانى پست و جنايتكار براى قضاوت جهانيان به يادگار مانده است.    امام حسين(ع) در روز عاشورا در هنگام مراجعه با انبوه دشمن - با اينكه مى‏ديد دشمن به تمام معنا آماده جنگ است و حتى از رسيدن آب به اردوگاه و اطفال آن حضرت جلوگيرى نموده است و دقيقه شمارى مى‏كند كه با كوچك‏ترين اشاره‏اى حمله را آغاز كند - از اندرز و نصيحت و بيدار سازى دشمن دست بر نداشت و با وجود نبودن فرصت و هلهله و هياهوى لشكر مقابل، در خطبه طولانى - كه هر جمله‏اش در بردارنده مفاهيمى عميق و نيازمند شرح و تفسير است و در آنها ريشه خيانت و عناد دشمن بيان شده است - براى دشمن ايراد كرد.ر. ك: سخنان امام حسين(ع) ازمدينه تا كربلا، ص 219 به بعد و نيز: فروغ شهادت.    ابا عبدالله(ع) حتى از موعظه و نصيحت سران لشكر كفر (مانند عمر سعد و شمر بن ذى الجوشن) نيز خوددارى نكرد. در روز عاشورا، در ديدارى كه با عمر سعد بين صفوف دو لشكر داشت، فرمود: واى بر تو اى پسر سعد! آيا از خدايى كه به سوى او باز مى‏گردى، نمى‏ترسى؟ آيا با اينكه مى‏دانى من پسر چه كسى هستم، با من مى‏جنگى؟ قوم را رها كن و با من باش تابه خداوند متعال نزديك شوى.    عمر سعد گفت: مى‏ترسم كه خانه‏ام خراب شود!    حضرت فرمود: من آن را برايت مى‏سازم.    عمر سعد گفت: مى‏ترسم ملك و زمينم گرفته شود! حضرت فرمود: من از مالى كه در حجاز دارم، بهتر از آن را به تو مى‏دهم.    عمر سعد گفت: من بر زن و فرزندم بيمناكم!    حضرت(ع) ساكت شد و به او جوابى نداد و روشن است هدف امام حسين(ع) نجات انسانى خود فروخته و عنصرى فرومايه بود كه با كشتن حسين(ع) آتش و عذاب جاويد را براى خود به ارمغان مى‏آورد.    امام حسين(ع) از اين خطبه‏ها و نصيحت‏ها، دو هدف اساسى داشت:     1. تمام كردن حجت بر دشمن و باقى نگذاشتن جاى هر گونه عذر و بهانه براى آنها،    2. بيدار كردن افراد انگشت شمارى مانند حر بن يزيد رياحى كه انوارى از ايمان و محبت اهل بيت(ع) در دل‏شان تابيده بود.     اين سخنان دلسوزانه و بيدار بخش، در دل عده‏اى از سپاه كفر اثر گذاشت و عده‏اى از آنها به لشكر امام حسين(ع) پيوستند و به سعادت ابدى و شرف جاويد نايل گشتند.    اين است عاطفه و محبت امامى دلسوز در رهبرى الهى و انسان دوست در مقابل دشمنى جنايتكار و بى گذشت و اين است روش فرزند فاطمه كه در حساس‏ترين شرايط و اوضاع نيز لحظه‏اى از مسيرى كه خداوند برايش تعيين نموده، منحرف نمى‏گردد.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:22  توسط عبدالزهرا  | 

چرا امام حسين(ع) با اينكه مى‏دانست به شهادت مى‏رسد، خانواده خود را به همراه برد؟ جايگاه و نقش زنان در انقلاب عاشورايى حسين(ع) چه بود؟

---------------------------------------

نهضت امام حسين(ع) دو چهره داشت و بر اساس هر يك از آنها، يك تقسيم كار صورت گرفت: يكى فداكارى و جانبازى و «شهادت» و ديگرى «ابلاغ پيام». البته ابلاغ پيام جز با فداكارى‏ها و زحمات طاقت‏فرسا ممكن نبود. جايگاه و نقش اصلى زنان در عمل به وظيفه دوم، تبلور يافت. گرچه زنان در تربيت رزمندگان، تهييج آنان و ساير اقدامات پشتيبانى نقش ايفاء كردند؛ اما وظيفه اصلى آنان، «پيام‏رسانى» بود.    براى بحث راجع به نقش زنان در تبليغ نهضت حسينى و اسلام، ابتدا دو مقدمه را بايد بيان كرد. يكى اينكه طبق روايات، تمام كارهاى سيدالشهدا(ع) روى حساب بوده است و علت اينكه به رغم آگاهى از خطرات سفر، اهل بيت را همراه خود به سوى كوفه برد، اين بود كه به واسطه الهامى كه از عالم معنا به اباعبدالله(ع) شد و پيامبر(ص) در عالم رؤيا به ايشان فرمود: «ان الله شاء ان يراهنّ سبايا»؛بحارالانوار، ج 44، ص 364.حضرت فهميد كه اسارت اينها مورد رضاى حق است؛ يعنى، حضرت مصلحت تشخيص داد كه اهل بيت خود را همراه ببرد. در حقيقت امام(ع) با اين كار، مبلغان خود را به شهرهاى مختلف و حتى به قلب حكومت دشمن فرستاد و پيام خود را به گوش همگان رساند.    مطلب دوّم بحثى درباره نقش زن در تاريخ است، هيچ كس منكر نقش زن در طول تاريخ نيست و لااقل نقش غيرمستقيم زن را همه قبول دارند؛ بدين صورت كه زن، مرد را مى‏سازد و مرد تاريخ را و نقشى كه زن در ساختن مرد دارد، بيشتر از نقشى است كه مرد در ساختن تاريخ دارد. به طور كلى، زنان، از نظر نقش داشتن يا نداشتن در طول تاريخ، به سه دسته تقسيم مى‏شوند:    الف. زنانى كه مثل شى‏ء گران‏بها، اما بدون نقش بودند؛ مثل بسيارى كه زن براى آنها يك شى‏ء - نه شخص - گران‏بها بوده كه بايد در حريم خود محفوظ بماند و به دليل همان گران‏بهايى‏اش بر مرد اثر مى‏گذاشت. مى‏توان گفت: سازنده چنين جوامعى تنها جنس مذكر بوده است.    ب. در بعضى از جوامع، زن از حالت شى‏ء بودن خارج شده، وارد اجتماع مى‏شود؛ اما حريم خود را گم مى‏كند و چون در همه جا حضور مى‏يابد، ارزش خود را از دست مى‏دهد و بى‏ارزش مى‏شود! زن در اين جوامع «شخص» است؛ اما شخصى بى‏ارزش. از نظر رشد برخى استعدادهاى انسانى - از قبيل علم، اراده، شخصيت اجتماعى، حضور در مشاغل مختلف و ... - به او شخصيت مى‏دهند و از شى‏ء بودن خارجش مى‏سازند؛ ولى از طرف ديگر، ارزش او را براى مرد از بين مى‏برند. از طبيعت زن اين است كه براى مرد گران‏بها باشد وا گر اين را از او بگيرند، روحيه او متلاشى مى‏شود. سازنده اين جوامع گرچه مذكر - مؤنث است، اما زن، كالاى ارزان است؛ بدون اينكه در نظر هيچ مردى عزت و احترام لايق يك زن را داشته باشد!    ج. از نظر اسلام، زن بايد ارزشمند باشد؛ يعنى، از طرفى شخصيت روحى و معنوى و كمالات انسانى، - مثل علم، هنر، اراده قوى، شجاعت، خلاقيت و حتى فضايل معنوى  - را در سطح عالى داشته باشد و از طرف ديگر مبتذل نباشد. قرآن كريم نيز به زنان چنين ارزشى داده است؛ مثلاً حوا را در كنار آدم مخاطب قرار داده، از هر دو مى‏خواهد كه به آن درخت نزديك نشوند.درباره اين فكر غلط مسيحيت كه آدم (مرد) اصالت دارد و حوا (زن) تبعيّت، و مبارزه قرآن با اين تفكر، استاد مطهرى مفصل بحث كرده است. ر. ك: حماسه حسينى، ج 1، صص 406-404.ساره نيز مانند ابراهيم خليل(ع) فرشته‏ها را مى‏بيند و با آنان صحبت مى‏كند. مريم(س) از خداوند رزق و روزى‏هايى مى‏گيرد كه زكريا در تعجب فرو مى‏رود و فاطمه زهرا(س) كوثر (خيركثير) خوانده مى‏شود.    در تاريخ اسلام، بهترين نمونه چنين زنى حضرت زهرا(س) است. او كه خوشحال مى‏شود تنها كارهاى داخل منزل از سوى پيامبر(ص) به او واگذار شده، در مسجد، چنان خطبه‏اى مى‏خواند كه امثال بوعلى نيز قادر به چنين انشايى در مسائل توحيدى نمى‏باشند. اما در عين حال، آن حضرت خطبه خويش را از پشت پرده مى‏خواند؛ يعنى، در عين حفظ حريم خود با مردان، نشان مى‏دهد كه يك زن چقدر مى‏تواند مؤثر در جامعه باشد.    با اين دو مقدمه بايد گفت: كه تاريخ كربلا، يك تاريخ مذكر - مؤنث است؛ يعنى، زن و مرد هر دو در آن نقش دارند؛ ولى هر يك در مدار خودش و بدون خارج شدن از حريم خود.    نقش مردان در حادثه عاشورا روشن است؛ اما نقش زنان به خصوص با حضرت زينب(س) از عصر عاشورا به بعد تجلّى پيدا مى‏كند و تمام كارها از اين پس به او واگذار مى‏شود. او در مقابل پيكر مطهر امام، كارى مى‏كند كه دوست و دشمن به گريه در  مى‏آيند و در واقع اولين مجلس عزادارى امام حسين(ع) را برپا مى‏كند. از امام سجاد(ع) و ديگر زنان و كودكان، پرستارى مى‏كند و در مقابل دروازه كوفه با خطبه خود، شجاعت على(ع) و حياى فاطمه(س) را در هم مى‏آميزد و خطابه‏هاى عالى علوى را به ياد مردم مى‏آورد و مردم كوفه را نسبت به كارى كه انجام داده بودند، متنبه مى‏سازد. اين است زنى كه اسلام مى‏خواهد. شخصيت رشد يافته اجتماعى در عين حيا و عفت و رعايت حريم.حماسه حسينى، ج 1، صص 411-397 و ج 2، صص 236-231.    با توجه به آنچه گفته شد، همراهى خانواده امام حسين(ع) در نهضت عاشورا از چند جهت حائز اهميت است؛    1. زنان و كودكان توانايى تبليغ و پيام‏رسانى را دارند.    2. علاوه بر توانايى تبليغ، دشمنان نيز از مقابله با آنان عاجزند؛ زيرا بايد حريم آنان را حفظ كنند و در صورت آسيب‏رسانى به زنان و كودكان، عواطف همگان جريحه‏دار مى‏شود و نزد افكار عمومى در طول تاريخ محكوم خواهند شد. چنان كه در واقعه كربلا دشمنان حتى نزد خانواده‏هاى خود، سرافكنده شدند.    ديگر آنكه از نگاه عرفانى، امام حسين(ع) تمام هستى خود و اطرافيان خود را بدون هرگونه كاستى، در طبق اخلاص گذاشت و به درگاه خداوند آورد. ثمره چنين اخلاصى آن شد كه نهضت عاشورا در طول و عرض تاريخ، براى مسلمانان و غير مسلمانان، تأثيرگذار باشد و در قيامت نيز به درجه‏اى برسند كه همگان غبطه آن را بخورند. براى توضيح بيشتر در اين باره، چند نكته قابل ذكر است:  يك. پيام‏رسانى‏ تكليف اجتماعى در آيين اسلام، ويژه مردان نيست؛ بلكه زنان متعهد و مسلمان نيز در برابر جريان حق و باطل و مسأله ولايت و رهبرى، وظيفه دارند و بايد از رهبرى حق، دفاع و پيروى كنند و از حكومت‏هاى فساد و مسؤولان نالايق، انتقاد نمايند و در صحنه‏هاى گوناگون اجتماعى، حضورى مؤثر داشته باشند.    در تداوم مسيرى كه حضرت زهرا(س) در حمايت از امام معصوم(ع) و افشاگرى عليه رويه‏هاى ناسالم زمامداران داشت؛ زنان به خصوص حضرت زينب(س) نيز در نهضت كربلا دوشادوش امام حسين(ع) مشاركت داشتند.    هر قيام و نهضتى، عمدتاً از دو بخش «خون» و «پيام» تشكيل مى‏گردد. مقصود از بخش «خون»، مبارزات خونين و قيام مسلحانه است كه مستلزم كشتن و كشته شدن و جانبازى در راه آرمان مقدس است. مقصود از بخش «پيام» نيز، رساندن و ابلاغ خواسته‏هاى انقلاب و بيان آرمان‏ها و اهداف آن است.    با بررسى قيام مقدس امام حسين(ع)، اين دو بخش كاملاً در آن به چشم مى‏خورد؛ زيرا انقلاب امام حسين(ع) تا عصر عاشورا مظهر بخش اول، يعنى (بخش خون و شهادت)، بود و رهبرى و پرچم‏دارى نيز بر عهده خود ايشان قرار داشت. پس از آن، بخش دوم به پرچم‏دارى امام سجاد(ع) و حضرت زينب(س) آغاز گرديد. آنان با سخنان آتشين خود، پيام انقلاب و شهادت سرخ حضرت سيدالشهدا و يارانش را به آگاهى افكار عمومى رسانيدند و طبل رسوايى حكومت پليد اموى را به صدا درآوردند.    با توجه به تبليغات بسيار گسترده و دامنه‏دارى كه حكومت اموى از زمان معاويه، عليه اهل‏بيت(ع) - به ويژه در منطقه شام به راه انداخته بود - بى‏شك اگر بازماندگان امام حسين(ع) به افشاگرى و بيدارسازى نمى‏پرداختند، دشمنان اسلام و مزدوران قدرت‏هاى وقت، نهضت بزرگ و جاويدان آن حضرت را در طول تاريخ، كم ارزش و چهره آن را وارونه نشان مى‏دادند؛ همچنان كه برخى در تهمتى درباره امام حسن(ع) گفتند: «بر اثر ذات‏الريه و سل از دنيا رفت».    اما تبليغات گسترده بازماندگان حضرت سيدالشهدا(ع) در دوران اسارت - كه كينه‏توزى سفيهانه يزيد چنين فرصتى را براى آنان پيش آورده بود - اجازه چنين تحريف و جنايتى را به دشمنان نداد. ضرورت حضور و نقش بازماندگان عاشورا، با بررسى و مطالعه در حكومت امويان بر شام، بيش از پيش روشن مى‏شود.  دو. خنثى‏سازى تبليغات بنى‏اميه‏ شام از آن روز كه به تصرف مسلمانان درآمد، تحت سيطره فرمان‏روايانى چون خالد پسر وليد و معاويه پسر ابوسفيان قرار گرفت. مردم اين سرزمين، نه سخن پيامبر(ص) را دريافته بودند و نه روش اصحاب او را مى‏دانستند و نه اسلام را دست‏كم آن‏گونه كه در مدينه رواج داشت، مى‏شناختند؛ البته 113 تن از صحابه پيامبر اكرم(ص) يا در فتح اين سرزمين شركت داشتند، و يا به تدريج در آنجا سكونت گزيده بودند؛ ولى بررسى زندگى‏نامه اين افراد نيز روشن مى‏كند كه جز چند تن، بقيه آنان براى مدت كمى محضر پيامبر گرامى اسلام(ص) را درك كرده و جز يك يا چند حديث، روايت نكرده بودند.    گذشته از آن، بيشتر اين افراد در طول خلافت عمر و عثمان تا آغاز حكومت معاويه، وفات كردند و در زمان قيام امام حسين(ع) تنها يازده تن از آنان زنده بوده و در شام به سر مى‏بردند.    اينان مردمانى در سنين هفتاد تا هشتاد سال بودند كه گوشه‏نشينى را بر آميختن با توده ترجيح داده و در عامه مردم نفوذى نداشتند. و در نتيجه نسل جوان آن روز، از اسلام حقيقى چيزى نمى‏دانستند و شايد در نظر آنان، اسلام هم حكومتى بود مانند حكومت كسانى كه پيش از ورود اسلام بر آن سرزمين فرمان مى‏راندند! و تجمّل دربار معاويه، حيف و ميل اموال عمومى، ساختن كاخ‏هاى بزرگ و تبعيد و زندانى كردن و كشتن مخالفان، براى آنان امرى طبيعى بود؛ زيرا چنين نظامى نيم قرن پيش از آن سابقه داشت و به يقين كسانى بودند كه مى‏پنداشتند آنچه در مدينه عصر پيامبر گذشته، نيز اين چنين بوده است.شهيدى، سيد جعفر، قيام امام حسين(ع)، ص 185.    معاويه حدود 42 سال در شام حكومت كرد و در اين مدت نسبتاً طولانى، مردم شام را به گونه‏اى پرورش داد كه فاقد بصيرت و آگاهى دينى باشند و در برابر اراده و خواست او، بى‏چون و چرا تسليم شوند.آيتى، محمد ابراهيم، بررسى تاريخ عاشورا، ص 47.معاويه در طى اين مدت، نه تنها از نظر نظامى و سياسى مردم شام را تحت سلطه خود قرار داد كه از نظر فكرى و مذهبى نيز مردم آن منطقه را كور و كر و گمراه بار آورد تا آنچه او به اسم تعليمات اسلام به آنان عرضه مى‏كند، بى‏هيچ اعتراضى بپذيرند.    حكومت پليد بنى‏اميه با تبليغات زهرآگين و كينه توزانه، خاندان پاك پيامبر را در نظر مردم شام منفور جلوه داد و در مقابل، بنى‏اميه را خويشان رسول خدا و نزديك‏ترين افراد به او معرفى كرده؛ به طورى كه پس از پيروزى قيام عباسيان و استقرار حكومت ابوالعباس سفّاح، ده تن از امراى شام نزد وى رفتند و همه سوگند خوردند كه ما تا زمان قتل مروان آخرين (خليفه اموى)، نمى‏دانستيم كه رسول خدا(ص) جز بنى‏اميه خويشاوندى داشت كه از او ارث ببرند، تا آنكه شما امير شديد.ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 159.    بنابراين، جاى شگفتى نيست اگر در مقاتل مى‏خوانيم: به هنگام آمدن اسيران كربلا به دمشق، مردى در برابر امام زين‏العابدين(ع) ايستاد و گفت: سپاس خدايى را كه شما را كشت و نابود ساخت و مردمان را از شرّتان آسوده كرد! حضرت كمى صبر كرد تا شامى هر چه در دل داشت بيرون ريخت؛ سپس با تلاوت آياتى مانند:    «إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهركم تطهيراً».احزاب (33): آيه 33 «بى‏شك خداوند مى‏خواهد هرگونه پليدى را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاك سازد، پاك ساختنى». فرمود: اين آيات در حق ما نازل شده است. پس از آن بود كه مرد فهميد آنچه درباره اين اسيران شنيده، درست نيست. آنان خارجى نيستند؛ بلكه فرزندان پيامبر هستند؛ و از آنچه گفته بود، پشيمان شد و توبه كرد.اخطب خوارزمى، مقتل الحسين(ع)، ج 2، ص 61؛ اللهوف، ص 74.    بنابراين با حركت منزل به منزل خاندان امام حسين(ع) و خطبه‏ها و روشنگرى‏هاى امام سجاد(ع) و حضرت زينب(س)، تحريفات چندين دهه بنى‏اميه - حتى در «شام» به عنوان مركز خلافت دشمنان - خنثى شد. سه. افشاى چهره ظالمان‏ بُعد ديگر علت حضور خانواده امام حسين(ع)، نشان دادن چهره سفّاك، بى‏رحم و غيرانسانى يزيد و حكومت وى بود. يكى از عوامل مؤثر در پذيرش پيام از سوى مردم و رساتر بودن تبليغات از سوى پيام‏آوران، عنصر مظلوميت است. از اين رو برخى از جناح‏ها، گروه‏ها و احزاب سياسى هنگام تبليغات براى نفوذ بيشتر در اذهان مردم و افكار عمومى، مظلوم‏نمايى مى‏كنند؛ چون انسان، فطرتاً از ظلم و ظالم بيزار و متنفر است، همچنان‏كه مظلوم، محبوب و حداقل مورد عواطف و احساسات مثبت مردم است.    در حادثه كربلا، نه مظلوم‏نمايى؛ بلكه حقيقت مظلوميت با فداكارى اهل بيت آميخته شد و آنان پيام سالار شهيدان و اصحاب را با عالى‏ترين صورت به همه مردم ابلاغ كردند؛ به گونه‏اى كه امروز نيز صداى آنان، در وجدان بشريت به گوش مى‏رسد.    خردسالان و زنان، كه نه سلاح جنگى داشتند و نه توان رزم؛ ولى با قساوت‏بارترين شكل ممكن مورد ضرب و شتم و هتك حرمت و آزردگى عواطف و احساسات قرار گرفتند. طفل شش ماهه با لب‏هاى تشنه در كنار شط فرات جان داد؛ دخترك خردسال كنار پيكر خونين و قطعه قطعه پدر كتك خورد؛ خيمه‏هاى آنان به آتش كشيده شد و ... اين عوامل در ابلاغ پيام و افشاى ماهيت حكومت يزيد كمتر، از آن شهادت و جانبازى اصحاب نبود. همين «صداى العطش» طفلان امام حسين و قنداقه خونين على اصغر(ع) است كه آن شمشيرزدن‏ها و خون‏هاى ريخته شده را زنده نگه داشته است.    امام سجاد(ع) در شام همين كه خواست دستگاه بنى‏اميه را رسوا كند، فرمود: پدرم امام حسين(ع) را به نحو مُثله و قطعه قطعه كردن، شهيد كردند. همچون پرنده‏اى در قفس، پر و بال او را شكستند تا جان داد.    اينجا اگر امام سجاد(ع) مى‏فرمود: «پدرم را شهيد كردند»، در چشم مردم شام - كه شناخت عميقى نسبت به اهل بيت نداشتند - خيلى مهم نبود؛ زيرا مى‏گفتند: «در جنگ، افرادى كشته مى‏شوند و يكى از آنان امام حسين بوده است».    امام سجاد(ع) فرمود: بر فرض قصد كشتن داريد؛ اما چرا اين گونه كشتيد؟ چرا مثل پرنده بدنش را پاره پاره كرديد؟ چرا كنار نهر آب، او را تشنه كشتيد؟ چرا او را دفن نكرديد؟ چرا به خيمه‏هاى او حمله كرديد؟ چرا كودك او را شهيد كرديد؟ اين كلمات به قدرى در نزد افراد غيرقابل خدشه بود كه شام را طوفانى كرد و يك جنبش فكرى و فرهنگى، عليه رژيم اموى به راه انداخت.    نكته پايانى آنكه، يزيد مى‏خواست با كشتن مردان و به اسارت كشيدن خاندان اهل‏بيت، همه حركت‏ها را در نطفه خفه كند؛ به طورى كه همگان از چنين سرنوشتى ترسان و بيمناك باشند و خود بر اريكه قدرت تكيه بزند. اما قيام با عزت امام حسين(ع) و پيام رسانى افشاگرانه و مظلومانه خاندان او، هسته‏هاى ظلم‏ستيزى را براى خونخواهى امام حسين(ع) و از بين بردن بنى‏اميه در نقاط مختلف سرزمين‏هاى اسلامى به وجود آورد.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:21  توسط عبدالزهرا  | 

آيا در مورد برپايى مراسم عزادارى براى اهل‏بيت(ع) روايتى وجود دارد؟

---------------------------------------

روايات فراوانى در اين زمينه وجود دارد؛ به سه روايت درخصوص توصيه ائمه(ع) به برپايى مراسم عزادارى براى اهل‏بيت(ع) بسنده مى‏كنيم:    1. امام صادق(ع) فرمودند: «رحم الله شيعتنا، شيعتنا و اللّه هم المؤمنون فقد و الله شركونا فى المصيبة بطول الحزن والحسرة»؛ بحارالانوار، ج 43، ص 222. «خداوند شيعيان ما را مشمول رحمت خويش سازد. به خدا قسم، شيعيان ما همان مؤمنين‏اند، آنان به خدا قسم! با حزن و حسرت طولانى خويش [در عزاى ما ]شريك و همدرد مصيبت‏هاى ما خاندانند».    2. امام رضا(ع) مى‏فرمايد: «من تذكر مصابنا و بكى لما ارتكب منا كان معنا فى درجتنا يوم القيامة، و من ذكر بمصابنا فبكى و ابكى لم تبك عينه يوم تبكى العيون و من جلس مجلسا يحيى فيه امرنا لم يمت قلبه يوم تموت القلوب»؛ همان، ص 278. كسى كه متذكر مصايب ما شود و به جهت ستم‏هايى كه بر ما وارد شده گريه كند، در روز قيامت با ما خواهد بود و مقام و درجه ما را خواهد داشت و كسى كه مصيبت‏هاى ما را بيان كند و خود بگريد و ديگران را بگرياند؛ در روزى كه همه چشم‏ها گريان است، چشم او نگريد و هر كسى در مجلسى بنشيند كه در آن مجلس، امر ما را زنده مى‏كنند؛ روزى كه قلب‏ها مى‏ميرند، قلب او نخواهد مرد».    3. امام صادق(ع) به فضيل فرمود: «تجلسون و تحدّثون؟ قال: نعم جعلت فداك، قال: ان تلك المجالس احبها فاحيوا امرنا يا فضيل، فرحم الله من احيى امرنا يا فضيل من ذكرنا او ذكرنا عنده فخرج من عينه مثل جناح الذباب غفرالله له ذنوبه و لو كانت اكثر من زبدالبحر»؛ همان، ص 282 و 289.«آيا مجالس عزا برپا مى‏كنيد و از اهل‏بيت و آنچه بر آنان گذشته است، صحبت مى‏كنيد؟ فضيل گفت: آرى قربانت گردم، امام فرمود: اين‏گونه مجالس را دوست دارم پس امر ما را زنده گردانيد كه هر كس امر ما را زنده  كند مورد لطف و مرحمت خدا قرار مى‏گيرد. [اى‏] فضيل: هر كس از ما ياد كند، يا نزد او از ما ياد كنند و به اندازه بال مگسى اشك بريزد، خدا گناهانش را مى‏آمرزد اگر چه بيش از كف دريا باشد».

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:20  توسط عبدالزهرا  | 

به چه دليل و با كدامين توجيه منطقى، امام حسين(ع) به هيچ وجه حاضر نبود، - ولو از روى مصلحت - با يزيد بيعت كند؟

---------------------------------------

نخست بايد دانست هر تصميم تاريخ‏ساز، در يك موقعيت حساس و در پى مجموعه‏اى از علل و حوادثى اتخاذ مى‏شود كه طرفين منتظر چنين فرصتى از قبل بوده‏اند.    زاويه انحراف از سنت نبوى و عدالت علوى، از زمان گذشته آغاز شده بود؛ اما با ظاهرفريبى روند خود را ادامه مى‏داد. اهل‏بيت(ع) و صحابه پاك - همچون سلمان، ابوذر، عمار و ... - در هر فرصتى به ابراز حق و آگاه كردن مردم مى‏پرداختند. اما نقطه‏اى از تاريخ فرا مى‏رسد كه طرفين احساس مى‏كنند، بايد حرف آخر را بزنند و كار را يكسره كنند. پس از درگذشت معاويه و روى كار آمدن يزيد، چنين موقعيتى ظاهر شد. از يك سو يزيد منكر همه چيز شد و اعلام كرد:

لعبت هاشم بالملك فلا          خبر جاء و لا وحىٌ نزل

 مقتل خوارزمى، ج 2، ص 58؛ تذكرة الخواص، ص 261.    «بنى‏هاشم با حكومت بازى‏كردند و هيچ خبرى از آسمان نيامد و هيچ وحيى نازل نشد».    او تصميم قاطع گرفته بود كه با تهديد و يا قتل، اجازه هيچ گونه فعاليت را به ديگران ندهد؛ به طورى كه قبل از انتشار خبر مرگ معاويه سعى داشت از امام حسين(ع)، عبدالله بن زبير و عبد الله بن عمر بيعت بگيرد؛ حتى با تهديد به قتل. اينجا بود كه امام حسين(ع) نيز بايد تصميم جدى خود را بگيرد. هنر آن حضرت در اين بود كه «حقانيت» خود را با پاسخ به دعوت كوفيان، با تدبير و «عقلانيت» پيش برد؛ به گونه‏اى كه بر همگان اتمام حجت شد و نهضت خود را با «مظلوميت» آميخته كرد تا چهره ظالمان هر چه منفورتر در طول تاريخ باقى بماند و قابل محو شدن و كم رنگ شدن نباشد. لذا اين رنگ الهى تنها با «شهادت و اسارت» جاودانه ماند.    از ديدگاه امام حسين(ع) - كه آيينه وحى است و در خانه وحى و محل رفت و آمد فرشتگان الهى است - امامت و رهبرى امت اسلامى صلاحيت‏هايى را مى‏طلبد كه يزيد و هر كس كه مثل يزيد فاقد آن بوده است. امام حسين(ع) مى‏فرمود: «ما الإْمام الا الْعامل بالْكتاب و الْقائم بالْقسْط بدين الْحق و الْحابس نفسه‏على ذات اللّه».    وقتى وليد استاندار مدينه طيبه، امام حسين(ع) را به سوى استاندارى دعوت كرد و خبر مرگ معاويه را به آن حضرت داد و نامه‏اى را كه يزيد براى گرفتن بيعت به او نوشته بود قرائت كرد؛بنا به نقل يعقوبى و خوارزمى يزيد صريحاً به وليد نوشته بود: اگر حسين و ابن زبير از بيعت خوددارى كنند، گردنشان را بزند و سرهايشان را به نزد او بفرستد. (تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 15؛ مقتل خوارزمى، ج 1، ص 180).امام در پاسخش فرمود: اينكه من در پنهانى و خلوت بيعت كنم، براى تو كافى نخواهد بود؛ مگر آنكه آشكارا بيعت كنم و مردم آگاه شوند. وليد گفت: آرى! فرمود: تا بامداد صبر كن و در اين موضوع تصميم بگير!    مروان گفت: به خدا سوگند! اگر حسين در اين ساعت بيعت نكند و از تو جدا شود، ديگر بر او قدرت نخواهى يافت. او را حبس كن و نگذار از اينجا خارج شود؛ مگر آنكه بيعت كند يا گردنش را بزن!    امام حسين(ع) فرمود: واى بر تو اى پسر زرقاء! آيا تو امر مى‏كنى به كشتن من؟ دروغ گفتى و پستى كردى. سپس روى به وليد كرد و فرمود:    «اى امير! ما خاندان نبوت و معدن رسالتيم. محل آمد و شد فرشتگان و محل فرود رحمت خدا هستيم. خدا با ما (فيض وجود را) آغاز كرده و با ما به پايان مى‏رساند. يزيد فاسق، فاجر، شرابخوار، قاتل بى گناهان و متجاهر به فسق و فجور است. كسى مانند من با مثل او بيعت نكند؛ ولى بامدادان خواهيم ديد كه كدام يك از ما سزاوار و شايسته بيعت و خلافت است».    وقتى امام(ع) از نزد وليد بيرون رفت، مروان گفت: خلاف گفته من كردى به خدا ديگر چنين فرصتى به دست تو نخواهد افتاد. وليد گفت: واى بر تو! تو به من مى‏گويى دين و دنياى خود را از دست بدهم! به خدا سوگند دوست ندارم كه مالك دنيا باشم و حسين را كشته باشم. سبحان الله آيا حسين را بكشم براى اينكه مى‏گويد: من بيعت نمى‏كنم! به خدا كسى كه خدا را به خون حسين ملاقات كند، ميزان عملش سبك است و خدا روز قيامت به او نظر نمى‏كند و به او رحمت ننمايد و براى او عذابى دردناك هست!سموالمعنى، ص 113 و 114؛ مقتل الحسين خوارزمى، ص 184 ف 9.    اين فراز از تاريخ، امام حسين(ع) براى درك علّت قيام و خوددارى آن حضرت از بيعت و تعيين هدف و مبدأ آن امام شهيد، بسيار حساس و مهم است؛ زيرا مواردى را يادآور شده كه هر يك براى ردّ بيعت و وجوب قيام كافى است.    مواردى كه امام حسين(ع) مستند و دليل امتناع از بيعت و تصميم بر مخالفت قرار داد، چيزهايى بود كه كسى در صحت و درستى آن شك نداشت و صغرى و كبراى آن مورد قبول و اتفاق همه بود؛ حتى وليد عموزاده يزيد و استاندار او، درستى اين سخنان را انكار نكرد و در برابر قوّت منطق و صحت استدلال و احتجاج امام حسين(ع) هيچ ايراد و اشكالى ننمود.    عبارت: «و مثلى لا ى بايع مثله»نتيجه دلايل مستندى است كه راجع به صلاحيت بى نظير و شخصيت ممتاز خود و سوابق و احوال ننگين يزيد فرمود؛ يعنى «كسى مثل من، با اين گذشته درخشان و با مقام رهبرى به حقى كه نسبت به جامعه دارد، با كسى مثل يزيد بيعت نمى‏كند؛ زيرا بيعت با خليفه در اصطلاح مسلمين، تعهد اطاعت و انقياد به كسى است كه مركز تحقق هدف‏هاى عالى اسلامى، مصدر عزّت و اعتلاى مسلمين و اعلاى كلمه اسلام، حامى قرآن، آمر به معروف، ناهى از منكر و به عبارت ديگر قائم مقام و جانشين پيغمبر باشد.    معناى بيعت صحيح، ابراز آمادگى در فرمان‏بردن از اوامر خليفه واقعى و فداكارى در راه انجام اوامر او است كه بر هر مسلمان به حكم «اطيعوا الله وا طيعوا الرسول و الى الاَْمْر منْكمْ»واجب است و اين بيعت با مثل يزيد - هر چند صورت‏سازى و براى دفع ضرر باشد - امضاى قانونى شدن فسق و فجور، تجاهر به منكرات و معاصى، تضييع حقوق، اتكا به ظالمان، ستمكاران، فاسقان و فاجران است و صدور آن از مثل امام حسين(ع) امكان شرعى و عرفى نداشت.    اين بيعت، تعّهد همكارى در قتل مردم بى‏گناه و بردن آبرو و عزّت اسلام است و ساحت مقدس امام حسين(ع) به اين بيعت ننگين آلوده نخواهد شد. لذا آن حضرت جمله «مثلى‏ لا يبايع مثله»را مانند يك حكم بديهى و مورد اتفاق و مسلم همه فرمود؛ زيرا احدى از مسلمانان با وجدان نمى‏گفت: شخصيتى مثل حسين(ع) با ناكسى مثل يزيد بيعت كند.    اين يك نتيجه مورد قبول همه بود كه آن حضرت پس از بيان سوابق دينى و معنوى خود و پيشينه پرننگ يزيد اعلام فرمود.    آرى اگر فرضاً تمام مسلمانان به اين ذلّت و پستى تن در دهند و با مثل يزيد بيعت كنند و به زمامدارى امثال او رأى دهند؛ امام حسين(ع) - كه صاحب آن مكارم، فضايل ومقامات است و چشم اسلام و اسلاميان به مساعى و كوشش او در نجات دين و برنامه‏هاى قرآنى دوخته است - با كسى كه مركز شرارت، قساوت، فسق و گناه است، بيعت نمى‏كند.    حساب امام حسين(ع) از حساب همه جدا است. او اهل بيت نبوت، معدن رسالت، مركز آمد و شد ملائكه، محل هبوط رحمت و پس از برادرش حسن(ع) پسر منحصر به فرد دختر پيغمبر بود. آن حضرت در يكى از منازل به فرزدق فرمود: «اين مردم ملازم اطاعت شيطان شده و اطاعت خداى رحمان را ترك كرده و فساد را ظاهر و حدود را باطل نموده‏اند. شراب مى‏نوشند واموال فقيران و بينوايان را به خود اختصاص داده‏اند و من سزاوارترين افراد هستم به قيام براى يارى دين و عزت و شرع، و جهاد در راه خدا از براى اعلاى كلمه خدا».تذكرة الخواص، ص 252.    پس وقتى كار به اينجا كشيد كه كسى مانند يزيد بخواهد بر مسند پيغمبر بنشيند و خود را رهبر دينى و سياسى مسلمين و پيشواى عالم اسلام بداند، براى امام جز اعلام خطر و قيام واعلان شرعى نبودن حكومت، وظيفه‏اى ديگر نيست؛ زيرا در نظر مردم بيعت او و هر يك از بزرگان صحابه و تابعين با اين عنصر ناپاك، امضاى صحت حكومت، ابطال حقيقت خلافت، عدول از تمام شرايط زعامت اسلامى و جانشينى پيغمبر و كشاندن جامعه به ضلالت بود. اين بيعت در گردن مردان خدا، مانند سلسله‏ها و زنجيرهاى عذاب است و سنگينى و فشار آن بر روح آنان از سنگينى كوه‏ها بيشتر است.    امام حسين(ع) با اين منطق قيام كرد و بر سر اين سخن ايستاد و فرمود: «ما الاِْمام اِلا الْعامِل بِالْكِتابِ، و الْقائِم بِالْقِسْطِ، و الدّائِن بِدينِ الْحق، و الْحابِس نفسه على ذات الله»؛تاريخ طبرى، ج 4، ص 262.«امام نيست مگر آنكه به كتاب خدا حكم كند و عدل و داد بر پا نمايد و دين حق را گردن نهد و خويشتن را وقف رضاى خدا كند».    آن حضرت در روز عاشورا كه باران مصيبت‏ها بر سرش مى‏باريد، همان منطق را تكرار كرد و فرمود: «اما و الله لااجيبهم الى‏ شى‏ء مما يريدون حتّى‏ القى الله و انا مخضب بدمى‏»؛سمو المعنى، ص 118. «به خدا سوگند! به خواسته‏هاى اين مردم پاسخ موافق نمى‏دهم تا خدا را ديدار كنم، در حالى كه صورتم به خونم رنگين و خضاب شده باشم».    براى آشنايى بيشتر و منصفانه‏تر با وضعيت جامعه اسلامى در زمان امام حسين(ع) به ديدگاه يكى از انديشمندان روشنفكر اهل سنت؛ يعنى، سيد قطب (مفسر و متفكر انقلابى مصرى) اشاره مى‏كنيم:    «حكومت امويان، خلافت اسلامى نبود؛ بلكه سلطنت استبدادى بود و منطبق با وحى اسلام نبود؛ بلكه ناشى از افكار جاهليت بود. براى اينكه بدانيم حكومت بنى‏اميه بر چه اساسى استوار شد كافى است كه همان صورت بيعت يزيد را ببينيم. معاويه گروه‏هايى از مردم را احضار كرد تا راجع به گرفتن بيعت براى يزيد نظر بدهند. مردى كه او را يزيد بن مقفع مى‏گفتند، برخاست و گفت: اميرالمؤمنين اين است و اشاره به معاويه كرد.    سپس گفت: اگر معاويه مرد، اميرالمؤمنين اين است و اشاره به يزيد كرد. پس از آن گفت: هر كس اين را نپذيرد، پس اين است [و اشاره به شمشير كرد]. معاويه گفت: بنشين تو سيد خطبايى».    پس از آن، داستان بيعت گرفتن معاويه را براى يزيد در مكه ذكر مى‏كند كه چگونه با زور و شمشير و قدرت سرنيزه و خدعه و نيرنگ از مردم بيعت گرفت.العدالة الاجتماعية في الاسلام، ص 180 و 181.    بعد از آنكه شرحى از نابكارى‏هاى يزيد - مانند مى‏گسارى، زنا و ترك نماز - را نقل كرده، مى‏گويد:    «اعمال يزيد مانند: قتل حسين و محاصره خانه كعبه و رمى آن به سنگ و تخريب خانه و سوزاندن آن و واقعه حرّه، همه شهادت مى‏دهد كه هر چه درباره او گفته شده، مبالغه و گزاف نيست... تعيين يزيد براى خلافت يك ضربت كارى به قلب اسلام و نظام اسلامى و هدف‏ها و مقاصد اسلام بود».العدالة الاجتماعية في الاسلام، ص 181.    در زمان حكومت معاويه روز به روز، روش زمامدارى از روش اسلامى دورتر گشته و تحولى عجيب در شكل حكومت ظاهر مى‏شد و معاويه آن را با ولايت عهدى يزيد تكميل كرد و همان طور كه سيد قطب گفت، ضربت كارى به قلب اسلام و به نظام اسلام واردشد. پس بر امام حسين(ع) واجب بود كه آن را جبران نمايد و مرهمى به جراحاتى كه بر پيكر اسلام رسيده بود، بگذارد و به عموم مردم بفهماند كه اين شكل حكومت شرعى نيست و با حكومت اسلام ارتباط و شباهت ندارد.    آن حضرت با قيام خود نظر دين را درباره حكومت يزيد اعلام كرد. با سكوت يا بيعت امام(ع)، مردم بيش از پيش در مورد اسلام و نظام اسلامى به اشتباه مى‏افتادند و اسلامى باقى نمى‏ماند.    محمد غزالى (نويسنده و دانشمند معروف اهل سنت) درباره مفاسد نظام حكومتى بنى‏اميه مى‏نويسد: «واقعيت اين است كه حركت و تكانى كه اسلام از ناحيه فتنه‏هاى بنى‏اميه ديد، به طورى شديد بود كه به هر دعوت ديگر اين گونه صدمه رسيده بود آن را از ميان مى‏برد و اركان آن را ويران مى‏ساخت».الاسلام و الاستبداد السياسى، ص 187 و 188.    اين بود مختصرى از زيان‏هاى آفت خطرناكى كه به نام يزيد و حكومت اموى به جان حكومت اسلامى افتاد و شكل حكومت را - كه عالى‏ترين نمايش عدالت اسلامى بود - به آن صورت وحشت زا و منفور درآورد.    اگر قيام امام حسين(ع) در آن هنگام به فرياد اسلام نرسيده بود و انفصال آن حكومت را از زمامدارى اسلامى آشكار نساخته بود؛ بزرگ‏ترين ننگ و عار دامن اسلام را لكه دار مى‏ساخت و عدالت و نظام ممتاز حكومتى دين خدا پايمال و نابود مى‏گشت.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:19  توسط عبدالزهرا  | 

به چه دليل ادعا مى‏كنيد كه انقلاب اسلامى ايران متأثر از قيام امام حسين(ع) و فرهنگ عاشورا است؟ نقش آن در پيدايش، پيروزى و تداوم انقلاب اسلامى چيست؟

---------------------------------------

از ديدگاه بسيارى از انديشمندان و متفكرانى كه در زمينه تبيين علل و عوامل پيروزى انقلاب اسلامى ايران، نظريه‏پردازى نموده‏اند، عامل مذهب از قوى‏ترين و اصلى‏ترين عواملى است كه در پيدايش و پيروزى انقلاب اسلامى نقش بسزايى ايفا نموده است.به عنوان نمونه ر.ك: زنجانى، عميد، انقلاب اسلامى ايران و ريشه آن؛ روحانى، سيد حميد، ل‏نهضت امام خمينى(ره)؛ محمدى، منوچهر، تحليلى بر انقلاب اسلامى؛ دوانى، على، نهضت روحانيون ايران؛ كديور، جميله، رويارويى انقلاب اسلامى ايران و آمريكا و ... .    ميشل فوكو فيلسوف مشهور فرانسوى و نظريه پرداز پست مدرنيسم، در تحليل و بررسى عوامل انقلاب اسلامى از «معنويت گرايى سياسى» نام مى‏برد. به نظر او، روح انقلاب اسلامى در اين حقيقت يافت مى‏شود كه ايرانيان از خلال انقلاب خود در جست و جوى ايجاد تحوّل و تغيير در خويش بودند. هدف اصلى آنان ايجاد يك تحول بنيادين در وجود فردى و اجتماعى، حيات اجتماعى و سياسى و در نحوه تفكر و شيوه نگرش بود... آنان راه اصلاح را در اسلام يافتند. اسلام براى آنان هم دواى درد فردى و هم درمان بيمارى‏ها و نواقص جمعى بود.ميشل فوكو، ايرانى‏ها چه رؤياى در سر دارند؟ ترجمه حسين معصومى همدانى. آصف حسين در كتاب «ايران اسلامى: انقلاب و ضد آن» بر اين نكته تأكيد دارد كه بايد مطالعه انقلاب با توجه به عنصر ايدئولوژى، نقش اپوزيسيون اسلامى، مشروعيت، آموزش‏ها و خصوصاً رهبرى صورت گيرد.به نقل از ضيافت‏هاى نظرى بر انقلاب اسلامى «مجموعه مقالات» عبدالوهاب فراتى، ص‏297.حامد الگار نيز در كتاب «ريشه‏هاى انقلاب اسلامى»؛ سه عامل «تشيع، رهبرى امام خمينى(ره) و طرح اسلام به عنوان يك ايدئولوژى» را به عنوان ريشه‏هاى انقلاب مطرح مى‏كند.همان.    از سوى ديگر مرورى بر ادبيات سياسى رايج در روند وقوع انقلاب اسلامى، شعارها، سخنرانى‏ها و بيانيه‏هاى انقلابيان و رهبران نهضت، بيانگر اين واقعيت است كه از ميان عناصر مذهبى، «فرهنگ عاشورا و نهضت امام حسين(ع)»، نقش بسزايى در اين زمينه ايفا نموده است. مؤلفه‏هاى فرهنگ و تعاليم عاشورا عبارت‏اند از:    1. فرهنگ شهادت،    2. فرهنگ مبارزه مستمر حق با باطل،    3. فرهنگ طاغوت ستيزى و طاغوت زدايى،    4. اصل پيروى از رضاى خدا و مصالح مسلمين،    5. فرهنگ پيشگيرى از جرم و فساد قبل از وقوع آن در فرهنگ نظارت عمومى و امر به معروف و نهى از منكر.هاشم هاشم زاده هريسى، اصول فرهنگ و تعاليم عاشورا، چكيده مقالات گنگره بين المللى امام خمينى(ره) و فرهنگ عاشورا؛ مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى(ره)، ص‏189.    اين مؤلفه‏ها در پيدايش و پيروزى انقلاب اسلامى، نقش و تأثير بسزايى داشته و حفظ و تداوم انقلاب اسلامى نيز در گرو حركت در اين چارچوب مى‏باشد. اكنون جهت آگاهى بيشتر بحث را در چند محور با كمى تفصيل بيشتر پى مى‏گيريم:  يك. تأثير فرهنگ عاشورا در پيدايش انقلاب اسلامى‏  . تأثير بر اهداف و انگيزه‏هاى انقلابيان‏ هدف و انگيزه مردم ايران از انقلاب اسلامى، نابودى ظلم، استبداد و استكبار و بر پايى حكومت عدل الهى و اجراى احكام اسلامى به عنوان «معروف» و جلوگيرى از وابستگى به اجانب و بيگانگان به عنوان «منكر» بود. اينها همان انگيزه و هدف امام حسين(ع) از قيام عاشورا بود آنجا كه مى‏فرمايد: «انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدّى اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيرة جدّى و ابى على ابن ابى طالب(ع)».    اگر يزيد بن معاويه تجاهر به فسق و فجور داشت، خاندان پهلوى نيز همان گونه عمل مى‏كردند و به عنوان نمونه بايد گفت: اسلام زدايى را تا آنجا رساندند كه به طور رسمى تاريخ هجرت پيامبر اكرم(ص) را به تاريخ شاهنشاهى تبديل كردند: امام راحل(ره) درباره تأثير عاشورا بر اهداف و انگيزه‏هاى انقلاب اسلامى مى‏فرمايد: «حضرت سيد الشهدا به همه آموخت كه در مقابل ظلم، در مقابل ستم، در مقابل حكومت جائر چه بايد كرد»قيام عاشورا در كلام و بيان امام خمينى(ره)، ص‏55..    برخى از علماى اسلامى بر اين عقيده‏اند كه مهم‏ترين انگيزه امام حسين(ع) از اين قيام، ايجاد حكومت اسلامى بوده است. امام خمينى(ره)، در اين زمينه مى‏فرمايد: «زندگى سيدالشهدا، زندگى حضرت صاحب(ع)، زندگى همه انبياى عالم، همه انبيا - از اول، از آدم تا حالا - همه‏شان اين معنا بوده است كه در مقابل حكومت جور، حكومت عدل را مى‏خواستند درست كنند».همان، ص‏38.    ازاين‏رو يكى از مهم‏ترين شعارهاى انقلابيون انقلاب، اين بود:     «نهضت ما حسينيه، رهبر ما خمينيه»  . تأثير بر رهبرى انقلاب‏ وجود رهبرى حسين‏گونه همچون امام خمينى(ره)، يكى از مهم‏ترين تأثيرات نهضت عاشورا در پيدايش انقلاب اسلامى بود.     مردم ايران، صلابت، شهامت، شجاعت، قاطعيت، سازش ناپذيرى و روح حماسى حضرت امام حسين(ع) را در شخصيت امام خمينى(ره) متجلى مى‏ديدند و شرايطى كه امام حسين(ع) براى رهبر و حاكم جامعه اسلامى توصيف مى‏نمود، در او مى‏يافتند.    شعار انقلابيان «خمينى، خمينى تو وارث حسينى» مبيّن اين امر است.  . تأثير بر شيوه مبارزه‏ در فرهنگ مكاتب مادى نبايد مشت به نبرد با درفش برود؛ اما مردم ايران تحت تأثير نهضت عاشورا، روحيه شهادت‏طلبى امام حسين(ع) و اصحابش را در خاطره‏ها مجدداً تكرار مى‏كردند. هنگامى جوانان انقلابى با شعارهاى «اللَّه‏اكبر» و «توپ، تانك، مسلسل، ديگر اثر ندارد ...» با تانك‏ها و مسلسل‏هاى رژيم ستم شاهى مقابله مى‏نمودند، امام راحل مى‏فرمود:    «كيفيت مبارزه را اينكه قيام در مقابل يك حكومت قلدرى كه همه جا را در دست دارد، با يك عده معدود بايد چه طور باشد، اينها چيزهايى است كه حضرت سيدالشهدا به ملت آموخته است».صحيفه امام، ج‏17، ص‏56.    مردم از فرد ستيزى به دور بوده و تحت تأثير رأفت اسلامى و با الهام از سيره امام حسين(ع) با دشمنان خود (مانند حر بن يزيد رياحى و ...) با شعار «گل در مقابل گلوله»، فرياد مى‏زدند:  «ارتش ايران حسينى شده، رهبر ايران خمينى شده». كواكيان، مصطفى، هفت قطره از جارى زلال انديشه امام خمينى(ره)، ص 229. . تأثير از طريق ايام و اماكن عزادارى‏ ايام عزادارى امام حسين(ع) و اماكن - از قبيل مساجد، تكايا و خيمه‏هاى عزادارى امام حسين(ع) - به عنوان مهم‏ترين زمان و مكان براى فعاليت نيروهاى انقلاب و بيدارى مردم از مفاسد حكومت پهلوى و سازمان‏دهى آنان براى راهپيمايى، تظاهرات و فعاليت‏هاى انقلابى، محسوب مى‏گرديد.    اساساً در طول دو ماه محرم و صفر در سال اوج‏گيرى انقلاب اسلامى، نقطه اوج آن؛ يعنى، همان تاسوعا و عاشوراى حسينى بود كه به كلى پايه‏هاى اسلامى رژيم ستم‏شاهى لرزيد.    سران ساواك در تحليل‏هاى درون سازمانى خود گفته بودند: اگر ما بتوانيم ماه محرم را به خوبى پشت سر بگذاريم، رژيم پهلوى ماندنى است و همه ديديم كه بعد از اربعين حسينى در سال 1399 ه.ق رژيم 2500 ساله شاهنشاهى در كمتر از يك ماه ساقط شد.راهپيمايى عظيم مردم ايران در روز اربعين برابر با 29/10/1357 بود كه پس از 23 روز (در 22/11/1357) انقلاب اسلامى پيروز شد.  دو. تأثير فرهنگ عاشورا در پيروزى انقلاب اسلامى‏    با مرورى بر مقاطع سرنوشت‏ساز در پيروزى انقلاب اسلامى، مشخص مى‏شود كه نقطه آغازين آنها از ايام عزادارى امام حسين(ع) و با الهام از آموزه‏هاى نهضت عاشورا بود:    1. قيام 15 خرداد - كه نقطه عطفى در تاريخ انقلاب شمرده مى‏شود - به دنبال سخنرانى شديداللحن حضرت امام(ره) در بعدازظهر عاشورا (13 خرداد 1342) به وقوع پيوست. ايشان در مورد قيام 15 خرداد فرمود:    «ملت عظيم الشأن در سالروز اين قيام فاجعه انفجارآميزى كه مصادف با 15 خرداد 42 بود، با الهام از عاشورا آن قيام كوبنده را به بار آورد. اگر عاشورا و گرمى و شور انفجارى آن نبود، معلوم نبود چنين قيامى بدون سابقه و سازماندهى، واقع شود».صحيفه امام، ج‏16، ص 290.    2. 17 شهريور نيز يكى از مقاطع مهم انقلاب بود كه تحت تأثير عاشورا و فرهنگ آن شكل گرفت: «17 شهريور مكرر عاشورا و ميدان شهدا مكرر كربلا و شهداى ما مكرر شهداى كربلا و مخالفان ملت ما مكرر يزيد و وابستگان او هستند».همان، ص‏346.    3.  اعلاميه تاريخى امام خمينى(ره) در روز 21 بهمن 1357 مبنى بر شكستن كودتا و حكومت نظامى رژيم - كه تصميم داشتند رهبران اصلى انقلاب را دستگير كرده، و به زعم خويش به انقلاب براى هميشه پايان دهند - عملاً نوعى حماسه عاشورايى محسوب مى‏شد.    مردم تحت تأثير اعلاميه و فرمان حسين زمان خويش، به خيابان‏ها ريخته و توطئه‏هاى رژيم را درهم شكستند.    امام راحل(ره) در اين زمينه مى‏فرمايد:    «اگر قيام حضرت سيدالشهدا(ع) نبود، امروز هم ما نمى‏توانستيم پيروز بشويم. تمام اين وحدت كلمه‏اى كه مبدأ پيروزى ما شد، براى خاطر اين مجالس عزادارى مجالس سوگوارى و اين مجالس تبليغ و ترويج اسلام شد».صحيفه امام، ج 16، ص 346.  سه. تأثير فرهنگ عاشورا بر حفظ و تداوم انقلاب اسلامى‏    فرهنگ عاشورا نه تنها عامل پيدايش اصل انقلاب و زمينه‏ساز پيروزى آن در مراحل مختلف بوده است؛ بلكه همين فرهنگ عامل اساسى حفظ و تداوم انقلاب اسلامى نيز محسوب مى‏گردد.    اگر انقلاب اسلامى بخواهد بر مبناى آن فرهنگى كه شكل گرفته است تداوم يابد؛ بايد توجه مستمرى به همان فرهنگ داشته باشد: روحيه شهادت‏طلبى، آزادگى و شرف، عزت نفس، مبارزه با فروع ظلم و ستمگرى، مخالفت با تخطّى از احكام اسلام و ... در عرصه‏هاى مختلف سياست خارجى و روابط با ديگر كشورها و نيز عرصه سياست داخلى - از سياست‏گذارى در ابعاد مختلف اقتصادى، اجتماعى، سياسى، فرهنگى و غيره گرفته تا بخش‏هاى اجرايى و ... .    همه بايد پايبند به آموزه‏هاى نهضت امام حسين(ع) و فرهنگ عاشورا باشند. اگر انقلاب اسلامى توانسته است از كليه توطئه‏ها جان سالم به در برد؛ اگر جنگ تحميلى هشت ساله - كه از سوى تمامى قدرت‏هاى جهانى پشتيبانى مى‏شد - نتوانست اين انقلاب مردمى و اسلامى را از پاى درآورد؛ اگر تهديدهاى دشمنان اسلام، امپرياليسم تبليغاتى، محاصره اقتصادى، كودتاى نظامى و ... هيچ‏كدام كوچك‏ترين خللى در عزم و اراده نظام اسلامى وارد نكرده است، همه و همه به دليل همان فرهنگ عاشورايى ملت ايران بوده است.هفت قطره، همان، ص‏235.    امام خمينى(ره) در اين زمينه مى‏فرمايد:    «اين محرّم را زنده نگه داريد. ما هر چه داريم از اين محرم است. از اين قتل سيدالشهدا است و شهادت او است. ما بايد به عمق اين شهادت و تأثير اين شهادت در عالم برسيم و توجه كنيم كه تأثير او هم امروز هم هست. اگر اين مجالس وعظ و خطابه و عزادارى و اجتماعات سوگوارى نبود، كشور ما پيروز نمى‏شد. همه در تحت بيرق امام حسين(ع) قيام كردند. الان هم مى‏بينيد كه در جبهه‏ها وقتى كه نشان مى‏دهند آنها را، همه با عشق امام حسين(ع) است كه دارند جبهه‏ها را گرم نگه مى‏دارند».صحيفه امام، ج 17، ص 58.    ايشان در جاى ديگر مى‏فرمايد:    «فداكارى حضرت سيدالشهدا(ع) است كه اسلام را براى ما زنده نگه داشته است ... بايد بدانيد كه اگر بخواهيد نهضت شما محفوظ بماند، بايد اين نهضت‏ها را حفظ كنيد».همان، ج 15، ص 331 و 230 و جهت مطالعه درباره تأثيرات فرهنگ عاشورا بر انقلاى اسلامى ر.ك: فراتى، عبدالوهاب، ضيافتى نظرى بر انقلاب اسلامى (مجموعه مقالات)، ص 91؛ فصلنامه حكومت اسلامى، سال هشتم، شماره اول بهار 82، (ش 28)، ص 396.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:18  توسط عبدالزهرا  | 

با توجه به داستان مسلم‏بن عقيل آيا مى‏توان يك فرد را در جامعه‏اى اسلامى كشت يا دستور ترور آن را داد؟ يا مستقيماً بدون نياز به دستور قاضى، كسى را ترور كرد؟

---------------------------------------

پاسخ آن است كه: در اسلام ضمن تأكيد بر رعايت حرمت و كرامت اشخاص - اعم از مسلمان يا غير مسلمان -، حفظ جان اتباع يا حتى ساكنان در كشور اسلامى، به عنوان يك وظيفه دولت اسلامى دانسته شده است. حفظ جان و حق حيات انسان‏ها به قدرى در اسلام مورد اهتمام است كه كشتن هر انسان بى گناهى، برابر با كشتن همه انسان‏ها و زنده كردن يك نفر برابر با زنده كردن همه مردم تلقى شده است.مائده (5): آيه 32.    از اين رو حق حيات، يك موهبت الهى است كه جز براساس فسق و فجور غير قابل تحمل - آن چنان كه در شرع مقدس بيان شده است - از قبيل قتل عمد انسان‏هاى بى گناه، ارتداد (به عنوان يك فتنه عليه نظم و امنيت عمومى جامعه اسلامى) و يا مبارزه با نظام اسلامى حاكم (بغى يا جنگ و ...)، نمى توان از او سلب حيات كرد. بله در اثر برخى از ستمگرى‏ها، فرد متخلف، خود با سوء استفاده از اختيار خود، حق حيات را از خود سلب كرده، موجبات مجازات را پديد مى آورد. البته همه اين امور براساس محاكمه در دستگاه قضايى عادلانه و مبتنى بر قوانين شرعى امكان پذير است.    اما در خصوص ترور افراد؛ پاسخ صريح و شفاف به اين سؤال، مستلزم يك بحث مفهوم‏شناختى است. ديويد آرون شوارتز در مقاله‏اى تحت عنوان «تروريسم بين‏الملل و حقوق اسلامى» مى‏نويسد: «توجه قضايى صحيح به اين پديده، نبايد به يك معناى منحصرا غربى از قانونيت محدود شود. غرب براى فهم كامل و در نهايت كنترل تروريسم بين‏المللى، نخست بايد تحقيق كند كه نظريه حقوق اسلامى؛ يعنى، شريعت، چگونه ترور، خشونت را به مفهوم كشيده و به چه نحو به آن پاسخ داده است».مجله سياست خارجى، سال هفتم، تابستان وپاييز 1372، شماره 2 و 3، ص 430.    بر اين اساس براى روشن شدن مطلب، ابتدا لازم است كه مسأله «ترور» در ادبيات غرب و در ادبيات اسلامى، مورد بررسى قرار گيرد.  الف. ترور (Terror) در ادبيات غرب: ترور در فرهنگنامه‏هاى غربى عبارت است از: «رفتار اجبارآفرين فردى يا دسته‏جمعى با به كارگيرى استراتژى‏هاى خشونت‏بار همراه با ترس و وحشت كه با يك هدف و انگيزه سياسى و قدرت‏طلبى صورت مى‏گيرد».همان، ص 431.    در هر صورت مفهوم ترور در ادبيات غرب، مفهومى بسيار مبهم است كه هر كشور براساس منافع خود، تعريفى از آن ارائه داده و اين خود اختلاف بر سر مصاديق را پديد آورده است؛ مثلاً آيا اقدامات خشونت‏بارى كه همه گروه‏هاى محروم از حق تعيين سرنوشت، مرتكب مى‏شوند - حتى در صورتى كه اين خشونت متوجه غير نظاميان نباشد - مشمول مفهوم تروريسم است؟    آيا فلسطينى‏هايى كه از همه حقوق خود محروم شده‏اند و بدين‏وسيله پاسخ اسرائيل را مى‏دهند، محكوم‏اند و در نتيجه بايد تسليم تجاوزگران اسرائيل شوند؟ و يا آنكه كه منشأ اين اقدامات خشونت‏بار را دولت متجاوز اسرائيل و كلاً دولت‏هايى كه به ناحق مردم را از حق تعيين سرنوشت خود محروم كرده‏اند، دانست؟  ب. ترور در ادبيات اسلامى‏ در ادبيات اسلامى اين واژه مترادف با كلمه «فتك» به معناى كشتن غافلگيرانه آورده شده است.محمدى رى‏شهرى، ميزان‏الحكمه، ج 9، ص 4508.از نظر فقه اسلامى مى‏توان گفت:    1. كشتن انسان‏هاى بى‏گناه - از هر فرقه يا مذهب و در هر مكانى كه باشد - حرام است. مقام معظم رهبرى در خصوص حادثه 11 سپتامبر نيويورك و واشنگتن و انهدام مركز تجارت جهانى و پنتاگون - كه منجر به كشتار انسان‏هاى بى‏گناه زيادى شده است - به حوادث اخير آمريكا و ديدگاه اسلام در محكوميت هرگونه قتل عام در كشتار انسان‏هاى بى‏دفاع اعم از مسلمان، مسيحى و افراد ديگر، در هر مكان و با هر وسيله و سلاحى - اعم از بمب اتم، موشك دوربرد و سلاح‏هاى ميكروبى و شيميايى و يا هواپيماى مسافرى و جنگى - از جانب هر سازمان يا كشورى و يا افراد نفوذى، اشاره تصريح كردند:    «تفاوتى ندارد كه اين كشتار در هيروشيما و يا ناكازاكى، در قانا و يا صبرا و شتيلا، در ديرياسين و يا بوسنى و كوزوو، در عراق و يادر نيويورك و واشنگتن باشد».    بر اين اساس روايت منقول از رسول خدا(ص) «الايمان قيد الفتك»و يا «الاسلام قيد الفتك».همان، ص 4509: «ايمان يا اسلام مانع كشتن به نحو غافلگيرانه است».    - به فرض صحت آن، مربوط به همين مورد است.البته اطلاق اين روايت با توجه به ادله ديگر كه خواهد آمد، مقيد مى‏شود.    2. افرادى به دليل جرمى كه مرتكب شده‏اند، مهدورالدم شناخته مى‏شوند. كشتن اين افراد براساس ضوابطى واجب مى‏گردد. جرم آنها ممكن است شركت در جنگ عليه مسلمين و نظام اسلامى باشد (كفار حربى) و يا توطئه عليه مقدسات اسلامى - مثلاً ناسزا گفتن به پيامبر(ص)و ائمه(ع) و يا اذيت و آزار آنان - و يا شركت فعال در تحكيم پايه‏هاى حكومت طاغوتى و ستمگر كه دست‏هاى آن به خون هزاران مسلمان بى‏گناه آلوده است.    اين از مسلمات تاريخ اسلام است كه رسول مكرم اسلام(ص) در جريان فتح مكه، پيش از آنكه لشكريان اسلام وارد شاهراه‏هاى مكه شوند، تمام فرماندهان را احضار نموده، خطاب به آنان فرمود: تمام كوشش من اين است كه فتح مكه بدون خونريزى صورت گيرد، لذا ازكشتن افراد غيرمزاحم بايد خوددارى كنيد؛ ولى بايد ده نفر را هر كجا يافتيد - ولو آنكه به پرده‏هاى خانه خدا آويخته باشند - را دستگير و بلافاصله اعدام كنيد.    آن ده نفر عبارت بودند از: عكرمة ابن ابى جهل، هبار بن اسود، عبدالله بن سعد ابى سرح، مقيس صبابه ليثى، حويرث بن نفيل، عبدالله بن خطل، صفوان بن اميه، وحشى بن حرب (قاتل حمزه)، عبداللّه‏بن الزبيرى و حارث‏بن طلاطله و چهار زن (از جمله آنان هند همسر ابوسفيان بود). دو نفر از آنان آوازخوان بوده و در مذمت رسول خدا(ص) سخنان زشت مى‏گفتند. تمام اين افراد به نحوى مجرم يا توطئه‏گر بودند و رسول خدا(ص) به حكم حكومتى، دستور قتل آنان را صادر فرمودند.براى آگاهى بيشتر در اين باره ر.ك:    الف. ابن هشام، السيره النبويه، ج 4، صص 54 - 51؛    ب. الطبرسى ابن على الفضل بن الحسن، مجمع‏البيان فى تفسيرالقرآن، ج 9 و 10، ص 848 (ذيل تفسير سوره النصر)؛    پ. القمى، عباس، سفينةالبحار، ج 7، ص 17؛    ت. واقدى، محمد بن عمر، مغازى، تاريخ جنگ‏هاى پيامبر(ص)، ج 2، ص‏631؛    ث. سبحانى، جعفر، فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام(ص)، ص‏443.    نكته‏اى كه بسيار حائز اهميت است، ساز و كار اجرايى اين مسأله است:    يكم. اصل اين حكم، يك امر مخفى و پوشيده و سرى نيست. هرگاه ولى‏امر مسلمين تشخيص دهد كه فردى يا افرادى توطئه‏گر بوده و تحت تعقيب هستند و از كيفر اسلامى مى‏گريزند و يا در دسترس حكومت اسلامى نيستند؛ به طور علنى و آشكار چنين دستورى را صادرخواهد كرد. همان‏گونه كه رسول گرامى اسلام(ص) فرمان اعدام افراد ياد شده را به وسيله فرماندهان به تمام سربازان اعلام كرد،فرازهايى از تاريخ پيامير اسلام، ص 443.از اين رو هم همه لشكريان اسلام مى‏دانستند كه چه كسانى بايد كشته شوند و هم كفار مى‏دانستند كه چه كسانى مهدورالدم هستند.ر.ك: همه مدارك و منابع پيشين.    اين قضيه به معناى سلب امنيت از شهروندان حكومت اسلامى يا ديگران نيست؛ بلكه قاعده اوليه همانا حرمت جان، مال و ناموس و حفظ حقوق همه انسان‏ها - با هر مسلك و مذهب و اعتقادى - است؛ مگر آنكه مرتكب خيانت يا جرمى گرديده باشند. در اين صورت نيز مسأله به روشنى بيان مى‏شود.    حضرت امام به صراحت در مورد سلمان رشدى، اين حكم را صادر نموده و فرمود: «به اطلاع مسلمانان غيور سراسر جهان مى‏رسانم، مؤلف كتاب آيات شيطانى كه عليه اسلام و پيامبر و قرآن، تنظيم و چاپ و منتشر شده است، هم‏چنين ناشرين مطلع از محتواى آن، محكوم به اعدام مى‏باشند. از مسلمانان غيور مى‏خواهم تا در هر نقطه كه آنان را يافتند سريعا آنان را اعدام نمايند تا ديگر كسى جرأت نكند به مقدسات مسلمين توهين نمايد و هر كس در اين راه كشته شود شهيد است «ان‏شاءالله». ضمنا اگر كسى دست‏رسى به مؤلف كتاب دارد ولى خود قدرت اعدام او را ندارد، او را به مردم معرفى نمايد تا به جزاى اعمالش برسد».ر.ك: صحيفه نور، ج 21، ص 86.    همان طور كه مقام معظم رهبرى در بحث خشونت قانونى و غيرقانونى، صريحا متذكر شدند: اصل حكم ترور برخى از توطئه‏گران - كه دور از دسترس محكمه و دادگاه اسلامى قرار مى‏گيرند - در اسلام وجود دارد؛ وليكن هر زمانى حاكم اسلامى بخواهد به چنين كارى اقدام كند، تصميم خود را به طورعلنى به مردم خواهد گفت؛ نه سرى و به طور نجوا.    دوم. در مواردى كه نياز به ضرب و جرح است، - جز در ساب النبى(ص) يا ساب الائمه(ع) - چند نكته را بايد مد نظر داشت:    الف. همه موارد به اذن و اجازه رهبرى آگاه اسلامى (پيامبر(ص) يا ائمه(ع) و يا در عصر غيبت، فقهاى عظام) بايد صورت پذيرد.التحريرالوسيله، ج 1، ص 462 (مسأله 11 ذيل: القول فى مراتب الامر بالمعروف والنهى عن المنكر.    ب. در زمان وجود حكومت اسلامى، خود حكومت - كه در رأس آن فقيهى آگاه، عادل، مدير و مدبر قرار دارد - اقدام قانونى به اين امر خواهد نمود؛ ولى هنگامى كه حكومت اسلامى و ولى‏فقيه نافذالرأى در سراسر بلاد وجود نداشته باشد، صدور اذن به وسيله هر يك از فقهاى عظام ممكن است.    ج. اين اجازه ممكن است به جمع يا گروه خاصى با تحديد موارد آن واگذار گردد، مثلاً اصل تلاش براى نابودى حكومت طاغوتى سابق و كارگزاران آن در رأس برنامه‏هاى مبارزاتى فقيه شامخ و بى‏بديل عصر؛ يعنى، حضرت امام خمينى(ره) قرار داشت.    سوم. در مسأله ناسزاگويى به رسول گرامى اسلام(ص) و ائمه(ع) و نيز حضرت صديقه طاهره(س)، حكمى جداگانه مقرر شده است.براى آشنايى بيشتر با جزئيات بحث و فروع بيشتر آن از جمله دشنام دادن به انبياى ديگر: ر.ك:    الف. فاضل لنكرانى، آيه الله محمد، تفصيل الشريعه فى شرح تحريرالوسيله، كتاب الحدود، صص‏325 - 318.    ب. موسوى اردبيلى، آيت الله سيد عبدالكريم، فقه الحدود والتعزيرات، صص 521 - 511.    خلاصه سخن آنكه اسلام با كشتار انسان‏هاى بى‏گناه با هر عنوان و نام - ترور يا غيرترور - و با هر انگيزه اى سياسى يا مذهبى و ... و از هر فرقه‏اى كه باشد - مسيحى، يهودى يا مسلمان - و در هر كجاى عالم كه باشند و با هر وسيله اى مخالف است؛ بلكه اين كار جنايت است و بايد محكوم و عامل آن مجازات گردد. اما در مورد اعدام‏هاى انقلابى كه در زمان قبل از انقلاب انجام مى‏گرفت، بايد گفت كه اين اعدام‏ها دو نوع بودند:    الف. گروه‏هايى از آنان مانند هيأت مؤتلفه و فدائيان اسلام، پاى بند به مسائل شرعى بوده و با مجتهدان و مراجع تقليد در ارتباط بودند و ترور آنها مستند به حكم مجتهدى واجد شرايط درباره مفسد بودن و واجب القتل بودن افرادى (مانند هژير، كسروى، رزم آرا و ...) صورت گرفته است. كه بالتبع اين عمل موافق قوانين اسلامى و شرعى بوده است؛ چون فتواى مجتهد جامع شرايط از نظر قوانين اسلامى معتبر و حجت است.    ب. ترورهايى كه براى اهداف صرف سياسى يا و ... بدون هيچ پشتوانه فقهى و شرعى بوده (مانند ترورهايى كه توسط مجاهدين خلق، كمونيست‏ها و ... انجام مى شد)؛ از آنجا كه براساس موازين و هنجارهاى شرعى و ضوابط تعيين شده در فقه اسلامى نبوده است، نمى‏تواند قطعاً مورد قبول اسلام باشد.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:17  توسط عبدالزهرا  | 

با توجه به ابهت و شوكتى كه حضرت امام حسين(ع) داشتند چرا در برخى مراسم و مجالس، چهره مظلوم و خوار، از ايشان ترسيم مى‏كنند چگونه توجيه مى‏شود؟

---------------------------------------

عزت - به معناى سخت، محكم و استوار بودن - صفت پسنديده‏اى است كه در برخى آيات قرآنى بر آن پا فشارى شده و آن را زيبنده خداوند، و رسولش و مؤمنان دانسته است.نگا: نساء (4): آيه 139؛ منافقون(7): آيه 8. در روايات نيز بر اين مهم تأكيد شده است نگا: نهج‏البلاغه، حكمت 371، 113؛ منتخب ميزان‏الحكمه، ص 346 و ... .    امام حسين(ع) و اصحاب ايشان، با تأسى به اين آموزه قرآنى در گفتار و عمل همواره پيش قدم بودند و هيچ گونه زبونى و ذلت را تاب نياوردند تا آنجا كه «هيهات منا الذلة» به يكى از شعارهاى اصيل نهضت عاشورايى تبديل شد.    اما متأسفانه در بعضى از منابع و نوشته‏ها - كه دستمايه برخى از مجالس عزادارى نيز هست - عنصر عزت در سيره نهضت سيدالشهداء(ع) مفقود و مغفول است.    ريشه و عامل روانى اين شيوه، در اين نكته نهفته است كه برخى از مبلغان نهضت حسينى، به جاى آنكه سعى و تلاش خود را در افزايش شناخت مردم با ابعاد گوناگون اين واقعه عظيم قرار دهند؛ تنها به تحريك احساسات و عواطف آنان پرداخته و براى اين منظور به نقل مطالب از هر منبع غير موثق و غيرمستند روى مى‏آورند و چهره‏اى ذليلانه از نهضت اباعبدالله(ع) براى مردم ترسيم مى‏كنند!!    به هر روى، بيان پاره‏اى از مطالب - كه صورتى رقّت بار و به دور از عزّت براى امام حسين(ع) و اصحاب و همراهان وى مطرح مى‏سازد - با اصل غيرتمندى دين اسلام و سيره نبوى و علوى و اهل بيت(ع) ناسازگار و كارى غيرموجّه‏است.    البته روايت «مظلوميت اباعبدالله(ع)»؛ به معناى تحليل ظلم‏هاى مستندى كه بر حضرت و صحابه او رفت، هيچ منافاتى با عزّتمندى آن شخصيت عظيم ندارد؛ بلكه عزّت سيدالشهداء و همراهانش را بيشتر روشن مى‏سازد؛ زيرا با تبيين ظلم دشمنان آن حضرت و چگونگى برخورد اباعبدالله(ع) با آن و تشريح ابعاد ظلم‏ستيزى ايشان، مشخص مى‏گردد كه روحيه عزيزانه چگونه و در چه قالبى مى‏تواند در برابر ظلم ايستادگى كند.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:16  توسط عبدالزهرا  | 

اگر هدف انسان كشته شدن و مظلوميت و اسارت اهل و عيال باشد؛ القاى نفس در تهلكه است كه عقلاً و شرعاً بر حسب آيه كريمه «و لاتلقوا بايديكم الى التهلكة» بقره (2)، آيه 195.، جايز نيست؛ پس چگونه امام(ع) براى شهادت و كشته شدن بيرون شد و مقدمات آن را با اختيار خود فراهم ساخت؟

---------------------------------------

. خود را در معرض نابودى قرار دادن يا القاى نفس در تهلكه يكى از موضوعاتى است كه به حسب اختلاف احوال و عناوين، گاه موضوع حكم تحريمى و گاه موضوع حكم الزامى و وجوبى مى‏شود و اين‏طور نيست كه مطلقاً القاى نفس در تهلكه حرام باشد؛ بلكه گاهى هم واجب است، و اگر فرضاً اين آيه عموم داشته باشد، با ادلّه ديگر تخصيص مى‏خورد.    اگر اسلام در معرض نابودى باشد و نجات آن متوقف بر القاى نفس در تهلكه باشد، آيا باز هم القاى نفس در تهلكه جايز نيست؟    آيا عقلاً و شرعاً كسى كه براى حفظ جان خود اسلام را در تهلكه بگذارد، مسؤول نيست؟ آيا اين مورد از دفاع و جهاد، اولى‏ به فداكارى و وجوب نيست؟    فلسفه جهاد و دفاع، دعوت به توحيد و آزاد كردن بشر از پرستش غيرخدا و حفظ اسلام و نجات دين از نابودى و يا حفظ كشور اسلام از تسلط اجانب است كه طبق احكام جهاد و دفاع - با يقين به كشته شدن و افتادن نفوس بسيار در تهلكه - واجب است.    اگر دفاع از سنگر و مرزى، متوقّف بر كشته شدن جمعى از لشكر بود و براى حفظ مملكت اسلام، دفاع از آن ضرورت داشت؛ بايد با تحمل تلفات سنگين، به دفاع پرداخت و اين القاى در تهلكه جايز؛ بلكه واجب است.    2. اين حكم (حرمت القاى نفس در تهلكه)، حكم ارشادى و تأييد حكم عقل به قبح «القاى در تهلكه» است و بديهى است كه استنكار عقل در موردى است كه مصلحت مهم‏تر در بين نباشد؛ ولى اگر حفظ مصلحت بزرگ‏ترى توقف بر آن يافت، عقل به جواز و گاه به لزوم و حسن القا، حكم مى‏كند.    3. هلاك و تهلكه به چند نحو متصور است كه از آن جمله، نابودى و ضايع و بيهوده شدن است و ممكن است مراد از تهلكه در آيه شريفه، اين قسم هلاكت باشد و اين در موردى است كه در القاى در تهلكه، مقصد صحيح شرعى و عقلى نباشد؛ اما اگر مقصد صحيح شرعى - مثل حفظ دين و اداى تكليف و دفاع از احكام - در نظر باشد، فداكارى و جانبازى، القاى در تهلكه و فنا نيست.    كسى كه در راه خدا و براى حفظ دين و مصالح عموم كشته شود، ضايع و باطل نشده؛ بلكه باقى و ثابت‏تر گرديده است. پس در زمينه تحصيل مصلحت يا دفع مفسده‏اى كه از نظر شرعى مهم‏تر از حفظ جان باشد، بذل جان و تن دادن به مرگ و شهادت، القاى در تهلكه نيست؛ نظير صرف مال كه اگر انسان آن را دور بريزد اسراف است؛ ولى اگر براى حفظ آبرو و شرافت يا استفاده بيشتر بدهد، بجا و مشروع است.    4. صبر و استقامت در ميدان جهاد و دفاع از دين، بخصوص در مواردى كه پشت كردن به جنگ سبب تزلزل و شكست سپاه اسلام و غلبه كافران شود و فداكارى موجب تشويق مجاهدان گردد - با علم به شهادت - ممدوح، بلكه واجب است و هيچ كس اين‏گونه مردانگى و ثبات قدم و استقامت را، القاى نفس در تهلكه نشمرده است؛ بلكه هميشه - بخصوص در صدر اسلام - يكى از افتخارات بزرگ و سربلندى‏هاى سربازان، پرچم‏داران و فرماندهان بوده است؛ مانند استقامت تاريخى و جانبازى و فداكارى جناب جعفر طيار(ع) در جنگ موته. اين جانبازى و مجاهدت اقدام به شهادت درك سعادت و رستگارى و تقرب به خداوند متعال است؛ نه خودكشى و القاى نفس در هلاكت.    5. آيه كريمه اگر چه دلالت بر حرمت القاى نفس در تهلكه دارد؛ اما چون متعلَّق نهى عنوان «القا در تهلكه» است و مثل تعلق نهى به موضوعات خارجى (مانند شرب خمر يا قمار) نيست، تحقق مصداق و فرد آن، دائرمدار تحقق عنوان مذكور است. ممكن است يك اقدام و عملى در حالى و يا نسبت به شخصى، القا در تهلكه باشد و در حالى ديگر يا نسبت به شخصى ديگر، نباشد.    پس از بيان اين مقدمات، گفتنى است كه:    يكم. امام از تمام امّت اعلم به احكام و معصوم از خطا و اشتباه است و آنچه از او صادر شود، طبق فرمان الهى و تكليف شرعى مى‏باشد.    دوّم. بنى‏اميه حضرت اباعبدالله(ع) را به شهادت مى‏رساندند؛ خواه به سوى عراق مى‏رفت يا در مكه مى‏ماند. آن حضرت در اين مورد تمام مصالح را ملاحظه كرد و هر كس با دقّت برنامه قيام آن حضرت را ملاحظه كند، مى‏فهمد كه امام براى آنكه شهادت و مظلوميتش حداكثر فايده را براى بقاى اسلام و احياى دين داشته باشد، تمام دقايق و نكات را مراعات كرد.    سوّم. هدف امام حسين(ع) از قيام و امتناع از بيعت و تسليم نشدن و تحمل آن مصايب عظيم، نجات دين بود و اين هدفى بود كه ارزش داشت آن حضرت براى حصول آن، جان خود و جوانان و اصحابش را فدا كند. از اين جهت شهادت را اختيار كرد و از آن مصيبت‏هاى بزرگ استقبال نمود.    مقصود اصلى امام حسين(ع)، امتثال امر خدا و حفظ دين و حمايت از حق و كشيدن خط بطلان بر حكومت بنى‏اميه و افكار و هدف‏هاى آنها بود و مقدمه رسيدن به اين مقصود، تسليم نشدن و استقامت تا سر حد شهادت و آن همه حادثه بود. بنابراين استقامت در راه عقيده و حفظ دين، باعث سربلندى و افتخار است و موضوع آن از القاى نفس در تهلكه خارج مى‏باشد.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:14  توسط عبدالزهرا  | 

اگر قبول داريم كه حضرت سيدالشهداء با شهادت خويش به مقام فنا - كه بالاترين مرحله سلوك است - رسيده‏اند، ديگر اشك ريختن براى او چه معنا دارد؟

---------------------------------------

اين سخن از دو جهت ناصواب است: نخست آن كه حكمت گريه بر اباعبدالله(ع) تنها به جهت قربانى شدن، مظلوميت و به اسارت درآمدن خانواده ايشان نبود؛ ثانياً امامان(ع) پس از حضرت حسين(ع) - كه در مقام حق اليقين بودند و هيچ غيبى از آنان مستور نبود - علاوه بر توصيه به گريه بر اباعبدالله(ع)، خود نيز بر اين واقعه مى‏گريستند و مجالس سوگوارى برپا داشته و به ديگران نيز توصيه مى‏كردند. آيا آنان از حكمت‏ها و باطن ماجراى كربلا بى‏اطلاع بودند؟ به نظر مى‏رسد گريه بر اباعبدالله(ع)، حكمت‏هاى ديگرى نيز دارد، كه امامان اين گونه آن را به پيروان خود آموزش مى‏دادند.    به بيان ديگر، حماسه عاشورا، يك رخداد دو پهلويى است و اگر اين جريان را از يك سو بررسى كنيم، به اين نتيجه مى‏رسيم كه امام حسين(ع) شهيد شد و فرزندانش كشته شده و اهل و عشيره‏اش به اسارت درآمدند و يزيد بن معاويه پيروز و غالب گشت. اگر گريه بر اباعبدالله(ع)، از اين ديد تحليل شود، اين اشك و آه صرفاً بروز يك عاطفه انسانى است بر اين كه فردى مورد شكنجه بدنى و روحى قرار گرفت و به طرز ناگوارى به قتل رسيد.    از اين زاويه، گريه صرفاً يك درد دل و همدردى با صاحبان درد است. اين گريه با گريه بر كشته شدگان حلبچه يا هيروشيما تفاوتى ندارد، تنها تفاوت در شدت درد و روش كشته شدن است.    امّا اگر واقعه عاشورا را از زوايه ديگرى بررسى كنيم، مى‏بينيم كه در آنجا پيروزى از آنِ امام حسين(ع) است و اين يزيد و كارگزاران او هستند كه شكست خوردند. در واقع از اين نگاه، واقعه عاشورا پيروزى صفات حسنه در درجه اعلاى خود، بر صفات رذيله در درجه ادناى خود بود.    در اين صورت گريه با اين ديدگاه، ديگر گريه بر اساس عاطفه نخواهد بود و صرفاً يك تراژدى و هم‏دردى و هم‏سويى با صاحبان درد از روى احساسات نيست، تا بگوييم آن حضرت كه به مقام فنا نايل شد، ديگر گريه براى او چه حكمتى دارد؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:13  توسط عبدالزهرا  | 

از نگاه عرفانى چگونه مى‏توان سوز و گريه براى امام حسين(ع) را با عشق به خدا و سير و سلوك پيوند داد؟

---------------------------------------

يك. سوز دل و گريه‏    سالك بايد سوز دل و گريه با اخلاص را در مقام استغفار، بسيار عزيز و مغتنم بداند و در تحصيل آن بكوشد. اگر در تحصيل اصل آن هم موفق نشد؛ يعنى، سوز و اشك را به دست نياورد، لااقل بااخلاص در تحصيل حال گريه - (تباكى) - جديت كند.    به طور كلى، در سلوك عبادى، در هر حال و هر مقامى - چه حال و مقام استغفار باشد و چه غير آن - سوز دل و گريه را حسابى هست كه شرح آن در عبارت نگنجد و تفسير آن در بيان نيايد.    سوز دل و گريه، چه از شوق باشد، چه از خوف، چه در مقام استغفار باشد، چه در مقام تلاوت آيات و استماع آنها، چه در حال سجده باشد و چه در حال ديگر، هر كجا و هر مقامى باشد، از درك بالا و فهم و شعور سرچشمه مى‏گيرد. آن كه مى‏فهمد، مى‏سوزد و اشك مى‏ريزد و آن كه نمى‏فهمد، نه مى‏سوزد و نه اشك مى‏ريزد.    اگر به آيات 107 - 109 سوره «اسراء» نظر افكنيم، خواهيم ديد اين آيات به روشنى مى‏گويد: راه و روش آنان كه مى‏فهمند، خضوع در برابر آيات حق، خشوع دل و سوز و گريه است:    «قل آمنوا به أو لا تؤمنوا إن الذين أوتوا العلم من قبله إذا يتلى‏ عليهم يخرون‏للأ ذقان سجداً * و يقولون سبحان ربنا إن كان وعد ربنا لمفعولاً * و يخرون‏للأ ذقان يبكون و يزيدهم خشوعاً».    سالكان با اخلاص را به تدبر در اين آيات شريفه توصيه و بر آن تاكيد مى‏كنيم. اين آيات را بخوانند، و عميقاً در معانى و دقايق آنها فكر كنند و توجه داشته باشند كه اينها كلام حق و حق كلام است.    به روشنى از اين آيات بر مى‏آيد: هر كس از علم، فهم و معرفت بالا بهره‏مند باشد، با شنيدن آيات قرآن و تلاوت آنها به حقايق پى مى‏برد، آنها را باور مى‏كند، وعده‏هاى ربوبى را مسلم مى‏بيند و مى‏فهمد، آنچه مى‏فهمد. در نتيجه، بر خضوع، خشوع و يقين او افزوده مى‏شود و شوق و اشتياق و خوف و خشيت وجود او را فرا مى‏گيرد. در عين اينكه مجاهدتش را بيشتر و كامل‏تر مى‏كند، راه فقر و مسكنت در پيش مى‏گيرد و در محضر ربوبى صورت بر خاك مى‏نهد و با سوز دل اشك مى‏ريزد؛ به اميد اينكه به سوز دل و اشك چشم او نظرى شود و عنايتى به سراغ وى آيد.    كسى كه حقيقت‏هاى موجود را درك نكرده، جهنم خود را - كه براى خود ساخته و در آن دست و پا مى‏زند - خوب نشناخته و پرده حايل را - كه با افتادن آن مصيبت‏ها شروع مى‏گردد - آن چنان كه بايد، نفهميده است.    ناگفته نماند علم و معرفتى كه آيات مذكور به آن اشاره كرده و صاحبان آن را اهل سوز و اشك معرفى مى‏كند، علم رسمى و معرفت نظرى نيست؛ بلكه علم و معرفت ديگر است؛ و گر نه چه بسا عالمان و عارفانى كه از علم رسمى و عرفان نظرى، در حد بالا برخوردار بوده‏اند و هستند؛ ليكن اين خصوصيات را نداشته‏اند و ندارند.    به هر صورت، سوز دل و گريه، همراه با صورت بر خاك فقر نهادن، از خصوصيات عارفان و عالمان بالله است. قرآن كريم اين را از خصوصيات بارز پيامبران - كه تعليم دهندگان عارفان واقعى و عالمان بالله هستند - بر مى‏شمارد. در سوره «مريم» به ذكر جمعى از انبيا و برگزيدگان پرداخته و يكايك آنان را با اشاره به اوصاف‏شان ياد مى‏كند و در خصوص آنان مى‏فرمايد:    «أولئك الذين أنعم الله عليهم من النبيين من ذرية آدم و ممن حملنا مع نوح و من‏ذرية إب راهيم و إسرائيل و ممن هدينا و اجتبينا إذا تتلى‏ عليهم آيات الرحمن خروا سجداً و بكيا».مريم (19)، آيه 58.    جمله «إذا تتلى‏ عليهم آيات الرحمن خروا سجداً و بكيا»از خضوع وسر به سجده نهادن، و گريه‏هاى آنان به هنگام تلاوت آيات رحمان بر آنها خبر مى‏دهد؛ چه از گريه‏هاى شوق و محبت و چه از گريه‏هاى خوف و خشيت.    دراين آيه رمز و اشارتى هم براى اهل توحيد هست كه رمزى دقيق و اشارتى لطيف است. در اول آيه از انعام الهى نسبت به جمع مذكور از پيامبران و برگزيدگان سخن به ميان مى‏آورد و مى‏گويد: اينان كه ذكرشان گذشت، همان‏ها هستند كه خدا بر آنان انعام فرمود: «أولئك الذين أنعم الله عليهم من النبيين» ... سپس در آخر آيه با جمله «اذا تتلى عليهم ...»به خضوع، سجده و گريه‏هاى آنان به عنوان نمونه بارزى از انعام الهى نسبت به ايشان اشاره مى‏كند و اين، اشارتى است لطيف به اين رمز دقيق كه: خضوع و سجده و سوز دل و گريه، به هر كسى دهند، از انعام و تفضلات او است.

گريه و خنده غم و شادى دل‏  هر يكى از معدنى دان مستقل‏

 

هر يكى را مخزن و مفتاح آن‏            اى برادر در كف فتاح دان‏

 دفتر پنجم مثنوى.    حافظ هم گويد:

سوز دل اشك روان آه سحر ناله شب‏  اين همه از نظر لطف شما مى‏بينم‏

    قرآن در جاى ديگر مى‏فرمايد:    «و من يؤمن بالله يهد قلبه»؛ «و هر كس به خدا ايمان بياورد، خدا دل او را هدايت مى‏كند».    رسول خدا(ص) نيز مى‏فرمايد: «قلب المؤمن بين اصبعين من اصابع الرحمن».بحار الانوار، ج‏70، ص 39.    امام باقر(ع) هم فرموده است: «ان القلوب بين اصبعين من اصابع الله، يقلبها كيف يشاء، ساعة كذا، و ساعة كذا».همان، ج‏70، ص 53.    از اين دو روايت در اين باب، هر كسى مى‏تواند به اندازه خود استفاده‏ها داشته باشد. از روايت اول بر مى‏آيد: دل آن كس كه ايمان جدى به خداى متعال آورده، تحت تصرف اسم «رحمن» و تحت تدبير و تربيت تجليات اين اسم است؛ يعنى، دل‏هاى صاحبان ايمان به حسب صلاحيت‏ها، استعدادها و حالات گوناگون، تحت ولايت مظاهر گوناگون اين اسم است.    از روايت دوم بر مى‏آيد كه دل‏ها - چه دل‏هاى صاحبان ايمان و چه دل‏هاى غير آنان - تحت تصرف اسم «الله» است و اين اسم مبارك با ظهور در مظاهر اسما، هر دلى را به حسب آن تحت تدبير قرار مى‏دهد و حال به حال مى‏كند؛ آن چنان كه مى‏خواهد، ساعتى چنين و ساعتى چنان.    سالك بايد گريه با اخلاص را در سلوك عبودى، در هر حال و هر مقامى مغتنم بداند؛ مخصوصاً در اين مقام؛ (مقام استغفار). هر چه با سوز دل و احتراق باشد، قدر آن را بداند و هر وقت چنين توفيقى دست داد، تضرع و دعا و اصرار در استغفار را با چيز ديگر عوض نكند و مراقب باشد دشمن او را فريب ندهد و از راهى كه به روى وى باز شده است، به لطايف الحيل باز ندارد. پس گريه و تضرع و دعا و استغفار را قطع نكند و حال خود را بهم نزند و به بعد حواله ندهد كه اين عنايت‏ها به آسانى حاصل نگردد و اين فرصت‏ها، هميشه به دست نيايد.    امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «اذا اقشعر جلدك و دمعت عيناك، فدونك دونك، فقد قصد قصدك».اصول كافى، ج 2، ص 478.

اشك مى‏بار و همى سوز از طلب‏       همچو شعمى سربريده جمله شب‏

 دفتر پنجم مثنوى.  آن سوى سوزها و گريه‏ها سوز دل عارفان و گريه مشتاقان و خائفان، در اين سوى پرده «سوز دل و گريه» است و در آن سوى پرده «آرامش‏ها، لذت‏ها، ابتهاج‏ها و كرامت‏ها».    اينك با استفاده از بيانات رسول اكرم و ائمه اطهار(ع) اين معنا را به اجمال توضيح مى‏دهيم: . سوز و گريه و آرامش و اطمينان‏ امام صادق(ع) فرموده است: «كل عين باكية يوم القيامة الا ثلاثة: عين غضت عن محارم الله و عين سهرت فى طاعة الله و عين بكت فى جوف الليل من خشية الله»؛ اصول كافى، ج‏2، كتاب الدعاء، باب البكاء.«هر چشمى در روز قيامت گريان است؛ مگر چشمى كه از محارم خدا اجتناب كند و چشمى كه شب را در طاعت‏خدا بيدار باشد و چشمى كه در دل شب از خشيت‏خدا گريه‏كند».    از اين بيان بر مى‏آيد آنچه در اين سوى پرده به صورت خشيت از خدا و سوز و گريه در دل شب مى‏باشد؛ در پشت پرده به صورت آرامش و اطمينان است و به هنگام آشكار شدن حقايق پشت پرده (در روز قيامت) به ظهور مى‏رسد.    روز قيامت، روز ظهور بواطن و سراير و روز آشكار شدن حقايق پشت پرده است و آنچه در آن روز پيش مى‏آيد، حقيقت‏هايى است كه در پشت پرده موجود است.  . سوز و گريه و لذت و ابتهاج‏ رسول اكرم(ص) فرموده است: «ان الله يحب كل قلب حزين»؛ «خداى متعال هر دل محزون را دوست مى‏دارد».بحار الانوار، ج 73، ص 157.    دوست داشتن جناب او، به معناى جذب بنده به سوى خود است. در نتيجه، معناى حديث اين مى‏شود كه دل بنده در حال سوز و گريه، در آن سوى پرده مجذوب به سوى او است، در حال جذبه و در لذت و ابتهاج مخصوص آن است.    امام باقر(ع) هم مى‏فرمايد: «ما من قطرة احب الى الله عزوجل من قطرة دموع فى سواد الليل مخافة من الله لا يراد بها غيره»؛ اصول كافى، ج‏2، كتاب الدعا، باب البكاء. «هيچ قطره‏اى نيست كه نزد خداى عزوجل محبوب‏تر باشد از قطره اشك در ظلمت‏شب كه از خوف خدا باشد و غير از جانب او منظورى نباشد».    اين بدان معنا است كه بنده در حال سوز و گريه در دل شب - آنجا كه از خوف خداى متعال اشك مى‏ريزد - محبوب جناب او است؛ يعنى، در پشت پرده مجذوب به سوى او و در لذت و ابتهاج جذبات ربوبى است.    پشت پرده جذبه‏هاى ربوبى است كه متصلاً سالك را مجذوب مى‏كند و همين جذبه‏ها است كه در اين سو به شكل سوز و اشك به ظهور مى‏رسد.    اين طرف، غم و پريشانى دل و اشك ديده‏ها است و آن طرف، جذبه‏ها؛ يعنى، شادى دل، ابتهاج شراب طهور و لذت شهود است.

بر رهگذرت بسته‏ام از ديده دو صد جوى‏         باشد كه تو چون سرو خرامان به درآيى‏

 حافظ.    اگر كسى باشد كه اشراف و احاطه بر اين سو و آن سو داشته باشد؛ يعنى در افق بالايى قرار بگيرد كه هم اين طرف پرده را ببيند، هم آن طرف پرده را، چيز عجيبى خواهد ديد. يك شخص را در يك زمان در دو حالت - كه نقطه مقابل هم هستند - مشاهده خواهد كرد.    در اين طرف (طرف دنيوى) او را در سوز و گداز و اشك و نياز خواهد ديد و در آن طرف (طرف اخروى) در ابتهاج شراب طهور، لذت شهود و نعمت‏ها و كرامت‏ها واقعاً تحيّرآور است كه باطن غم، شادى؛ باطن شادى، غم؛ باطن گريه، خنده و باطن خنده، گريه باشد.    تحيّر بالاتر در اين است كه ما پيش خود گمان مى‏كنيم از هستى و دقايق آن و اسرار و عجايب آن چيزى فهميده‏ايم! همين گمان آنچه را كه بايد بكند، كرده است؛ چيزى كه هست، توجه به اين معنا هم نيست.  . سوز و گريه و قرب حضرت مقصود امام صادق(ع) در روايتى به ابى بصير در خصوص دعا و گريه مطالبى را مى‏فرمايد و در ضمن آن از پدر بزرگوارش امام باقر(ع) نقل مى‏كند كه فرمود:    «ان اقرب ما يكون العبد من الرب عزوجل و هو ساجد باك»؛ اصول كافى، ج‏2، كتاب الدعا، باب البكاء. «نزديك‏ترين حالت‏بنده نسبت‏به پروردگار عزوجل، حالتى است كه او در سجده با گريه است».    از اين بيان هم استفاده مى‏شود كه اين سوى قضيه، با سوز دل صورت بر خاك نهادن و گريه كردن است و در همان حال آن سوى قضيه به حضرت معبود نزديك شدن و در جوار او متنعّم و مبتهج گشتن.

حافظ زديده دانه اشكى همى فشان‏       باشد كه مرغ وصل كند قصد دام ما

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:12  توسط عبدالزهرا  | 

آيا يزيد توبه كرد و آيا اصولاً توبه چنين شخصى پذيرفته مى‏شود؟

---------------------------------------

اين پرسش به دو بخش تاريخى و كلامى تقسيم مى‏شود. بخش دوّم پرسش متوقف است بر پاسخ به پرسش‏هايى، همچون امكان توفيق چنين شخصى با اين جنايات عظيم بر توبه، واقعى يا ظاهرى بودن توبه او، استثنا يا عدم استثنا از آيات و رواياتى كه به گونه‏اى عموم پذيرش توبه را مى‏رساند و ... اما همه اين پرسش‏ها هنگامى پديد مى‏آيد كه از نظر تاريخى اثبات شود كه يزيد از جنايت خود پشيمان شده و به نحوى در صدد جبران آن برآمده و از درگاه الهى طلب مغفرت كرده است. امّا اگر پاسخ پرسش تاريخى منفى باشد، نوبت به بخش دوم پرسش نخواهد رسيد.    در طول تاريخ اسلام، گرچه اكثر قريب به اتفاق مورخان، محدثان و ديگر دانشمندان اسلامى، يزيد را به عنوان فردى جنايتكار شناخته و او را در جنايات خود - بويژه پديد آوردن حادثه عاشورا مقصّر دانسته و تخطئه كرده‏اند - اما در اين ميان كسانى مانند غزالى نيز وجود داشته‏اند كه در احياء العلوم، سخن از نهى از لعنت يزيد به علّت امكان توبه او به ميان آورده‏اند!    سخن غزالى - به رغم شخصيت عظيم او، در جهان اسلام - مقبوليت نيافت و در همان زمان، بزرگان معاصر او همانند ابن جوزى (597 ق) با اين نظريه به شدت برخورد كردند و حتى كتابى مستقل با عنوان «الرد على المتعصب العنيد» را پديد آوردند.    اما در طول تاريخ، گاه گاهى زمزمه‏هاى تكرار گونه اين گفتار، از سوى برخى از خاورشناسان همانند «لامنس يهودى» در مقالات دايرة المعارف اسلام (چاپ اوّل) ديده مى‏شود. اخيراً نيز در برخى از محافل اسلامى اين سخن و شبهه به گونه ديگر بيان مى‏شود كه همه اينها اهميت بحث تاريخى درباره اين شبهه را روشن مى‏سازد. عمده مطالبى كه از نظر تاريخى براى توبه يزيد آورده مى‏شود، مطالب زير است:    1. ابن قتيبه در كتاب الامامة و السياسةج 2، ص 8.چنين آورده است: پس از رخ دادن حوادثى در بارگاه يزيد چنان شد كه «فبكى يزيد حتى كادت نفسه تفيض»؛ يعنى، يزيد چنان گريه كرد كه نزديك بود، روح از بدنش پرواز كند.    2. پس از ورود سرها و اسراى كربلا به كاخ يزيد، او را حالت تأثر گرفته و اين جنايت شنيع را به ابن زياد نسبت داده و چنين گفت: «لعن اللَّه ابن مرجانه لقد بغضنى الى المسلمين و زرع لى فى قلوبهم البغضاء»؛ سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، ص 256.يعنى، خداوند پسر مرجانه (عبيداللَّه بن زياد) را لعنت كند كه مرا نزد مسلمانان مبغوض و منفور كرد و در دل‏هاى آنان كينه مرا كاشت!    در عبارت ديگر منسوب به يزيد، او خود را شخصيتى حليم در مقابل مخالفت‏هاى امام(ع) معرفى كرده كه با كشته شدن امام(ع) به جهت نسبت امام(ع) با پيامبر(ص) موافق نبود و اين عمل را مستقيماً به ابن زياد نسبت مى‏دهد.الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 578.    3. يزيد هنگامى كه كاروان كربلاييان را به سمت مدينه رهسپار مى‏كند، خطاب به امام سجاد(ع) مى‏گويد:    «لعن اللَّه ابن مرجانه، اما و اللَّه لو انى صاحبه ما سألنى خصلة ابداً الا اعطيته اياها و لدفعت الحتف عنه بكل ما استطعت و لو بهلاك بعض ولدى»؛ همان.يعنى، خداوند ابن مرجانه را لعنت كند! به خداوند سوگند اگر من در مقابل حسين(ع) بودم، او هر خواسته‏اى داشت اجابت مى‏كردم و به هر طريق ممكن، مرگ را از او مى‏راندم؛ حتى اگر اين‏كار منجر به مرگ فرزندانم مى‏گشت!    اگر بخواهيم همه اين عبارات را بپذيريم و در اسناد آنها خدشه روا نداريم، چند نكته را مى‏توانيم از آنها به دست آوريم.    الف. مقصّر اصلى در جريان كربلا ابن زياد بوده و يزيد هيچ فرمانى مبنى بر كشتن امام(ع) و يا حتى سخت‏گيرى نسبت به او نداشته است!    ب. يزيد از اين عمل ابن زياد خشمگين شده و او را لعنت مى‏كند!    ج. يزيد از كشته شدن امام(ع) اظهار تأسف شديد مى‏كند!    درباره نكته اول خوشبختانه اسناد تاريخى به جاى مانده به خوبى دروغين بودن ادعاى يزيد را اثبات مى‏كند؛ زيرا در گزارش‏هاى تاريخى چنين آمده كه يزيد به محض رسيدن به حكومت و به رغم سفارش‏هاى پدر خود، در اولين نامه خطاب به وليد بن عتبه فرماندار مدينه چنين نگاشت:    «... اذا اتاك كتابى هذا فاحضر الحسين بن على و عبداللَّه بن الزبير فخذهما بالبيعة لى فان امتنعا فاضرب اعناقهما و ابعث لى برؤسهما»؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 241. يعنى، هنگامى كه نامه من به دستت رسيد، حسين و ابن زبير را احضار كرده و از آن دو براى من بيعت بگير و اگر نپذيرفتند گردن آن دو را زده و سرهايشان را به نزد من بفرست».    همچنين در بعضى از نقل‏ها چنين آمده است: يزيد هنگام حضور امام(ع) در مكّه، عده‏اى را مخفيانه به حجّ فرستاده بود تا در حين اعمال حج در كنار كعبه، امام(ع) را به قتل برسانند؛لهوف، ص 82.چنان‏كه ابن عباس نيز در نامه خود به يزيد به اين مطلب اشاره مى‏كند.تذكرة الخواص، ص 275؛ «و انسيت انفاذ اعوانك الى حرم اللَّه لتقتل الحسين(ع)» و نيز ر.ك: تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 249.همچنين در گزارش‏هاى تاريخى آمده است: هنگام حركت امام(ع) به سمت عراق، يزيد به ابن زياد نامه نگاشته و از او خواست تا در مقابل امام(ع) با شدت عمل تمام بايستد.ابن عبدريه، العقد الفريد، ج 5، ص 130؛ سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 165.بعدها ابن زياد نيز به فرمان داشتن از يزيد مبنى بر كشتن امام حسين(ع) اعتراف مى‏كند.تجارب الامم، ج 2، ص 77: «كتب يزيد الى عبيداللَّه بن زياد ان اغز ابن الزبير فَقال: و اللَّه لا اجمعها للفاسق ابداً اقتل ابن رسول اللَّه و اغزوا ابن زبير».    عبداللَّه بن عباس نيز در نامه‏اى به يزيد، صراحتاً او را قاتل امام حسين(ع) و جوانان بنى عبدالمطلب دانسته و با عبارت‏هاى زير او را توبيخ مى‏كند: «انت قتلت الحسين بن على(ع) و لا تحسبن لا اباً لك نسيت قتلك حسيناً و فتيان بنى عبدالمطّلب»؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 248.يعنى، مپندار كه من كشتنت حسين(ع) و جوانان بنى عبدالمطلب را فراموش كرده‏ام!    اين مطلب در آن زمان به گونه‏اى روشن بود كه حتى بعدها فرزند او، معاوية بن يزيد نيز بر بالاى منبر مسجد جامع دمشق، پدر خود را اين چنين مورد توبيخ قرار مى‏دهد: «... و قد قتل عترة الرسول و ...»؛ همان، ج 2، ص 254.. به طور خلاصه شواهد تاريخى مبنى بر كشته شدن امام(ع) به دستور يزيد، به گونه‏اى است كه جاى انكار را براى تحليل‏گر منصف باقى نمى‏گذارد.براى آگاهى بيشتر ر.ك: الركب الحسينى فى الشام و منه الى المدينة المنورة، ج 6، از مجموعه مع الركب الحسينى من المدينة الى المدينه، ج 6، ص 54-61.    اما درباره نكته دوم (خشمگين شدن يزيد از جنايت ابن زياد) بايد بگوييم كه شواهد تاريخى گوياى آن است كه يزيد در آغاز از شنيدن خبر شهادت امام حسين(ع) خوشحال شد و ابن زياد را مورد تشويق قرار داد! سبط ابن جوزى سخن از تشويق فراوان يزيد نسبت به ابن زياد، فرستادن هداياى گران‏قيمت براى او، شب‏نشينى‏هاى همراه با شرب خمر با او  و برخورد با او به عنوان يكى از اعضاى خانواده خود سخن به ميان آورده است. وى اشعارى را از يزيد نقل كرده كه به صراحت رضايت و قدردانى او از ابن زياد را در مورد كشتن امام(ع) بيان مى‏دارد!تذكرة الخواص، 29.    همچنين تاريخ گوياى آن است كه يزيد هيچ اقدامى مبنى بر عزل ابن زياد از عراق نكرد؛ بلكه پس از رخ دادن قيام ابن زبير در سال 63 ق، از ابن زياد خواست تا به جنگ او برود.تجارب الامم، ج 2، ص 77.    بنابراين خشمگينى او از ابن زياد را بايد عملى ظاهرى دانست كه تحت تأثير واژگونه شدن شرايط با سخنرانى‏هاى حضرت زينب(س) و امام سجاد(ع) و در واكنش فرافكنانه انجام پذيرفته است تا منفوريت و مبغوضيتى را كه از اين جنايت براى او حاصل آمده، به گونه‏اى بزدايد.    اما نكته سوم (اظهار تأسف يزيد از كشته شدن امام(ع)) نيز بر خلاف شواهد تاريخى است؛ زيرا تاريخ گوياى آن است كه با ورود سرها و اسيران به دمشق و مجلس يزيد، او ابراز شادمانى كرده و با چوب بر دندان‏هاى سر امام(ع) مى‏زد!تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 245. همچنين اشعارى مى‏خواند كه شعف او از انتقام‏گيرى بنى‏اميه از بنى هاشم در جنگ بدر را نشان مى‏دادابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 14، ص 280.كه در آن جنگ، جد مادرى او «عتبه»، دايى‏اش «وليد» و تعدادى ديگر از بزرگان قريش به دست ياران پيامبر(ص) به قتل رسيده بودند.    در همين اشعار اساساً به تكذيب نبوت پيامبر(ص) پرداخته و آن را دستاويزى براى رسيدن به حكومت دانسته است:

لعبت هاشم بالملك فلا          خبر جاء و لا وحىٌ نزل‏

 مقتل خوارزمى، ج 2، ص 58؛ تذكرة الخواص، ص 261.    «بنى هاشم با حكومت بازى كردند و هيچ خبرى از آسمان نيامد و هيچ وحيى نازل نشد».    بله، چنانچه اشاره شد، اظهار تأسف او هنگامى بود كه اوضاع را دگرگونه و اظهار شادمانى بيشتر را مواجه با عكس العمل احتمالى مردم مى‏ديد.    در پايان اين بحث ذكر دو نكته لازم است:    يكم. چنان‏كه از عبارات يزيد آشكار مى‏شود، اظهار تأسّف او صرفاً يك اظهار تأسّف سياسى است و در آن هيچ عبارتى كه ناشى از توبه، استغفار و بازگشت به درگاه الهى باشد، ديده نمى‏شود! بنابراين، اين عمل نيز بايد در ظرف سياسى خود مورد ارزيابى قرار گيرد و به مسأله توبه ربط داده نشود تا آن‏گاه به سراغ جواز لعن او در صورت توبه او برويم.    دوّم. اگر بپذيريم يزيد واقعاً توبه نموده است، بايد آثار آن را در اعمال بعدى او مشاهده كنيم؛ در حالى‏كه تاريخ ضدّ آن را نشان مى‏دهد؛ زيرا يزيد پس از واقعه عاشورا و در دو سال باقى‏مانده حكومت ننگين خود، دست به دو جنايت عظيم ديگر زد:    1. قتل عام مردم مدينه و مباح كردن آن سرزمين براى سپاهيان خود به مدت سه روز، كشتن بسيارى از صحابه پيامبر اكرم(ص) ساكن در اين شهر كه در تاريخ به «واقعه حرّه» مشهور شده است.الكامل، ابن اثير، ج 2، ص 593.    2. فرمان حمله به مكه كه سپاهيان او با منجنيق به اين شهر حمله برده و حرمت خانه كعبه را شكستند و آن را با آتش پرتاب شده از منجنيق‏ها سوزانيدند.همان، ص 602.    بنابراين از نظر تاريخ اين نكته مسلّم است كه نه تنها هيچ نشانه‏اى دلالت بر توبه يزيد وجود ندارد؛ بلكه تمام نشانه‏ها ناشى از عدم توبه او است؛ بنابراين همچنان جواز لعنت او نزد قاطبه مسلمانان پابرجا مى‏باشد.

 

آيا يزيد توبه كرد و آيا اصولاً توبه چنين شخصى پذيرفته مى‏شود؟

---------------------------------------

اين پرسش به دو بخش تاريخى و كلامى تقسيم مى‏شود. بخش دوّم پرسش متوقف است بر پاسخ به پرسش‏هايى، همچون امكان توفيق چنين شخصى با اين جنايات عظيم بر توبه، واقعى يا ظاهرى بودن توبه او، استثنا يا عدم استثنا از آيات و رواياتى كه به گونه‏اى عموم پذيرش توبه را مى‏رساند و ... اما همه اين پرسش‏ها هنگامى پديد مى‏آيد كه از نظر تاريخى اثبات شود كه يزيد از جنايت خود پشيمان شده و به نحوى در صدد جبران آن برآمده و از درگاه الهى طلب مغفرت كرده است. امّا اگر پاسخ پرسش تاريخى منفى باشد، نوبت به بخش دوم پرسش نخواهد رسيد.    در طول تاريخ اسلام، گرچه اكثر قريب به اتفاق مورخان، محدثان و ديگر دانشمندان اسلامى، يزيد را به عنوان فردى جنايتكار شناخته و او را در جنايات خود - بويژه پديد آوردن حادثه عاشورا مقصّر دانسته و تخطئه كرده‏اند - اما در اين ميان كسانى مانند غزالى نيز وجود داشته‏اند كه در احياء العلوم، سخن از نهى از لعنت يزيد به علّت امكان توبه او به ميان آورده‏اند!    سخن غزالى - به رغم شخصيت عظيم او، در جهان اسلام - مقبوليت نيافت و در همان زمان، بزرگان معاصر او همانند ابن جوزى (597 ق) با اين نظريه به شدت برخورد كردند و حتى كتابى مستقل با عنوان «الرد على المتعصب العنيد» را پديد آوردند.    اما در طول تاريخ، گاه گاهى زمزمه‏هاى تكرار گونه اين گفتار، از سوى برخى از خاورشناسان همانند «لامنس يهودى» در مقالات دايرة المعارف اسلام (چاپ اوّل) ديده مى‏شود. اخيراً نيز در برخى از محافل اسلامى اين سخن و شبهه به گونه ديگر بيان مى‏شود كه همه اينها اهميت بحث تاريخى درباره اين شبهه را روشن مى‏سازد. عمده مطالبى كه از نظر تاريخى براى توبه يزيد آورده مى‏شود، مطالب زير است:    1. ابن قتيبه در كتاب الامامة و السياسةج 2، ص 8.چنين آورده است: پس از رخ دادن حوادثى در بارگاه يزيد چنان شد كه «فبكى يزيد حتى كادت نفسه تفيض»؛ يعنى، يزيد چنان گريه كرد كه نزديك بود، روح از بدنش پرواز كند.    2. پس از ورود سرها و اسراى كربلا به كاخ يزيد، او را حالت تأثر گرفته و اين جنايت شنيع را به ابن زياد نسبت داده و چنين گفت: «لعن اللَّه ابن مرجانه لقد بغضنى الى المسلمين و زرع لى فى قلوبهم البغضاء»؛ سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، ص 256.يعنى، خداوند پسر مرجانه (عبيداللَّه بن زياد) را لعنت كند كه مرا نزد مسلمانان مبغوض و منفور كرد و در دل‏هاى آنان كينه مرا كاشت!    در عبارت ديگر منسوب به يزيد، او خود را شخصيتى حليم در مقابل مخالفت‏هاى امام(ع) معرفى كرده كه با كشته شدن امام(ع) به جهت نسبت امام(ع) با پيامبر(ص) موافق نبود و اين عمل را مستقيماً به ابن زياد نسبت مى‏دهد.الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 578.    3. يزيد هنگامى كه كاروان كربلاييان را به سمت مدينه رهسپار مى‏كند، خطاب به امام سجاد(ع) مى‏گويد:    «لعن اللَّه ابن مرجانه، اما و اللَّه لو انى صاحبه ما سألنى خصلة ابداً الا اعطيته اياها و لدفعت الحتف عنه بكل ما استطعت و لو بهلاك بعض ولدى»؛ همان.يعنى، خداوند ابن مرجانه را لعنت كند! به خداوند سوگند اگر من در مقابل حسين(ع) بودم، او هر خواسته‏اى داشت اجابت مى‏كردم و به هر طريق ممكن، مرگ را از او مى‏راندم؛ حتى اگر اين‏كار منجر به مرگ فرزندانم مى‏گشت!    اگر بخواهيم همه اين عبارات را بپذيريم و در اسناد آنها خدشه روا نداريم، چند نكته را مى‏توانيم از آنها به دست آوريم.    الف. مقصّر اصلى در جريان كربلا ابن زياد بوده و يزيد هيچ فرمانى مبنى بر كشتن امام(ع) و يا حتى سخت‏گيرى نسبت به او نداشته است!    ب. يزيد از اين عمل ابن زياد خشمگين شده و او را لعنت مى‏كند!    ج. يزيد از كشته شدن امام(ع) اظهار تأسف شديد مى‏كند!    درباره نكته اول خوشبختانه اسناد تاريخى به جاى مانده به خوبى دروغين بودن ادعاى يزيد را اثبات مى‏كند؛ زيرا در گزارش‏هاى تاريخى چنين آمده كه يزيد به محض رسيدن به حكومت و به رغم سفارش‏هاى پدر خود، در اولين نامه خطاب به وليد بن عتبه فرماندار مدينه چنين نگاشت:    «... اذا اتاك كتابى هذا فاحضر الحسين بن على و عبداللَّه بن الزبير فخذهما بالبيعة لى فان امتنعا فاضرب اعناقهما و ابعث لى برؤسهما»؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 241. يعنى، هنگامى كه نامه من به دستت رسيد، حسين و ابن زبير را احضار كرده و از آن دو براى من بيعت بگير و اگر نپذيرفتند گردن آن دو را زده و سرهايشان را به نزد من بفرست».    همچنين در بعضى از نقل‏ها چنين آمده است: يزيد هنگام حضور امام(ع) در مكّه، عده‏اى را مخفيانه به حجّ فرستاده بود تا در حين اعمال حج در كنار كعبه، امام(ع) را به قتل برسانند؛لهوف، ص 82.چنان‏كه ابن عباس نيز در نامه خود به يزيد به اين مطلب اشاره مى‏كند.تذكرة الخواص، ص 275؛ «و انسيت انفاذ اعوانك الى حرم اللَّه لتقتل الحسين(ع)» و نيز ر.ك: تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 249.همچنين در گزارش‏هاى تاريخى آمده است: هنگام حركت امام(ع) به سمت عراق، يزيد به ابن زياد نامه نگاشته و از او خواست تا در مقابل امام(ع) با شدت عمل تمام بايستد.ابن عبدريه، العقد الفريد، ج 5، ص 130؛ سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 165.بعدها ابن زياد نيز به فرمان داشتن از يزيد مبنى بر كشتن امام حسين(ع) اعتراف مى‏كند.تجارب الامم، ج 2، ص 77: «كتب يزيد الى عبيداللَّه بن زياد ان اغز ابن الزبير فَقال: و اللَّه لا اجمعها للفاسق ابداً اقتل ابن رسول اللَّه و اغزوا ابن زبير».    عبداللَّه بن عباس نيز در نامه‏اى به يزيد، صراحتاً او را قاتل امام حسين(ع) و جوانان بنى عبدالمطلب دانسته و با عبارت‏هاى زير او را توبيخ مى‏كند: «انت قتلت الحسين بن على(ع) و لا تحسبن لا اباً لك نسيت قتلك حسيناً و فتيان بنى عبدالمطّلب»؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 248.يعنى، مپندار كه من كشتنت حسين(ع) و جوانان بنى عبدالمطلب را فراموش كرده‏ام!    اين مطلب در آن زمان به گونه‏اى روشن بود كه حتى بعدها فرزند او، معاوية بن يزيد نيز بر بالاى منبر مسجد جامع دمشق، پدر خود را اين چنين مورد توبيخ قرار مى‏دهد: «... و قد قتل عترة الرسول و ...»؛ همان، ج 2، ص 254.. به طور خلاصه شواهد تاريخى مبنى بر كشته شدن امام(ع) به دستور يزيد، به گونه‏اى است كه جاى انكار را براى تحليل‏گر منصف باقى نمى‏گذارد.براى آگاهى بيشتر ر.ك: الركب الحسينى فى الشام و منه الى المدينة المنورة، ج 6، از مجموعه مع الركب الحسينى من المدينة الى المدينه، ج 6، ص 54-61.    اما درباره نكته دوم (خشمگين شدن يزيد از جنايت ابن زياد) بايد بگوييم كه شواهد تاريخى گوياى آن است كه يزيد در آغاز از شنيدن خبر شهادت امام حسين(ع) خوشحال شد و ابن زياد را مورد تشويق قرار داد! سبط ابن جوزى سخن از تشويق فراوان يزيد نسبت به ابن زياد، فرستادن هداياى گران‏قيمت براى او، شب‏نشينى‏هاى همراه با شرب خمر با او  و برخورد با او به عنوان يكى از اعضاى خانواده خود سخن به ميان آورده است. وى اشعارى را از يزيد نقل كرده كه به صراحت رضايت و قدردانى او از ابن زياد را در مورد كشتن امام(ع) بيان مى‏دارد!تذكرة الخواص، 29.    همچنين تاريخ گوياى آن است كه يزيد هيچ اقدامى مبنى بر عزل ابن زياد از عراق نكرد؛ بلكه پس از رخ دادن قيام ابن زبير در سال 63 ق، از ابن زياد خواست تا به جنگ او برود.تجارب الامم، ج 2، ص 77.    بنابراين خشمگينى او از ابن زياد را بايد عملى ظاهرى دانست كه تحت تأثير واژگونه شدن شرايط با سخنرانى‏هاى حضرت زينب(س) و امام سجاد(ع) و در واكنش فرافكنانه انجام پذيرفته است تا منفوريت و مبغوضيتى را كه از اين جنايت براى او حاصل آمده، به گونه‏اى بزدايد.    اما نكته سوم (اظهار تأسف يزيد از كشته شدن امام(ع)) نيز بر خلاف شواهد تاريخى است؛ زيرا تاريخ گوياى آن است كه با ورود سرها و اسيران به دمشق و مجلس يزيد، او ابراز شادمانى كرده و با چوب بر دندان‏هاى سر امام(ع) مى‏زد!تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 245. همچنين اشعارى مى‏خواند كه شعف او از انتقام‏گيرى بنى‏اميه از بنى هاشم در جنگ بدر را نشان مى‏دادابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 14، ص 280.كه در آن جنگ، جد مادرى او «عتبه»، دايى‏اش «وليد» و تعدادى ديگر از بزرگان قريش به دست ياران پيامبر(ص) به قتل رسيده بودند.    در همين اشعار اساساً به تكذيب نبوت پيامبر(ص) پرداخته و آن را دستاويزى براى رسيدن به حكومت دانسته است:

لعبت هاشم بالملك فلا          خبر جاء و لا وحىٌ نزل‏

 مقتل خوارزمى، ج 2، ص 58؛ تذكرة الخواص، ص 261.    «بنى هاشم با حكومت بازى كردند و هيچ خبرى از آسمان نيامد و هيچ وحيى نازل نشد».    بله، چنانچه اشاره شد، اظهار تأسف او هنگامى بود كه اوضاع را دگرگونه و اظهار شادمانى بيشتر را مواجه با عكس العمل احتمالى مردم مى‏ديد.    در پايان اين بحث ذكر دو نكته لازم است:    يكم. چنان‏كه از عبارات يزيد آشكار مى‏شود، اظهار تأسّف او صرفاً يك اظهار تأسّف سياسى است و در آن هيچ عبارتى كه ناشى از توبه، استغفار و بازگشت به درگاه الهى باشد، ديده نمى‏شود! بنابراين، اين عمل نيز بايد در ظرف سياسى خود مورد ارزيابى قرار گيرد و به مسأله توبه ربط داده نشود تا آن‏گاه به سراغ جواز لعن او در صورت توبه او برويم.    دوّم. اگر بپذيريم يزيد واقعاً توبه نموده است، بايد آثار آن را در اعمال بعدى او مشاهده كنيم؛ در حالى‏كه تاريخ ضدّ آن را نشان مى‏دهد؛ زيرا يزيد پس از واقعه عاشورا و در دو سال باقى‏مانده حكومت ننگين خود، دست به دو جنايت عظيم ديگر زد:    1. قتل عام مردم مدينه و مباح كردن آن سرزمين براى سپاهيان خود به مدت سه روز، كشتن بسيارى از صحابه پيامبر اكرم(ص) ساكن در اين شهر كه در تاريخ به «واقعه حرّه» مشهور شده است.الكامل، ابن اثير، ج 2، ص 593.    2. فرمان حمله به مكه كه سپاهيان او با منجنيق به اين شهر حمله برده و حرمت خانه كعبه را شكستند و آن را با آتش پرتاب شده از منجنيق‏ها سوزانيدند.همان، ص 602.    بنابراين از نظر تاريخ اين نكته مسلّم است كه نه تنها هيچ نشانه‏اى دلالت بر توبه يزيد وجود ندارد؛ بلكه تمام نشانه‏ها ناشى از عدم توبه او است؛ بنابراين همچنان جواز لعنت او نزد قاطبه مسلمانان پابرجا مى‏باشد.

+ نوشته شده در  ساعت 0:11  توسط عبدالزهرا  | 

آيا مراسم عزادارى از دوران صفويه رواج يافت؟

---------------------------------------

عزادارى بر امام‏حسين(ع) از زمان شهادت او بوده است؛ ولى تا زمان آل‏بويه (در سال 352 ق) اين عزادارى مخفى بود. قبل از قرن چهارم، عزادارى براى امام حسين(ع)، علنى نبود و نهانى در خانه‏ها انجام مى‏گرفت؛ اما در نيمه دوم قرن چهارم، سوگوارى در روز عاشورا آشكار و در كوچه و بازار انجام مى‏يافت. عموم مورخان اسلامى - مخصوصاً مورخانى كه وقايع را به ترتيب سنواتى نوشته‏اند؛ از قبيل ابن‏الجوزى در كتاب منتظم و ابن‏اثير در كتاب الكامل و ابن‏كثير در كتاب البداية و النهاية و يافعى در مرآت الجنان و ذهبى و ديگران - در ضمن ذكر وقايع سال 352 و سال‏هاى بعد از آن، كيفيت عزادارى شيعه را در روز عاشورا نوشته‏اند.    از جمله ابن‏الجوزى گفته است: در سال 352 معزالدوله ديلمى، دستور داد مردم در روز عاشورا جمع شوند و اظهار حزن كنند. در اين روز بازارها بسته شد، خريد و فروش موقوف گرديد، قصابان گوسفند ذبح نكردند، هريسه‏پزها، هريسه (حليم) نپختند، مردم آب ننوشيدند، در بازارها خيمه به پا كردند و به رسم عزادارى بر آنها پلاس آويختند، زنان به سر و روى خود مى‏زدند و بر حسين(ع) ندبه مى‏كردند.المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم، ج 7، ص 15.    به قول همدانى: در اين روز، زنان، موى پريشان در حالى كه [به رسم عزادارى ]صورت‏هاى خود را سياه كرده بودند، در كوچه‏ها به راه افتادند و براى عزاى امام حسين(ع) سيلى به صورت خود مى‏زدندتكملة تاريخ الطبى، ص 183.    بنا بر گفته شافعى: اين نخستين روزى بود كه براى شهيدان كربلا سوگوارى مى‏شد.مرآت الجنان، ج 3، ص 247. مقصود عزادارى به طور علنى است.ابن كثير در ضمن وقايع سال 352 گفته است: كه اهل تسنن قدرت منع شيعه را از اين اعمال نداشتند؛ زيرا شماره شيعه بسيار و نيروى حكومت نيز با ايشان بود.    از سال 352 تا اواسط قرن پنجم - كه آل‏بويه از ميان رفتند -، در بيشتر سال‏ها مراسم عاشورا به ترتيب مزبور، كم و بيش انجام مى‏گرفت و اگر عاشورا با عيد نوروز يا مهرگان مصادف مى‏گرديد، انجام مراسم عيد را به تأخير مى‏انداختند.النجوم الزاهرة فى ملوك مصر و قاهرة، ج 4،ص 218.    در همين سال‏ها كه فاطميّه و اسماعيليّه، تازه مصر را به تصرف آورده و شهر قاهره را بنا نهاده بودند، مراسم عاشورا در مصر انجام مى‏يافت. بنا بر نوشته مقريزى: در روز عاشوراى 363، جمعى از شيعه مطابق معمول خود (از اين جمله معلوم مى‏شد كه مراسم مزبور در سال‏هاى قبل نيز معمول بوده است)، به مشهد كلثوم، و نفيسه (از فرزندان امام حسن(ع) ) رفتند و در آن دو مكان، شروع به نوحه‏گرى و گريه بر امام حسين(ع) كردند. مراسم عاشورا در زمان فاطميان هر سال برپا مى‏شد: بازارها را مى‏بستند و مردم دسته جمعى در حالى كه با هم ابياتى در مصيبت كربلا مى‏خواندند و نوحه‏گرى مى‏كردند؛ به مسجد جامع قاهره مى‏رفتند.الخطط، مقريزى، 2/289. و نيز ر.ك: النجوم الزاهرة، ج 4؛ ص 126، (بخش وقايع سال 366)؛ اتعاظ الحنفاء، مقريزى، ج 2،ص 67 به نقل از: سياهپوشى در سوگ ائمه نور، صص 161-162.    بعد از آن به دليل در انزوا قرار گرفتن تشيع، مراسم عزادارى خيلى علنى نبود، هر چند وضعيت بهتر از قبل زمان آل‏بويه بود. آنچه از بعضى منابع به دست مى‏آيد - خصوصاً كتاب روضة الشهداء كاشفى - قبل از زمان صفويه نيز مجالس سوگوارى براى اباعبدالله(ع) برپا مى‏شده است.در اين خصوص نگا: مقالات تاريخى، رسول جعفريان، ج اوّل، صفحات 183 - 185، 201-206.پس از صفويه به دليل ترويج تشيع، عزادارى شكل عام و علنى‏ترى به خود گرفت.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:10  توسط عبدالزهرا  | 

آيا قيام امام حسين(ع) و فرهنگ عاشورا، مى‏تواند دليلى بر بطلان طرفداران جدايى دين از سياست (سكولاريسم) باشد؟

---------------------------------------

برخى در جهت اثبات جدايى دين از سياست چنين القا مى‏كنند كه قيام امام حسين(ع) صد در صد دموكراتيك و به خواست مردم انجام گرفته است و با اين كار نفى حاكميت خداوند را به امام(ع) نسبت مى‏دهند:    «خروج و حركت سيدالشهدا از مدينه و مكه به كربلا و به قصد كوفه، بنا به اصرار و دعوت شفاهى و كتبى انبوه سران و مردم كوفه، براى نجات آنها از ظلم و فساد اموى و عهده دار شدن زمامدارى و اداره امور آنان بود. دعوتى بود صد در صد مردمى و دموكراتيك ... جنگ و شهادت يا قيام و نهضت امام حسين(ع) و اصحاب او، علاوه بر آن يك عمل دفاعى صد در صد در حفظ و حيثيت اسلام و جان و ناموسشان بود؛ نشان از اين حقيقت مى‏داد كه خلافت و حكومت از ديدگاه امام و اسلام، نه از آن يزيد و خلفا است، نه از آن خودشان و نه از خدا؛ بلكه از آنِ امت و به انتخاب خودشان است»بازرگان، مهدى،آخرت و خدا هدف بعثت، تهران، ص‏43..    واقعيات تاريخى و تحليل سخنان امام حسين(ع) به خوبى بيانگر الهى - دينى بودن اقدامات سياسى امام حسين(ع) و در نتيجه ردّ نظريه طرفداران سكولاريسم است. جهت تبيين اين موضوع و اينكه اقدامات امام حسين(ع) در راستاى چه نوع حكومتى بود، لازم است به تفاوت‏هاى مهم حكومت دينى با حكومت سكولار توجه شود؛ زيرا اين دو در امور مهمى نظير فلسفه و اهداف حكومت، نوع مشروعيت حكومت، شرايط حاكم اسلامى و ... تفاوت‏هاى اساسى دارند. از اين رو به اختصار به تبيين ديدگاه آن امام شهيد درباره موضوعات ياد شده مى‏پردازيم: يك. فلسفه و اهداف حكومت‏ امام حسين(ع) - بر خلاف نظام‏هاى سكولار و مكاتب سياسى رايج دنيا - اهداف حكومت را بسيار فراتر از تأمين رفاه و امنيت دنيوى و معيشتى مردم مى‏داند.    آن حضرت به هنگام ترك مدينه - و قبل از اينكه مسأله دعوت و يا بيعت كوفيان مطرح باشد - يكى از اهداف قيام خويش را، اصلاح جامعه اسلامى و انجام فريضه امر به معروف و نهى از منكر اعلام مى‏نمايد: «انما خرجت لطلب‏الاِْصْلاحِ فِى امةِ جِدّى، اريد انْ امر بالْمعْروفِ و انْهى عنِ الْمنْكرِ»؛ بحارالانوار .    معناى اين انگيزه اين است كه اگر امام از عدم تشكيل حكومت و نقض عهد مردم كوفه نيز مطمئن بود - بدون توجه به علم غيب ايشان - دست از خروج و قيام خود بر نمى‏داشت؛ چرا كه انگيزه اصلى و اولى قيام حضرت، همان احياى دين بود و مسأله حكومت و زمامدارى در مراحل بعدى قرار داشت.    سيدالشهدا(ع) در سخنرانى مهمى كه در اواخر عمر معاويه در موسم حج و سرزمين منا و با حضور صدها تن از رجال و شخصيت‏هاى مذهبى و سياسى عصر خويش ايراد كرد، اهداف خود را از تلاش براى به دست گرفتن حكومت چنين ترسيم فرمود:    «اللهم انك تعلم انه لم يكن ما كان منّا تنافساً فى سلطان و لا التماساً فى فضول الحطام و لكن لنزى المعالم من دينك و نظهر الاصلاح فى بلادك و يأمن المظلومون من عبادك و يعمل بفرائضك و سننك و احكامك»؛ تحف العقول، ص‏243..    آن حضرت پس از بيان اين نكته كه نه به دنبال سلطنت و رياست بر مردم هستم و نه در پى رسيدن به ثروت و مال دنيا، اهداف خود را چنين تعيين مى‏كند:    1. آشكار كردن نشانه‏هاى دين الهى،    2. اصلاح در روى زمين،    3. ايجاد امنيت براى بندگان مظلوم،    4. عمل كردن به واجبات، سنت‏ها و احكام و قوانين الهى‏سيد جواد ورعى، حكومت دين از ديدگاه امام حسين(ع)، (مجموعه مقالات همايش امام حسين(ع))، ص‏288..    حضرت اباعبداللَّه(ع) در گفت و گويى كه با فرزدق در مسير مكّه به كوفه، در منزل صفاح دارد، مى‏فرمايد:    «يا فرزدق! ان هولاء قوم لزموا طاعة الشيطان و تركوا اطاعة الرحمن و اظهروا الفساد فى الارض، و ابطلوا الحدود و شربوا الخمور و استأثروا فى اموال الفقرا و المساكين و انا اولى من قام بنصرة دين اللَّه و اعزاز شرعه و الجهاد فى سبيله لتكون كلمة اللَّه هى العلياء»؛ موسوعه كلمات امام حسين(ع)، ص 336..    در اين قسمت امام(ع) امويان را به عنوان نخستين سكولارهاى واقعى در درون جامعه اسلامى - كه در انديشه كنار نهادن دين الهى هستند - معرفى مى‏كند و هدف خويش را مقابله با آنان و برپايى دين الهى مى‏داند. آن حضرت به روشنى فلسفه حكومت را «برترى كلمة اللَّه» بيان مى‏نمايد و روشن است كه بر پايى دين اسلام به صورت كامل، سعادت دنيوى و اخروى افراد را تضمين خواهد نمود.  دو. مشروعيت الهى حكومت‏ بررسى سخنان امام حسين(ع) ثابت مى‏كند كه مشروعيت حكومت، فقط الهى است و حكومتى مشروع است كه فقها از طرف خداوند منصوب باشند و رأى و بيعت مردم هيچ گونه تأثيرى در مشروعيت حكومت ندارد - هر چند تأثير آن در كارآمدى حكومت حائز اهميت است - آن گونه كه افراد ناآگاه و فريفته مكاتب سياسى غرب و يا مغرض از سكولار بودن حكومت - حتى در زمان حضور امام معصوم(ع) - سخن مى‏گويند و در صددند تا جنبه الهى و آسمانى حكومت را به هر نحوى انكار نمايند!    امام(ع) به فرماندار مدينه - كه درخواست بيعت از آن حضرت براى يزيد داشت - فرمود: «ايهاالامير! انا اهل بيت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائكة و محلّ الرحمة و بنا فتح اللَّه و بنا يختم و يزيد رجل فاسق شارب الخمر و قاتل النفس المحرمة معلن بالفسق و مثلى لايبايع مثله»؛ بحارالانوار، ج‏44، ص‏325.. در اين جمله امام حسين(ع) - ضمن برشمردن دلايل مشروعيت خويش براى حكومت بر جامعه اسلامى - به دلايل نامشروع بودن حكومت يزيد اشاره مى‏كند كه به سبب فقدان نصب الهى، نه تنها هيچ گونه مشروعيتى براى تصدى و رهبرى جامعه اسلامى ندارد؛ بلكه به دليل ارتكاب محارم الهى و ناديده گرفتن حدود الهى، حتى هيچ مصلحتى در بيعت با او وجود ندارد.    عدم بيعت امام حسين(ع) با يزيد - با اينكه اكثريت مردم او را پذيرفته بودند - و قيام عليه يزيد، به خوبى دلالت بر لزوم مشروعيت الهى حاكم و همبستگى «دين و سياست» و ردّ نظريه سكولاريسم دارد. هر چند حتى اگر آن حضرت(ع) قيام نمى‏كردند، باز هم عدم بيعت با يزيد به تنهايى بر اين موضوع دلالت داشت.    امام حسين(ع) در روايات متعدد، بر انتقال مشروعيت حكومت از طريق وحى و پيامبر(ص) به ائمه(ع) و خودش تأكيد مى‏كند: «ان مجارى الاُْمُوروالاَْحْكام عَلى اَيْدى الْعلَماء باللَّه الأمناء عَلى حَلاله وَ حَرامه»؛ همان، ص 278..    نكته روشن در اين روايت اين است كه نه تنها امام(ع) مردم را متولّى زمامدارى و حكومت ندانسته؛ بلكه حق حاكميت را به عهده علما - و به طور متيقن خود ائمه - نهاده است.قدردانى قراملكى، محمد حسن، سكولاريسم در مسيحيت و اسلام، ص‏317.    وقتى ابن زبير از بيعت امام(ع) با يزيد سؤال كرد، آن حضرت ضمن پاسخ منفى، علّت آن را انتقال حق حاكميت جامعه اسلامى به خودش، بعد از شهادت امام حسن(ع) ذكر مى‏كند: «انى لا أبايع له ابداً لان الامر انما كان لى من بعد اخى الحسن»؛ موسوعه كلمات امام حسين(ع)، ص‏278..    امام همچنين در نامه به مردم بصره نوشت: «ما خاندان و اوليا و اوصيا و وارثان او (پيامبر(ص)) و سزاوارترين مردم به جانشينى او هستيم كه ديگران بر ما سبقت جستند و ما تسليم شديم. تفرقه نخواستيم و به وحدت پاسخ داديم. اين در حالى بود كه مى‏دانستيم ما بر امر ولايت از متوليان آن شايسته‏تريم»همان، ص‏315.. و يا در نامه‏اى به اشراف كوفه مى‏نويسد: «انّى احقّ بهذالامر لقرابتى من رسول اللَّه(ص)»؛ همان، ص‏377..  سه. شرايط حاكم اسلامى‏ از ديدگاه امام حسين(ع) فلسفه و هدف حكومت، حاكميت احكام و قوانين دينى است تا در پرتو آن سعادت دنيا و آخرت مردم تأمين گردد، و مشروعيت آن فقط به نصب الهى است. در اين صورت بديهى است كه بايد حاكم آن از شرايط ويژه‏اى برخوردار باشد:  . علم به احكام الهى‏ يكى از محورهاى مخالفت امام حسين(ع) با خلفا همين نكته بود. آن حضرت در يك گفت و گو خطاب به خليفه دوم اظهار داشت: «صرت الحاكم عليهم بكتاب نزل فيهم لا تعرف معجمه و لا تدرى تأويله الاّ سماع الا ذان»؛ همان، ص‏117.؛ «تو بر آنان حاكم شدى، آن هم حكومت با كتابى كه در خاندان محمّد(ص) فرود آمد و تو از نكات سربسته و تأويل آن جز شنيدن به گوش‏ها چيزى نمى‏دانى».    آن حضرت در جمع رجال و شخصيت‏هاى مذهبى و سياسى در سرزمين منا نيز فرمود: «امور بايد به دست «عالمان باللَّه» باشد كه امين حلال و حرام خدا هستند و در زمان حضور مصداق بارز آن امام معصوم(ع) است».  . عامل به كتاب خدا و سنت پيامبر(ص) امام در نامه خود به كوفيان در اين زمينه مى‏فرمايد: «فلعمرى ماالامام الا العامل باالكتاب، و الآخذ بالقسط، و الدائن بالحق، و الحابس نفسه على ذات اللَّه»؛ موسوعه كلمات امام حسين(ع)، ص 313.كه دلالت صريح بر «عمل به قرآن» و «وقف خود در راه خدا» به عنوان شرايط حاكم دارد.  . بر پا كننده عدالت‏ از ديدگاه امام حسين(ع) عدالت و اقامه آن، از شرايط و وظايف بسيار مهم براى حاكم اسلامى است؛ چنان كه در نامه خويش به كوفيان مى‏فرمايد: «والاخذ بالقسط»و يا در موارد متعدد ديگرى يكى از دلايل عدم مشروعيت خلفا و حاكمان اموى را فقدان اين موضوع مى‏داند.    بنابراين از ديدگاه امام حسين(ع) و فرهنگ عاشورا، دين با سياست پيوندى عميق و ناگسستنى دارد و اهداف و فلسفه حكومت‏ها، مشروعيت و شرايط حاكم و زمامدار، كاركرد و كار ويژه‏هاى دولت، همه بايد بر اساس احكام و آموزه‏هاى الهى و در راستاى تحقق آن و تأمين سعادت دنيوى و اخروى بشر باشد.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:9  توسط عبدالزهرا  | 

ا عزادارى براى امام حسين(ع)، در زمان امامان(ع) سابقه‏دارد؟

---------------------------------------

بلى، در اينجا تنها به ذكر نمونه‏هاى اندكى از آنچه كه در تاريخ نقل شده، بسنده مى‏كنيم:    . عزادارى بنى‏هاشم در ماتم سيدالشهدا؛از امام صادق(ع) روايت شده است: «پس از حادثه عاشورا هيچ بانويى از بانوان بنى‏هاشم، سرمه نكشيد و خضاب ننمود و از خانه هيچ يك از بنى‏هاشم دودى كه نشانه پختن غذا باشد، بلند نشد تا آنكه ابن زياد به هلاكت رسيد. ما پس از فاجعه خونين عاشورا پيوسته اشك بر چشم داشته‏ايم»نگا: امام حسن و امام حسين(ع)، ص 145..    . عزادارى امام سجاد(ع)؛حزن امام سجاد(ع) بر آن حضرت به صورتى بود كه دوران زندگى او، همراه با اشك بود. عمده اشك آن حضرت بر مصايب سيدالشهداء(ع) بود و آنچه بر عموها، برادران، عموزاده‏ها، عمه‏ها و خواهرانش گذشته بود تا آنجا كه وقتى آب مى‏آوردند تا حضرت ميل كند، اشك مبارك‏شان جارى مى‏شد و مى‏فرمود: چگونه بياشامم در حالى كه پسر پيامبر را تشنه كشتند؟!بحارالانوار، ج 44، ص 145.و مى‏فرمودند: «هرگاه شهادت اولاد فاطمه زهرا(س) را به ياد مى‏آورم گريه‏ام مى‏گيرد».خصال، ج 1، ص 131.    امام صادق(ع) به زراره فرمود: «جدم على بن الحسين(ع) هرگاه حسين بن على(ع) را به ياد مى‏آورد، آن قدر اشك مى‏ريخت كه محاسن شريفش پر از اشك مى‏شد و بر گريه او حاضران گريه مى‏كردند».بحارالانوار، ج 45، ص 207.    . عزادارى امام محمد باقر(ع)؛امام باقر(ع) در روز عاشورا براى امام حسين(ع) مجلس عزا برپا مى‏كرد و بر مصايب آن حضرت گريه مى‏كردند. در يكى از مجالس عزا، با حضور امام باقر(ع) كميت شعر مى‏خواند، وقتى به اينجا رسيد كه: «قتيل بالطف ...»، امام باقر(ع) گريه زياد كرده، فرمودند: «اى كميت! اگر سرمايه‏اى داشتيم در پاداش اين شعرت به تو مى‏بخشيديم؛ اما پاداش تو همان دعايى است كه رسول خدا(ص) درباره حسان بن ثابت فرمودند كه همواره به جهت دفاع از ما اهل‏بيت(ع)، مورد تأييد روح‏القدس خواهى بود».مصباح المتهجد، ص 713.    . عزادارى امام صادق(ع)؛امام موسى كاظم(ع) مى‏فرمايد: «چون ماه محرم فرا مى‏رسيد، ديگر پدرم خندان نبود؛ بلكه اندوه از چهره‏اش نمايان مى‏شد و اشك بر گونه‏اش جارى بود، تا آنكه روز دهم محرم فرا مى‏رسيد. در اين روز مصيبت و اندوه امام به نهايت مى‏رسيد. پيوسته مى‏گريست و مى‏فرمود: امروز، روزى است كه جدم حسين بن على(ع) به شهادت رسيد».امام حسن و امام حسين(ع)، ص 143.    . عزادارى امام موسى كاظم(ع)؛از امام رضا(ع) نقل شده است كه فرمود: «چون ماه محرم فرا مى‏رسيد، كسى پدرم را خندان نمى‏ديد و اين وضع ادامه داشت تا روز عاشورا: در اين روز پدرم را اندوه و حزن و مصيبت فرا مى‏گرفت و مى‏گريست و مى‏گفت: در چنين روزى حسين را كه درود خدا بر او باد، كشتند».حسين، نفس مطمئنة، ص 56.    . عزادارى امام رضا(ع)؛گريه امام رضا(ع) در حدى بود كه فرمودند: «همانا روز مصيبت امام حسين(ع)، پلك چشمان ما را مجروح نموده و اشك ما را جارى ساخته است».بحارالانوار، ج 44، ص 284.    دعبل خدمت حضرت رضا(ع) آمد. آن حضرت درباره شعر و گريه بر سيدالشهدا(ع) كلماتى چند فرمودند؛ از جمله اينكه: «اى دعبل! كسى كه بر مصايب جدم حسين(ع) گريه كند، خداوند گناهان او را مى‏آمرزد. آنگاه حضرت بين حاضران و خانواده خود پرده‏اى زدند تا بر مصايب امام حسين(ع) اشك بريزند».    سپس به دعبل فرمودند: «براى امام حسين(ع) مرثيه بخوان، كه تا زنده‏اى تو ناصر و مادح ما هستى، تا قدرت‏دارى از نصرت ما كوتاهى مكن». دعبل در حالتى كه اشك از چشمانش مى‏ريخت، قرائت كرد:

أفاطم لوخلت الحسين مجد لا  و قد مات عطشاناً بشط فرات‏

    صداى گريه امام رضا(ع) و اهل بيت آن حضرت بلند شد.همان، ج 45، ص 257.    . عزادارى امام زمان(عج)؛بنابر روايات، امام زمان(عج) در زمان غيبت و ظهور بر شهادت جدّشان گريه مى‏كنند. آن حضرت خطاب به جد بزرگوارشان سيدالشهدا(ع) مى‏فرمايند:    «فلئن اخرتنى الدهور و عاقنى عن نصرك المقدور، و لم اكن لمن حاربك محاربا و لمن نصب لك العداوة مناصبا فلاندبنّك صباحا و مساء و لابكين لك بدل الدموع دما، حسرة عليك و تأسفاً على ما دهاك»؛ بحارالانوار، ج 101، ص 320. «اگر روزگار مرا به تأخير انداخت و دور ماندم از يارى تو و نبودم تا با دشمنان تو جنگ كنم و با بدخواهان تو پيكار نمايم؛ هم اكنون هر صبح و شام بر شما اشك مى‏ريزم و به جاى اشك در مصيبت شما خون از ديده مى‏بارم و آه حسرت از دل پر درد بر اين ماجرا مى‏كشم».

در سوگ تو با سوز درون مى‏گريم‏    از نيل و فرات و شط، فزون مى‏گريم‏

 

گر چشمه چشم من، بخشكد تا حشر     از ديده به جاى اشك، خون مى‏گريم‏

 مصطفى آرنگ به نقل از اشك حسينى، سرمايه شيعه، ص 66.

+ نوشته شده در  ساعت 0:8  توسط عبدالزهرا  | 

آيا صرف گريه كردن و عزادارى براى امام حسين(ع) براى افرادى كه دچار روزمرگى و معاصى هستند، مى‏تواند سودمند باشد؟

---------------------------------------

با توجّه به حقيقت «شفاعت» پاسخ به اين پرسش روشن مى‏شود. در برخى روايات، مواردى ذكر شده كه موجب مى‏گردد انسان‏ها از گناهان، آلودگى‏ها، تعلّقات و وابستگى‏ها پاك گردند.    براساس روايات سرّ اين شفاعت - كه يكى از مصاديق آن گريه بر اهل‏بيت و خصوصاً امام حسين(ع) بوده و هم گناهكاران را فرا مى‏گيرد و هم غيرگناهكاران را - برقرارى رابطه خاص ميان انسان و معصومان(ع) است؛ يعنى، هر انسانى كه با انسانى در زندگى دنيوى در ارتباط روحى بوده، هر دو در يك راه بودند، هم‏فكرند، هم‏سليقه، هم‏عقيده و هم‏روش بودند، با هم آشنا بوده و به يكديگر معرفت داشتند؛ نسبت به يكديگر محبت و مودت داشتند واز نظر واقعيت يك رابطه تكوينى ميان اين دو انسان برقرار است.    بنابراين هر شخصى كه به معصومان(ع) معتقد بوده و مطيع آنان باشد و حدالمقدور به گفته‏هايشان عمل كند، فكرش، فكر آنان و عقيده‏اش، عقيده آنان يا دست‏كم مشابه آنان باشد و بر اين اساس به ايشان محبت و معرفت داشته باشد؛ اين همه، بيانگر آن است كه ميان او و معصومان(ع) رابطه‏اى هست؛ يعنى، رابطه درونى ميان وجود او و وجود معصومان در عالم ارواح و عالم باطن برقرار است. هر چه سنخيت او با معصومان(ع) بيشتر باشد، اين ارتباط به همان اندازه قوى‏تر خواهد بود. هر چه كامل‏تر باشد، رابطه‏اش بيشتر و هر چه ناقص‏تر باشد رابطه‏اش كم و كمتر خواهد بود.    وقتى اين رابطه رابطه تكوينى و واقعى پديد آمد؛ موجب مى‏شود تا وحدتى ميان او و معصومان ايجاد شود و اين وحدت نتيجه خود را در قيامت به اين صورت نشان مى‏دهد كه معصومان(ع) وى را - كه يا گناهكار و آلوده است يا دلبسته و وابسته به غير خدا - با جذبه خاص خود براساس وحدت و ارتباط تكوينى كه با آنها پيدا كرده است، به سوى بالا كشيده و در رسيدن به جايگاه بهشتى و لقاى حق و نجات از عذاب‏ها و رنج‏ها يارى مى‏دهند.    با توجه به سرّ شفاعت، درخواهيم يافت كه در آدمى، بايد آمادگى لازم و كشش به سوى خدا وجود داشته باشد تا با ضميمه شفاعت آنان، از گناه و تعلّق رهايى يابد و اين آمادگى تنها در پرتو هم‏رنگى با روح آنان ميسر مى‏شود؛ يعنى، اين نوع شفاعت، تنها به افرادى تعلق مى‏گيرد كه مؤمن بوده، عمل صالح داشته باشند و خداوند تا حدى از ايشان راضى بوده و آنان مطيع اوامر الهى و معصومان و پيرو راستين آنان باشند و خيلى طاغى و عاصى نباشند.در اين خصوص نگا: تجسم عمل و شفاعت، صص 106 - 116.    بنابراين هر كسى، مشمول چنين شفاعتى نيست و هر كس با صرف گريه بر اباعبدالله(ع) راهى بهشت نمى‏شود و گناهانش بخشوده نمى‏گردد تا هر خلافى را مرتكب شود و با صرف محبت و رابطه و گريه، بپندارد كه از عذاب‏ها، فشارها، ترس‏ها و اضطراب‏ها نجات خواهد يافت. هر چند محبت حقيقى، انسان را از انجام گناه و دلبستگى‏ها - تا حد امكان - بازمى‏دارد؛ ولى شرايطى براى اين نوع شفاعت وجود دارد و آن، راضى بودن حضرت حق از انسان، ايمان و عمل صالح است.    امام صادق(ع) در نامه‏اى كه به اصحابش نوشت اين مهم را متذكر گرديد: «بدانيد حقيقت آن است كه هيچ كس از خلق خداوند، انسان را از خداوند بى‏نياز نمى‏كند، نه ملك مقرب نه نبى مرسل و نه غير از اينها؛ پس هر كه مسرور [و شاد است كه‏] شفاعت شفاعت‏كنندگان براى او سودمند است، بايد [صبر كند] و از خدا بخواهد كه از او راضى شود»بحارالانوار، ج 8، ص 53..    پس بايد آلودگى‏ها، گناه‏ها، تعلق‏ها در حدى باشد كه خدا از انسان ناراضى نباشد؛ چرا كه اگر خداوند از آدمى خشنود نباشد، ديگر اين نوع شفاعت، شامل حال او نخواهد شد. اگر انسان با خاطر جمع گناه كند و پشيمان نباشد و ضجّه نكشد و حتى به اين فكر نيفتد كه چرا از آن گناه خلاص نمى‏شود و صرفاً در مجالس امام حسين(ع) اشكى بريزد؛ از مواردى است كه خداوند از او راضى نبوده و در نتيجه مشمول شفاعت امام حسين(ع) نمى‏شود.    اما اگر در عين آلودگى و گناه ندامتى و ضجّه‏اى دارد، تأمل و تفكرى در خلاصى از آنها دارد، كوشش مى‏كند خود را هم‏رنگ او در عقيده، فكر و عمل سازد و ... چون در سرّ وجودش تنفرى به گناه و آلودگى داشته و يك نوع ابتهاج و لذت به هم‏رنگى با اباعبدالله(ع)؛ ممكن است اشك و عزادارى او، براى محو گناهانش سودمند افتد.    به هر حال اگر خواهان شفاعت حضرت حسين(ع) هستيم، بايد به او محبت ورزيده، با عقايد، افكار، اوصاف، اعمال، خصلت‏ها و اخلاق او موافقت كرده و مخالفت نكنيم و مهم‏تر آن كه از حضرت حق - كه در حقيقت شافع اصلى است - بخواهيم كه از ما راضى شود تا در پرتو خشنودى او، از شفاعت امام حسين(ع) بهره‏مند گرديم.

اى خدا! آن كن كه از تو مى‏سزد         كه ز هر سوراخ مارم مى‏گزد

 

جان سنگين دارم و دل آهنين‏ ورنه خون گشتى در اين رنج و حنين‏

 

وقت تنگ آمد مرا و يك نفس‏ پادشاهى كن مرا فريادرس‏

 

گر مرا اين بار ستارى كنى‏  توبه كردم من ز هرناكردنى‏

 

توبه‏ام بپذير اين بار دگر      تا ببندم بهر توبه صد كمر

 

من اگر اين بار تقصيرى كنم‏ پس دگر مشنو دعا و گفتنم‏

 مثنوى، دفتر 5، ابيات 2267 - 2262.

+ نوشته شده در  ساعت 0:7  توسط عبدالزهرا  | 

آيا شهربانو دختر يزدگرد سوّم مادر امام سجاد(ع) بوده؟ و در سرزمين كربلا حضور داشته؟ و فرار او به سمت ايران به دستور امام حسين(ع) و مدفون شدنش در آرامگاهى كه هم‏اكنون در تهران به بى‏بى‏شهربانو شهرت دارد، صحيح است؟

---------------------------------------

در بعضى از نوشته‏هاى متأخّر - كه به خيال خود از تاريخ‏هاى معتبر نقل قول كرده - چنين آمده است:    «در برخى از كتب معتبر تاريخى چنين آمده كه: شهربانويه - كه در كربلا حضور داشت و مادر فاطمه همسر قاسم بود - به سفارش امام حسين(ع) سوار بر اسب امام(ع) شده تا او را به سرزمين سرنوشت برساند و او به اذن خدا در ساعتى به رى رسيد و در كوهى از آن سامان و در نزديكى مقبره سيدعبدالعظيم حسنى مدفون شد».ملاآقا دربندى، اكسير العبادات فى اسرار الشهادات، ج 3، ص 110.    و همان‏جا چنين آمده است: «در ميان مردم چنين شهرت دارد كه در قله كوه چيزى شبيه تكّه‏اى از روپوش زن ديده مى‏شود كه هيچ مردى نمى‏تواند به آن نزديك شود. زن آبستنى كه در شكم فرزند پسرى داشته باشد، نيز توان نزديك شدن به آن را ندارد».همان.    و نيز چنين شايع شده است: «او هنگامى كه به رى رسيد، خواست از «هو» (خداوند) يارى بخواهد، اما اشتباها به جاى «هو» لفظ «كوه» را به زبان آورد و همان‏جا كوه او را دريافت و در شكم خود پنهان كرد».شهيدى، سيدجعفر، زندگانى على بن الحسين(ع).    شايد در نظر برخى ساختگى بودن اين افسانه‏ها و نيز عدم حضور مادر امام سجاد(ع) در كربلا، امرى واضح بوده و نياز به بحث و تحقيق ندارد؛ اما از آنجا كه درباره او مطالب فراوانى در ميان مردم و حتى در ميان قشر فرهيخته شايع است، به بحث درباره او مى‏پردازيم.    براى روشن‏تر شدن بحث توجه شما را به مطالب زير جلب مى‏كنيم.  مادر امام سجاد(ع) با رجوع به منابع مختلف شيعه و سنى درمى‏يابيم كه از ميان ائمه شيعى بيشترين اختلاف درباره نام مادر امام سجاد(ع) وجود دارد تا جايى‏كه برخى از محققان با استفاده از منابع مختلف چهارده نام‏زندگانى على بن الحسين(ع)، ص 10 و 11.و برخى ديگر تا شانزده‏مقاله «حول السيدة شهربانو» نوشته شيخ محمد هادى يوسفى، مندرج در مجله رسالة الحسين(ع)، سال اوّل، شماره دوّم، ربيع‏الاول 1412.نام براى مادر آن حضرت(ع) ذكر كرده‏اند.بحارالانوار، ج 46، ص 8-13.مجموع اين نام‏ها چنين است:    1. شهربانو، 2. شهربانويه، 3. شاه زنان، 4. جهان شاه، 5. شه زنان، 6.  شهرناز، 7. جهان بانويه، 8. خولة، 9. برّة، 10. سلافة، 11. غزالة، 12.  سلامة، 13.  حرار، 14.  مريم، 15. فاطمة، 16. شهربان.    با آنكه در منابع تاريخى اهل سنّت بر روى نام‏هايى چون سلافة، سلامة، غزاله بيشتر مانور داده شده است،ر.ك: افتخارزاده، محمودرضا، شعوبيه ناسيوناليسم ايران، ص‏305 كه از منابعى چون انساب الاشراف بلاذرى، طبقات ابن‏سعد، المعارف ابن‏قتيبه دينورى و الكامل مبرّد اسامى فوق را نقل مى‏كند.اما در منابع شيعى و به خصوص منابع روايى آنها، نام شهربانو بيشتر مشهور شده است. بنا به نوشته برخى از محققان‏شهيدى، زندگانى على بن الحسين(ع)، ص 12.: اولين بار اين نام در كتاب «هبائر الدرجات» محمد بن حسن صفار قمى (متوفى 290 ق) ديده شده است.نگا: بحارالانوار، ج 46، ص 9، ح 20.بعدها محدّث معروف شيعى يعنى كلينى (م 329 ق) روايت همين كتاب را در كتاب كافى آورد.اصول كافى، ج  2، ص 369.بقيه منابع يا از اين دو منبع بهره گرفته و يا آنكه رواياتى ضعيف و بدون سند معتبر را در نوشته‏هاى خود آورده‏اند.براى آگاهى از سير تاريخى شهربانو در منابع ر.ك: شعوبيه ناسيوناليسم ايرانى، ص 289-337.    در اين روايت چنين آمده است:    «چون دختر يزدگرد را نزد عمر آوردند، دوشيزگان مدينه براى تماشاى او سر مى‏كشيدند و چون وارد مسجد شد، مسجد از پرتوش درخشان گشت. عمر به او نگريست، دختر رخسار خود را پوشيد و گفت: اف بيروج بادا هرمز (واى، روزگار هرمز سياه شد)! عمر گفت: اين دختر مرا ناسزا مى‏گويد و بدو متوجه شد! اميرالمؤمنين(ع) به عمر فرمود: تو اين حق را ندارى، به او اختيار ده كه خودش مردى از مسلمانان را انتخاب كند و در سهم غنيمتش حساب كن. عمر به او اختيار داد. دختر بيامد و دست خود را روى سر حسين(ع) گذاشت. اميرالمؤمنين على(ع) به او فرمود: نام تو چيست؟ گفت: جهان شاه. حضرت فرمود: بلكه شهربانويه باشد.    سپس به حسين(ع) فرمود: اى اباعبدالله! از اين دختر بهترين شخص روى زمين براى تو متولد مى‏شود و على بن الحسين(ع) از او متولد گشت. آن حضرت را ابن الخيرتين (پسر دو برگزيده) مى‏گفتند؛ زيرا برگزيده خدا از عرب «هاشم» بود و از عجم «فارسى».با استفاده از ترجمه حاج سيد جواد مصطفوى (اصول كافى، ج 2، ص 369).    اين روايت از دو جهت سند و متن محل بحث واقع شده است. از جهت سند در آن افرادى مانند ابراهيم بن اسحاق احمرآيت الله خويى، معجم رجال الحديث، ج 1، ص 202 و ج 13، ص 106.و عمرو بن شمر وجود دارند كه متهم به غلو شده و از سوى رجاليون شيعه مورد تأييد واقع نشده‏اند.همان.    اما از جهت متن اشكالات زير بيان شده است:    1. اسارت دخترى از يزدگرد، به شدّت محل ترديد است.    2. اسارت چنين دخترى در زمان عمر و به ازدواج امام حسين(ع) درآمدن در اين زمان نيز غيرقابل قبول است.    3. در هيچ‏يك از منابع معتبر شيعى به جز اين روايت، لقبى با عنوان «ابن الخيرتين» براى امام سجاد(ع) نقل نشده است.    آيا در اينجا نمى‏توان نوعى ايرانى‏گرى افراطى را ديد كه به خيال خود به جهت پيوند خوردن نسل ساسانيان با نسل پيامبر(ص) در امام سجاد(ع)، خواسته‏اند آن حضرت(ع) را به عنوان «خير اهل الارض» معرفى كنند؟    اين‏گونه نقدها بر گزارش‏هاى حاوى نام شهربانو باعث مى‏شود تا اين گزارش‏ها را از ساحت ائمه(ع) به دور و آن را ساخته دست حديث‏پردازان بدانيم و نام شهربانو را براى مادر آن حضرت(ع) نفى كنيم.    درباره نَسَب مادر امام سجاد(ع) نيز منابع متقدم تاريخى و روايى دچار اختلاف گشته‏اند. برخى مانند يعقوبى (متوفى 281 ق)تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 303.، محمد بن حسن قمى‏تاريخ قم، ص 195.، كلينى (متوفى 329 ق)اصول كافى، ج 2، ص 369.، محمد بن حسن صفار قمى (متوفى 290 ق)بحارالانوار، ج 46، ص 9.، شيخ صدوق (متوفى 381 ق)عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 128.و شيخ مفيد (متوفى 413 ق)الارشاد، ص 492.او را دختر يزدگرد دانسته‏اند، هر چند در نام او اتفاق نظر ندارند.    اين نَسَب تقريباً در ميان منابع متأخر به عنوان يك شهرت فراگير جاى خود را باز كرده است؛ به گونه‏اى كه ميدان اظهار وجود براى ديدگاه‏هاى مخالف نگذاشته است.زندگانى على ابن الحسين(ع)، ص 12.    در مقابل اين قول، برخى از منابع متقدم و متأخر ديدگاه‏هاى ديگرى مانند سيستانى بودن، سِندى بودن، كابلى بودن او را متذكر شده و بسيارى از منابع بدون ذكر محل اسارت او، تنها با عنوان «امّ ولد» (كنيز صاحب فرزند) از او ياد كرده‏اند.شعوبيه، ص 305. برخى نام‏هاى بزرگان ايرانى همچون سبحان، سنجان، نوشجان و شيرويه را به عنوان پدر او ذكر كرده‏اند.حول السيدة شهربانو، ص 28.    براى نقد و بررسى اين نَسَب نمى‏توانيم به بحث‏هاى سندى اين گزارش‏ها تكيه كنيم؛ زيرا هيچ‏يك از اقوال داراى سند مستحكمى نيست. علاوه بر آنكه بيشتر كتاب‏هاى تاريخى همانند تاريخ يعقوبى، مطالب خود را بدون ذكر اسناد نقل مى‏كنند.    بنابراين بايد فقط از راه محتوا به بررسى آنها پرداخت كه در اين راستا اشكالات زير خود را نشان مى‏دهد:    1. مهم‏ترين اشكال اختلاف اين گزارش‏ها در ذكر نام او است كه منابع مختلف پيش گفته اسامى گوناگونى همانند حرار، شهربانو، سلاخه، غزاله براى او نقل كرده‏اند. و اين نشان مى‏دهد كه اين مطالب، سازندگان مختلف با انگيزه‏هاى يكسانى داشته است كه همان تعصب ايرانى‏گرى وارتباط دادن ميان ايرانيان و امامان(ع) از راه نَسَب بوده است تا به خيال خود فره ايزدى و تخمه شاهى را از ساسانيان به امامان شيعه منتقل سازند.    2. اختلاف اين گزارش‏ها در زمان اسارت او نيز يكى ديگر از اشكالات است كه برخى آن را در زمان عمر، برخى ديگر در زمان عثمان و برخى مانند شيخ مفيد آن را در زمان خلافت حضرت على(ع) دانسته‏اند.شعوبيه، ص 324.     3. اصولاً كتبى مانند تاريخ طبرى و الكامل ابن اثير كه به صورت سال‏شمار جنگ‏هاى مسلمانان با ايرانيان را تعقيب كرده و مسير فرار يزدگرد را به شهرهاى مختلف ايران نشان داده‏اند، در هيچ موردى به ذكر اسارت فرزندان او نمى‏پردازند؛ با آنكه اين مسأله، بسيار مهم‏تر از حوادث جزئى است كه به آنها اشاره شده است. اين نكته جعلى بودن گزارش اسارت دختران يزدگرد را تقويت مى‏كند.    4. برخى از نويسندگان متقدم همانند مسعودى، هنگام ذكر فرزندان يزدگرد سوم، دخترانى با نام‏هاى ادرك، شاهين و مردآوند براى او ذكر مى‏كنند كه اولاً با هيچ‏يك از نام‏هايى كه براى مادر امام سجاد(ع) گفته شده، هماهنگى ندارد و ثانياً خبرى از اسارت آنها در تمام نوشته‏هاى خود به ميان نمى‏آورد.همان، ص 304.    5. از مهم‏ترين اسناد تاريخى كه مى‏توان درباره مادر امام سجاد(ع) به آن استناد كرد، نامه‏هاى منصور به محمد بن عبدالله معروف به «نفس زكيه» است كه رهبرى مخالفان علوى و طالبى (اولاد ابوطالب) را در مدينه بر عهده داشت و هميشه ميان او و منصور نزاع و درگيرى بود.    در يكى از اين نامه‏ها كه منصور قصد ردّ ادعاهاى محمد مبنى بر افتخاريه نَسَب خود را داده چنين مى‏نگارد: «ما وُلِدَ فيكم بعد وفاة رسول الله(ص) افضل من على بن الحسين و هو لِاُم ولد».الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 570.يعنى، بعد از رحلت پيامبر خدا(ص)در ميان شما شخصيتى برتر از على بن حسين (امام سجاد(ع)) ظهور نكرده، در حالى‏كه او فرزند ام ولد (كنيز داراى فرزند) بود.    جالب آن است كه هيچ اعتراضى - نه از سوى محمد و نه از سوى ديگران - به اين فقره شنيده نمى‏شود كه على بن حسين(ع) فرزند كنيز نبود؛ بلكه فرزند شاهزاده‏اى ايرانى بود! در حالى‏كه اگر اين داستان واقعيت داشت، حتماً محمد بن عبدالله براى پاسخ دادن، به آن استناد مى‏كرد.    مجموعه اين قرينه‏ها ما را به اين نتيجه مى‏رساند كه دست جعل در ساختن مادرى ايرانى با اين اوصاف براى امام سجاد(ع) دخالت داشته و عمداً ديدگاه‏هاى ديگر درباره مادر آن حضرت(ع) - بويژه ديدگاه‏هايى كه او را از كنيزكان بلاد ديگر همانند سند مى‏داند - ناديده گرفته است. در حالى‏كه تا قبل از اواخر قرن سوم بيشتر ناقلان، او را از كنيزان سِند يا كابل مى‏دانستند.حول السيدة شهر بانو، ص 28.  عدم حضور مادر امام سجاد(ع) در كربلا در اين باره بايد بگوييم كه تقريباً تمام منابع متقدم شيعى - كه به زندگانى مادر امام سجاد(ع) پس از اسارت پرداخته‏اند - چنين نگاشته‏اند: او در هنگام تولد امام(ع) در همان حالت نفاس از دنيا رفت.عيون اخبار الرضا(ع)، ج 2، ص 128.    و نيز چنين گفته‏اند: يكى از كنيزان حضرت على(ع) به عنوان دايه او به بزرگ كردن او پرداخت و مردم خيال مى‏كردند كه او مادر امام(ع) است و بعد از آنكه آن حضرت او را شوهر داد، فهميدند كه او دايه امام(ع) بود، نه مادر او.بحار الانوار، ج 46. ص 8.    بنابراين، قطعاً از ديدگاه منابع معتبر، حضور مادر امام(ع) در كربلا منتفى است؛ حال با هر نام و نسبى كه مى‏خواهد باشد.  مرقد بى‏بى شهربانو از مطالب قبل و اثبات عدم حيات مادر امام(ع) بعد از تولد امام(ع) خود به خود اين موضوع روشن مى‏شود. همچنين از سوى محققان معاصر با دلايل قطعى ثابت شده است كه بقعه بى‏بى شهربانو - كه در كوهستان شرق رى معروف به كوه بى‏بى شهربانو پديدار است - هيچ ربطى با مادر امام(ع) ندارد و بنايى است كه در قرون بعدى ساخته شده است. چنان‏كه تاريخ ساخت صندوق منبت كارى آن سال 888 ق را نشان مى‏دهد و درب منبت كارى آن كار عهد صفوى است و الحاقاتى از هنر دوره قاجاريه دارد.شعوبيه، ص 326.    عدم ذكر چنين بقعه‏اى در آثار شيخ صدوق - كه خود ساليان دراز در رى مى‏زيسته و به آن آشنايى كامل داشته - مؤيد ديگرى بر عدم وجود اين بقعه در قرن چهارم و در زمان شيخ صدوق (متوفى 381 ق) است.    ديگر نويسندگانى هم كه به ذكر احوال عبدالعظيم حسنى و شخصيت‏هاى بزرگ مدفون در رى پرداخته‏اند، نامى از چنين بقعه‏اى نبرده‏اند. اين احتمال وجود دارد كه در قرون بعدى زنى پارسا با نام شهربانو در اين مكان دفن شده و با گذشت ساليان، مردمان آن سامان او را با مادر امام سجاد(ع) - كه در آن زمان مشهور به شهر بانو بوده - اشتباه گرفته‏اند و يا برخى اين اشتباه را در زبان مردم انداخته و با انگيزه‏هايى به تقويت آن پرداخته‏اند.براى اطلاع بيشتر از عدم امكان انتساب اين بقعه به شهربانو مادر امام سجاد(ع) ر.ك:باستان (نوشته كريميان) و دانشنامه ايران و اسلام، ذيل كلمه شهربانو.

+ نوشته شده در  ساعت 0:5  توسط عبدالزهرا  | 

آيا سياه‏پوشى در ميان ملل ديگر رايج است؟ آيا سياه‏پوشى از سوى عباسيان يا اعراب پس از اسلام به ايران منتقل شده است و در تمدن ايران چنين چيزى وجود ندارد؟

---------------------------------------

يكم. سياه‏پوشى، سنت منطقى بشر، در طول تاريخ بوده است؛ از ايران باستان گرفته تا يونان و اعراب جاهليت.    دوم. سياه‏پوشى از سوى عباسيان يا اعراب پس از اسلام، به ايران منتقل نشده؛ بلكه از دير باز اين سلوك عملى و ظاهرى در فرهنگ و تمدن ملت ايران ريشه داشته است. توجه به نكات ذيل اين دو مسأله را روشن مى‏كند:  . سابقه سياه‏پوشى‏ شواهد فراوان تاريخى و ادبى، بيانگر اين حقيقت است كه بسيارى از ملل و اقوام جهان، از دير زمان، در ايام عزا سياه مى‏پوشيده‏اند. به دليل مجال اندك به ذكر چند نمونه از ايران، يونان باستان و اعراب اشاره مى‏شود.    الف. ايران باستان؛ شواهد فراوانى در متون كهن ايرانى وجود دارد كه سياه‏پوشى را نشان ماتم و اندوه قلمداد كرده است. شاهنامه فردوسى - كه بيانگر فرهنگ و تمدن كهن ايران است - پر است از مواردى كه جامه سياه را نمود عزا و غم تلقى كرده است. در خصوص زمانى كه رستم به دست برادرش شغاد، ناجوانمردانه كشته شد، فردوسى مى‏سرايد:

به يك سال در سيستان سوگ بود       همه جامه‏هاشان، سياه و كبود

    در عصر ساسانيان نيز، هنگامى كه بهرام گور درگذشت وليعهدش يزدگرد، چنين كرد:

چهل روز سوگ پدر داشت راه‏         بپوشيد لشگر كبود و سياه‏

     فريدون هم كه از جهان درگذشت، نواده و جانشين وى چنين كرد:

منوچهر، يك هفته با درد بود دو چشمش پر از آب و رخ زرد بود

 

سپاهش همه كرده جامه سياه‏ توان گشته شاه و غريوان سپاه‏

 و اين سياه‏پوشى تا هم‏اكنون در ايران رايج است.نگا: معجم‏البلدان، حموى، ج 3، ص 452 و تاريخ گيلان و ديلمستان، ص 223.    ب . يونان باستان؛ در اساطير يونان باستان، آمده است: زمانى كه تيتس از قتل پاتروكلوس به دست هكتور، شديداً اندوهگين شد؛ به نشانه عزا، سياه‏ترين جامه‏هايش را پوشيد.    اين امر نشانگر آن است كه قدمت رسم سياه‏پوشى در يونان، به عصر هومر بازمى‏گردد. در ميان عبرانيان (يهوديان قديم) نيز رسم آن بود كه در عزاى بستگان خويش، سرها را مى‏تراشيدند و بر آن خاكستر مى‏پاشيدند و لباس‏شان در اين گونه مواقع، سياه‏رنگ يا نزديك به آن بود.دائرة المعارف، ج 6، ص 710 - 722.    بستانى در دائرة المعارف خود، رنگ سياه را براى عزا در تمدن اروپاى قرن‏هاى اخير، به عنوان مناسب‏ترين رنگ گزارش كرده، مى‏نويسد: طول دوران عزادارى - بر حسب درجه نزديكى به مرده - از يك هفته تا يك سال طول مى‏كشد و بيوه زنان، دست كم تا يك سال عزا مى‏گيرند و در اين مدت لباس‏هاى آنان سياه‏رنگ و خالى از هرگونه نقش و نگار و زيورآلات است.دائرة المعارف، ج 6، ص 710 - 722.    ج . اعراب؛ تاريخ، شعر، لغت و سيره نشان مى‏دهد كه اعراب - از مصر و شامات گرفته تا عراق و حجاز - رنگ سياه را رنگ عزا شناخته‏اند.    زمخشرى (اديب و مفسّر قرن ششم) مى‏نويسد: يكى از اديبان گويد: راهبى سياه‏پوش را ديدم و بدو گفتم: چرا سياه پوشيده‏اى؟ گفت: عرب زمانى كه كسى از آنها مى‏ميرد، چه مى‏پوشد؟ گفتم سياه مى‏پوشد، گفت من نيز در عزاى گناهان سياه پوشيده‏ام.ربيع الابرار و نصوص الاخبار، ج 3، ص 747.    در كتاب‏هاى تاريخى، گزارش شده است: كه عرب، در مواقع مصيبت، جامه خويش به رنگ سياه مى‏كرداخبار الدولة العباسية، ص 247.. در عصر پيامبر(ص) پس از پايان جنگ بدر - كه هفتاد تن از مشركان و قريش به دست مسلمين به خاك هلاكت افتادند - زنان مكه در سوگ كشتگان خويش، جامه سياه پوشيده‏اند.السيرة النبوية، ج 3، صص 10 - 11.    اين شواهد تاريخى و ادبى، نشان مى‏دهد كه رنگ سياه از دير باز در ميان بسيارى از ملل و اقوام نشان عزا و اندوه بوده است و اين امر اختصاص به ايران يا دوران اسلام نداشته است؛ بلكه اعراب پيش از اسلام، ايرانيان و يونانيان باستان نيز به رسم عزا، جامه سياه يا كبود مى‏پوشيده‏اند.نگا: تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ج 2، ص 127.  . سياه‏پوشى در ميان اهل‏بيت(ع) گزارش‏هاى مستند بيانگر اين حقيقت است كه پيامبر اسلام(ص) و ائمه اطهار(ع) نيز مهر تأييد بر اين سنت منطقى و رسم طبيعى گذاشته و خود در مقام عمل، در عزاى عزيزان خويش سياه پوشيده‏اند.    به روايت ابن‏ابى‏الحديد در شرح نهج‏البلاغه، امام حسن(ع) در سوگ اميرمؤمنان على(ع)، جامه‏هاى سياه بر تن كرد و با همين جامه به ميان مردم آمد و براى آنان خطبه خواند.شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى‏الحديد، ج 16، ص 22.    بنابر حديثى كه اكثر محدثان آن را نقل كرده‏اند، امام باقر(ع) فرمودند: زنان بنى‏هاشم در سوگ ابا عبد الله(ع) جامه سياه بر تن كردند: «لما قتل الحسين بن على(ع) لبس نساء بنى‏هاشم السواد و المسوح و كن لاتشتكين من حر و لابرد و كان على بن الحسين(ع) يعمل لهن الطعام للمأتم»؛ بحارالانوار، ج 45، ص 188 و وسائل‏الشيعه، ج 2، ص 890.زمانى كه امام حسين بن على(ع) به شهادت رسيد، زنان بنى‏هاشم لباس‏هاى سياه و جامه‏هاى خشن مويين پوشيدند و از گرما و سرما شكايت نمى‏كردند. [پدرم‏] على بن الحسين به علت [اشتغال آنان به‏] مراسم عزادارى، براى‏شان غذا درست مى‏كرد». . فلسفه سپاه‏پوشى عباسيان‏ عباسيان، كه در طول قيام، داعيه خون‏خواهى شهيدان اهل‏بيت را داشته‏اند و زمانى كه به قدرت رسيدند، دولت خود را دولت آل‏محمد(ص) و ادامه خلافت على ابن ابى طالب(ع) قلمداد كردند و نخست وزير خويش ابوسلمه خلال را وزير آل محمد(ص) و سردار مشهورشان ابومسلم خراسانى را امين يا امير آل‏محمد(ص) ناميدند.    لباس سياه در تداوم سياه‏پوشى ماتم و اندوه فقدان عزّت پيامبر و مصايبى كه بر اهل‏بيت(ع) رفته بود، انتخاب كردند؛شرح نهج‏البلاغه، ج 7، ص 172.نه آنكه آنان سياه‏پوشى را در ايران و بلاد اسلامى، پايه‏گذارى كنند؛ زيرا سياه‏پوشى در عزاى از دست‏رفتگان، منش طبيعى و رايج بود؛ خصوصاً سياه‏پوشى در عزاى شهيدان اهل‏بيت(ع).    بنى‏عباس به بهانه خون‏خواهى شهيدان مظلوم كربلا و زيد و يحيى، پرچم سياه و سياه‏پوشى را به عنوان ابراز و اعلام عزاى شهيداى اهل‏بيت برگزيدند و با اين ترفند، دوستداران اهل‏بيت(ع) را به دور خود گردآوردند براى آن كه اين تبليغ ظاهرى را در اذهان مردم زنده نگه دارند؛ پس از به قدرت رسيدن، در ظاهر سياهى پرچم و لباس را شعار هميشگى خويش ساختنداخبار الدولة العباسية، صص 230-232 و 242..    به دليل همين فريبندگى ظاهرى بود كه امام صادق(ع) و ديگر ائمه(ع) به رنگ و لباس سياه تعريضاتى داشتند؛ يعنى، مخالفت امام در اين موارد، ناظر به سياه‏پوشى رسمى و خاصى بود كه از سوى بنى‏عباس تحميل شده و نماد بستگى و اطاعت از حكومت جائرانه آنان بوده است؛ نه سياه‏پوشى بر اهل عزا و ماتم بر سوگ از دست‏رفتگان و خصوصاً مصايب اهل‏بيت(ع).نگا: سياهپوشى در سوگ ائمه نور، صص 195 - 200، 129-155، 76 و 77.

+ نوشته شده در  ساعت 0:4  توسط عبدالزهرا  | 

آيا در مورد برپايى مراسم عزادارى براى اهل‏بيت(ع) روايتى وجود دارد؟

---------------------------------------

روايات فراوانى در اين زمينه وجود دارد؛ به سه روايت درخصوص توصيه ائمه(ع) به برپايى مراسم عزادارى براى اهل‏بيت(ع) بسنده مى‏كنيم:    1. امام صادق(ع) فرمودند: «رحم الله شيعتنا، شيعتنا و اللّه هم المؤمنون فقد و الله شركونا فى المصيبة بطول الحزن والحسرة»؛ بحارالانوار، ج 43، ص 222. «خداوند شيعيان ما را مشمول رحمت خويش سازد. به خدا قسم، شيعيان ما همان مؤمنين‏اند، آنان به خدا قسم! با حزن و حسرت طولانى خويش [در عزاى ما ]شريك و همدرد مصيبت‏هاى ما خاندانند».    2. امام رضا(ع) مى‏فرمايد: «من تذكر مصابنا و بكى لما ارتكب منا كان معنا فى درجتنا يوم القيامة، و من ذكر بمصابنا فبكى و ابكى لم تبك عينه يوم تبكى العيون و من جلس مجلسا يحيى فيه امرنا لم يمت قلبه يوم تموت القلوب»؛ همان، ص 278. كسى كه متذكر مصايب ما شود و به جهت ستم‏هايى كه بر ما وارد شده گريه كند، در روز قيامت با ما خواهد بود و مقام و درجه ما را خواهد داشت و كسى كه مصيبت‏هاى ما را بيان كند و خود بگريد و ديگران را بگرياند؛ در روزى كه همه چشم‏ها گريان است، چشم او نگريد و هر كسى در مجلسى بنشيند كه در آن مجلس، امر ما را زنده مى‏كنند؛ روزى كه قلب‏ها مى‏ميرند، قلب او نخواهد مرد».    3. امام صادق(ع) به فضيل فرمود: «تجلسون و تحدّثون؟ قال: نعم جعلت فداك، قال: ان تلك المجالس احبها فاحيوا امرنا يا فضيل، فرحم الله من احيى امرنا يا فضيل من ذكرنا او ذكرنا عنده فخرج من عينه مثل جناح الذباب غفرالله له ذنوبه و لو كانت اكثر من زبدالبحر»؛ همان، ص 282 و 289.«آيا مجالس عزا برپا مى‏كنيد و از اهل‏بيت و آنچه بر آنان گذشته است، صحبت مى‏كنيد؟ فضيل گفت: آرى قربانت گردم، امام فرمود: اين‏گونه مجالس را دوست دارم پس امر ما را زنده گردانيد كه هر كس امر ما را زنده  كند مورد لطف و مرحمت خدا قرار مى‏گيرد. [اى‏] فضيل: هر كس از ما ياد كند، يا نزد او از ما ياد كنند و به اندازه بال مگسى اشك بريزد، خدا گناهانش را مى‏آمرزد اگر چه بيش از كف دريا باشد».

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:3  توسط عبدالزهرا  | 

آيا در شب عاشورا كسى از ياران امام(ع) او را ترك كرد؟ اصلاً تعداد ياران امام(ع) در صحنه نبرد عاشورا چند نفر بودند؟

---------------------------------------

اين سؤال دو بخش دارد كه بايد جداگانه به آنها پرداخت.  بخش يكم. وفادارى ياران‏ منابع تاريخى هنگام ذكر وقايع شب عاشورا، اين نكته را متذكر شده‏اند كه هنگام درخواست امام(ع) از اصحاب و خويشان خود مبنى بر ترك او و واگذاشتنش در مقابل دشمن، آنان بالاتفاق با سخنان حماسى و شورانگيز خويش مراتب جانفشانى خود در ركاب امام(ع) را يادآور شده و هيچ‏كدام حاضر به ترك او نشدند. در اينجا بود كه امام(ع) جمله معروف خود را فرمود: «... فانى لا اعلم اصحاباً اولى‏ و لا خيراً من اصحابى و لااهل بيت ابرّ و لا اوصل من اهل بيتى»؛ وقعة الطف، ص 197 و نيز ر.ك: طبقات ابن سعد، ج 5، ص 99؛ تاريخ طبرى، ج 5، ص 418؛ شيخ  مفيد، الارشاد، ص 442. «من يارانى برتر و بهتر از ياران خود نمى‏شناسم و همين‏طور خاندانى را نيكوكارتر و مفيدتر به صله رحم از خاندان خود نمى‏دانم».    از سوى ديگر در همين منابع از پراكنده شدن تعداد زيادى از ياران امام(ع) در منزل زَباله و هنگام شنيدن خبر شهادت برادر رضاعى آن حضرت (عبدالله بن يقطر) خبر مى‏دهند! پس از شنيدن خبرهاى نااميدكننده، امام حسين(ع) طى نوشته‏اى ضمن اعلان خبر شهادت مسلم، هانى و عبدالله چنين فرموده بود: «... و قد خذلتنا شيعتنا فمن احبّ منكم الانصراف فلينصرف ليس عليه منا ذمام»؛ وقعة الطف، ص 166.«شيعيان ما، خوارمان كردند! پس هر كس كه دوست دارد، ما را ترك كند، چنين كند كه ما بيعت خود را از شما برداشتيم».    در اين هنگام بود كه گروه گروه سپاهيان آن حضرت(ع) جدا شدند و در پايان تعداد اندكى با سيدالشهدا(ع) ماندند كه اين تعداد عمدتاً همان‏هايى بودند كه از مدينه با آن حضرت حركت كرده بودند!    كسانى كه امام(ع) را ترك كردند، اعرابى بودند كه به خيال آنكه امام(ع) به شهرى آرام و آماده اطاعت مى‏رود و در آنجا حكومت خود را به راه مى‏اندازد، به دنبال آن حضرت به راه افتاده بودند.همان.البته چنين جدايى طبيعى مى‏نمود.    در منابع معتبر از اين منزل به بعد، سخنى از ترك ياران نيست؛ اما در نوشته‏هاى متأخّر، گزارشى از كتابى غيرمعتبر و مجهول به نام نورالعيون نقل شده كه در آن از قول جناب سكينه دختر امام حسين(س) سخن از ترك دسته جمعى سپاه به صورت دسته‏هاى ده‏تايى و بيست‏تايى به ميان آمده است كه در پايان نفرين سكينه را به دنبال دارد!اكسيرالعبادات فى اسرار الشهادات، ج 2، ص 182.    اين روايت ضعيف و متأخّر نمى‏تواند در برابر آن همه گزارش‏هاى معتبر با ذكر سلسله اسناد مقاومت نمايد؛ به ويژه آنكه اين گزارش جعلى با سخنان اصحاب و خاندان امام(ع) در شب عاشورا و نيز عبارت مشهور آن حضرت در مدح آنان تنافى دارد.  بخش دوّم. تعداد ياران‏    منابع مختلف تعداد ياران امام(ع) در روز عاشورا متفاوت ذكر كرده‏اند.از اينجا تا پايان اين پرسش، همه منابع را به نقل از كتاب «تاريخ امام حسين(ع)» ج  3، ص 242-250 نقل مى‏كنيم. اين كتاب عظيم كه تاكنون پنج جلد آن توسط انتشارات آموزش و پرورش به چاپ رسيده است، حاوى عبارات كتب عاشورانگارى از آغاز تا دوره معاصر درباره وقايع مختلف مربوط به امام(ع) است. برخى مانند طبرى اين تعداد را نزديك صد نفر دانسته‏اند كه در ميان آنها پنج نفر از فرزندان امام على(ع)، شانزده نفر از بنى‏هاشم و تعدادى ديگر از قبايل مختلف ديده مى‏شود.تاريخ طبرى، ج 5، ص 393.    برخى مانند ابن شهر آشوب اين تعداد را 82 نفر ذكر كرده‏اند.المناقب، ج 4، ص 98.    ابن نما از بزرگان شيعه در قرن ششم و هفتم، اصحاب امام(ع) را صد پياده و 45 سواره مى‏داند.مثيرالاحزان، ص 27 و 28.همين تعداد از سوى سبط ابن‏جوزى نيز مورد تأييد قرار گرفته است.تذكرة الخواص، ص 143. روايتى از امام باقر(ع) نيز - كه در جوامع روايى شيعه نقل شده - اين قول را تأييد مى‏كند.بحارالانوار، ج 45، ص 4.    عجيب‏تر از همه قول مسعودى است كه تا هنگام نزول امام(ع) در كربلا، تعداد ياران آن حضرت(ع) را پانصد سواره و صد پياده ذكر مى‏كند.مروج الذهب، ج 3، ص 70.    اما قول مشهور - كه هم اكنون نيز داراى شهرت است - آن است كه تعداد ياران امام(ع) در كربلا 72 نفر بودند كه به 32 سواره و چهل پياده تقسيم مى‏شدندانساب الاشراف، ج 3، ص 187؛ دينورى، الاخبار الطوال، ص 254؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 5، ص 183؛ بحارالانوار، ج 45، ص 4؛ فتّال نيشابورى، روضة الواعظين، ص 158 و ... .     براى آگاهى از نام‏هاى شهدا ر.ك:    1. بحارالانوار، ج 101، ص 269-274 زيارت ناحيه مقدسه كه در آن اسامى تك تك شهدا آمده و بر آنها درود فرستاده شده است.    2. سماوى، شيخ محمد، ابصارالحسين فى انصار الحسين(ع)، كه در آن نام 113 تن از ياران امام حسين(ع) و شرح حال آنها ذكر شده است.    3. فضيل بن زبير، و تسمية من قتل مع الحسين عليه السلام من اهله و اولاده و شيعته، كه در مجلّه «تراثنا» شماره 2، سال 1406 ق چاپ شده است.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:1  توسط عبدالزهرا  | 

آيا پرسش از فلسفه عزادارى امر معقولى است يا خير؟

---------------------------------------

با توجّه به پديدار شدن رويكردهاى نوين نسبت به تحليل و تبيين مسائل، انسان معاصر در پى كنكاش و كالبدشكافى مسائل، مفاهيم و حقايقى است كه با آنها زندگى مى‏كرده و نسبت به آنها باورهايى داشته است. در واقع پرداختن به موضوع با نگاهى بيرونى، از ويژگى‏هاى انسان معاصر است. بر اين اساس، آدمى مى‏خواهد از بيرون، به مسأله عزادارى بنگرد و آن را مورد بررسى قرار دهد. در حقيقت، عقل وى تا وقتى كه توجيهى مقبول از عزادارى به دست نياورد و يا حداقل آن را خرد ستيز نداند - هر چند خردپذير نباشد - نمى‏تواند در درون اين پديده قرار گرفته و آن را باور كند.    اين نوع نگاه به مسائل، بسيار مبارك است؛ چه اين كه بنيان‏هاى معرفتى انسان را به مسائل اسلامى و مؤلّفه‏هاى فرهنگ شيعى، تقويت مى‏كند و نبايد فراموش كرد كه در پرتو اين پشتوانه نظرى، ايمان آدمى نيز تعالى مى‏يابد؛ زيرا ايمان بر پايه معرفت و خردورزى شكل مى‏گيرد. ازاين‏رو اگر توجيه و تبيين موجّهى از عزادارى ارائه گردد؛ پايه‏هاى باور جوانان و نسل معاصر، نسبت به اين موضوع تقويت خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:0  توسط عبدالزهرا  | 

بنام خدا

در اين صفحه به سئوالات شرعي رايج در مورد ماه محرم ومجالس عزاي امام حسشين(ع) پاسخ داده شده است...براي راحت پيدا كردن سئوال مورد نظر ابتدافهرست سئوالات را همراه با شماره ذكر ميكنم كه در ادامه خواهيد توانست با مراجعه به شماره مورد نظر در سطر هاي زيرين به جواب دست يابيد.

فهرست سئوالات :

1-آيا مراسم عقد و عروسى در ماه محرم حرام است ؟

2-آيا جايز است در مراسم عزادارى امام حسين(ع) مردان با حضور زنان لخت شده و عزادارى كنند؟

3-آيا در ماه محرم اعمالى مثل بندانداختن و رنگ كردن موها و آرايش زن اشكالى دارد؟

4-آيا شيوه‏هاى عزادارى كه در زمان صدر اسلام وجود نداشته است، يك نوع بدعت‏گذارى در دين نيست؟

5-آيا قمه‏زنى به طور مخفى جايز است؟ چنانچه در اين مورد نذرى وجود داشته باشد، وظيفه چيست؟

6-آيا قمه‏زنى جايز است؟

7-آيا قيام امام حسين(ع) تمرد و شورش عليه حكومت بود؟ اصولاً از ديدگاه اسلامى در چه مواردى تمرد و قيام عليه دولت جايز مى‏باشد؟

8-آيا نماز جماعت اول وقت مهم‏تر است يا ادامه عزادارى امام‏حسين(ع)؟

9- آيا نواختن شيپور، نى و فلوت در تعزيه اشكال دارد؟

10-. از جمله شرايط وجوب امر به معروف و نهى از منكر، ايمن بودن از خطر و ضرر است، اين شرط نه تنها موجود نبود بلكه با پيشينه و عملكرد يزيد و حكومت بنى‏اميه - با آن وضعيت استبدادى و كشتار بى‏رحمانه انسان‏هاى بى‏گناه - روشن بود كه چنين موقعيتى پيش نمى‏آيد و اقدام امام حسين(ع) يا هر كس ديگر، با مخاطرات جدى روبه رو است! پس چگونه آن حضرت با اين وضعيت اقدام به نهضت و امر به معروف و نهى از منكر نمود؟

11- از ساختمان مسجد و حسينيه صداى قرائت قرآن و مراسم عزادارى بسيار بلند پخش مى‏شود، به طورى كه اين امر منجر به سلب آسايش همسايگان مى‏شود! ولى مسؤولان و سخنرانان حسينيه، اصرار به ادامه آن دارند؛ تكليف در اين زمينه چيست؟

12- استفاده از آلات لهو و موسيقى در مراسم عزادارى چه حكمى دارد؟

13- استفاده از زنجيرهايى كه داراى تيغ هستند، چه حكمى دارد؟

14- استفاده از طبل و سنج در مراسم عزادارى و غير آن چه حكمى دارد؟

15- استفاده از عَلَم در مراسم عزادارى سيدالشهدا(ع) يا قرار دادن آن در مجلس عزا و يا حمل آن در دسته عزادارى چه حكمى دارد؟

16- اگر بعضى از واجبات به سبب شركت شخص در مجالس عزادارى از او فوت شود (مثلاً نماز صبح قضا شود) آيا بهتر است بعد از اين در اين مجالس شركت نكند يا اينكه عدم شركت او باعث دورى از اهل‏بيت(ع) مى‏شود؟

17- بالا و پايين پريدن در هنگام سينه‏زنى (هروله) چه حكمى دارد؟

18- برهنه شدن در هنگام عزادارى چه حكمى دارد؟

19- در برخى موارد مرثيه خوانى و يا مداحى زنان در مجلس خودشان، به گونه‏اى است كه صداى آنان با بلندگو به گوش مردان رهگذر مى‏رسد، آيا اين عمل جايز است؟

20- زنجيرزدن به بدن - همان‏گونه كه برخى از مسلمانان انجام مى‏دهند - چه حكمى دارد؟

21- كسى كه نذر كرده در روز عاشورا، به مردم حليم بدهد، آيا مى‏تواند به جاى آن خوراكى ديگرى بدهد؟ يا حليم را در روزهاى ديگر ماه محرم به مصرف برساند؟

22- يكى از شرايط عمومى تكاليف شرعى، داشتن قدرت است و در روايات اهل بيت عصمت و طهارت، بيان شده است كه اين فريضه صرفاً بر عهده كسانى است كه قدرت بر اين كار داشته باشند؛ در حالى كه در نهضت حسينى(ع)، آن حضرت به دليل جهالت يا سست عنصرى يا عافيت‏طلبى مردم و يا به انگيزه‏هاى ديگر، از پشتيبانى مردم محروم بود و توانايى براندازى يك حكومت سفّاك تا دندان مسلح را نداشت! پس چگونه آن حضرت قيام مسلحانه كرد و آن را امر به معروف و نهى از منكر اعلام نمود؟

23- يكى از شرايط وجوب امر به معروف و نهى از منكر، احتمال تأثير است و اين وضعيت در نهضت موجود نبود؛ چه اينكه معلوم بود يزيد و پيروانش نه از حكومت كنار مى‏روند و نه از روش خود دست برمى‏دارند! پس امام حسين(ع) با چه منطق و حجت شرعى به اين كار اقدام كرده و اين امر را يك وظيفه واجب و مقدس مى‏دانست؟

 

 

- آآيا مراسم عقد و عروسى در ماه محرم حرام است ؟

---------------------------------------

همه: برگزارى اين نوع مراسم، اگر توام با معصيت و يا هتك حرمت حضرت سيدالشهد(ع) نباشد، اشكال ندارد؛ ولى در آن هيچ نوع بركتى نيست و سزاوار است كه مسلمانان غيرتمند سعى كنند اين‏گونه مراسم را در ماه‏هاى ديگر وايام متناسب با خود برگزار كنند.

2- آيا جايز است در مراسم عزادارى امام حسين(ع) مردان با حضور زنان لخت شده و عزادارى كنند؟

---------------------------------------

امام و فاضل: اگر باعث مفسده نباشد، اشكال ندارد و بر زنان واجب است از نگاه كردن به بدن نامحرم اجتناب كنند.امام، استفتاءات، ج 3، سؤالات متفرقه، س 46؛ فاضل، جامع‏المسائل، ج 1، س 2163 و 2165.    مكارم: احتياط واجب آن است كه مردان از اين كار خوددارى كنند.مكارم، استفتاءات، ج 2، س 765.    تبريزى: اشكال ندارد.تبريزى، استفتاءات، س 2004 و tabrizi.org، لخت شدن عزاداران.     صافى: اگر در معرض ديد زنان نامحرم نباشد، اشكال ندارد.صافى، جامع‏الاحكام، ج 2، س 1597.    بهجت: بنابراحتياط واجب بايد بدن خود را از نامحرم بپوشاند.بهجت، توضيح‏المسائل، م 1937.

3- آيا در ماه محرم اعمالى مثل بندانداختن و رنگ كردن موها و آرايش زن اشكالى دارد؟

---------------------------------------

همه: اگر توأم با معصيت و يا هتك حرمت ايام عزادارى حضرت سيدالشهدا(ع) نباشد، اشكال ندارد؛ ولى سزاوار است كه مسلمانان غيرتمند، سعى كنند اين‏گونه مراسم را در ماه‏هاى ديگر وايام متناسب با خود برگزار كنند؛ چرا كه امام صادق(ع) مى‏فرمايد: خداوند شيعيان ما را رحمت كند كه در شادى ما شاد ودر ايام حزن مامحزون هستند و مسلم است كه ايام محرم، ايام حزن پيشوايان دينى ما است.

4- آيا شيوه‏هاى عزادارى كه در زمان صدر اسلام وجود نداشته است، يك نوع بدعت‏گذارى در دين نيست؟

---------------------------------------

يكم. بايد توجه كرد كه شيوه‏هاى عزادارى، غير از ماهيت عزادارى است. در واقع عزادارى يك اصلى است كه به گونه‏هاى متفاوت و در شكل‏هاى مختلف، ظهور مى‏كند؛ بنابراين آنها صرفاً يك ابزارند نه بيشتر.    دوم. ابزار و اظهار ماهيت بايد با محتواى عزادارى و مغز پيام متناسب باشد؛ به صورتى كه بتواند با بهترين، شيواترين، نافذترين و نافع‏ترين وجهى، پيام و درس و آموزه را به ديگران منتقل كند. به بيان ديگر، بايد لباسى باشد كه به قامت آن راست آيد؛ نه كوچك‏تر و نه بزرگتر. اگر كوچك باشد، كه همه پيام را پوشش نمى‏دهد و اگر بزرگ‏تر باشد، ذهن مخاطب را منحرف مى‏كند و او را از اصل فهم حقيقت باز مى‏دارد.    سوّم. مى‏توان براى ابلاغ محتواى پيام، از ابزارهايى كه در فرهنگ و تمدن ملل گوناگون وجود دارد سود جست و آنها را به خدمت گرفت؛ چنان كه اسلام زبان اردو را در هند به خدمت گرفت و آن را ابزارى براى صدور اسلام به شبه قاره قرار داد. يا فلسفه را از يونان گرفت و آن را در خدمت آموزه‏هاى وحيانى گذاشت و ... .    چهارم. اسلام به آداب و رسوم ملل تا زمانى كه با آموزه‏هاى اصلى و گوهر اسلام در تضاد و تهافت نباشد، احترام گذاشته و هيچ منعى نسبت به آنها روا نمى‏دارد؛ مثلاً اسلام هيچ‏گاه براى زبان و رنگ لباس و كيفيت غذاى ملل مختلف، فنون، صنايع و علوم - مادامى كه با روح اسلام منافات نداشته باشد - محدوديتى قائل نيست.    با توجه به آنچه گفته شد، از ديدگاه اسلام «عزادارى و سوگوارى» اهل‏بيت(ع)، مى‏تواند در قالب‏ها، فرم‏ها و ابزارى كه در ميان ملل و اقوام مختلف مرسوم بوده، محقق شود و به شيوه‏هاى گوناگون تجلّى يابد.اين تا زمانى است كه قالب‏ها؛ شكل‏ها، شيوه‏ها و گونه‏ها، به اصل پيام و محتوا لطمه وارد نسازد؛ بلكه به بهترين نحو پيام را در ذهن و جان مخاطب جاى دهد. ازاين‏رو استفاده از شيوه‏هاى عزادارى كه در زمان صدر اسلام نبوده (مانند زنجيرزنى، سينه‏زنى، تعزيه و ...) نه تنها بدعت در دين نيست؛ بلكه مددكار اسلام بوده و مى‏تواند در حد خود، شعارهاى عاشورا و اهل‏بيت(ع) را به گوش انسان معاصر رسانده و قلب او را به سمت باور بدان‏ها سوق دهد.    در هر حال تأكيد مى‏كنيم كه اين‏ها تنها ابزارند نه بيشتر و بايد همواره جنبه ابزارى آنها حفظ شود؛ نه آن كه خداى ناكرده ابزار بر جان مسأله فائق آيد! ابزار تنها پلى براى گذشتن و رسيدن به بن و مايه مطلب است و هيچ‏گاه هدف اولى نمى‏باشد. آنچه گاهى مشاهده مى‏شود، متأسفانه همين قصه تلخ است كه عده‏اى از روى نادانى، به ظاهر بيش از باطن اهميت مى‏دهند و اصل موضوع را مغفول مى‏گذارند.

 

5- آيا قمه‏زنى به طور مخفى جايز است؟ چنانچه در اين مورد نذرى وجود داشته باشد، وظيفه چيست؟

---------------------------------------

خامنه‏اى: قمه‏زنى علاوه بر اينكه از نظر عرفى از مظاهر حزن و اندوه محسوب نمى‏شود و سابقه‏اى در عصر ائمه(ع) و زمان‏هاى بعد از آن ندارد و تأييدى هم به شكل خاص يا عام از معصوم(ع) در مورد آن نرسيده است در زمان حاضر موجب وهن و بدنام شدن مذهب مى‏شود بنابراين در هيچ حالتى جايز نيست. و چنانچه در اين مورد نذرى وجود داشته باشد، نذر واجد شرايط صحّت و انعقاد نيست.خامنه‏اى، اجوبة الاستفتاءات، س 1461.

6- آيا قمه‏زنى جايز است؟

---------------------------------------

امام، خامنه‏اى و فاضل: با توجه به اينكه قمه‏زدن در زمان حاضر، به علت عدم قابليت پذيرش و نداشتن هيچ گونه توجيه قابل فهم، باعث وهن و بدنام شدن مذهب مى‏شود، بايد از آن خوددارى گردد.امام، استفتاءات، ج 3، سؤالات متفرقه، س 37؛ خامنه‏اى، اجوبة الاستفتاءات، س 1461؛ فاضل، جامع‏المسائل، ج، س 2173.1    مكارم: عزادارى خامس آل عبا از مهم‏ترين شعائر دينى و رمز بقاى تشيع مى‏باشد؛ ولى بر عزاداران عزيز لازم است از كارهايى كه موجب وهن مذهب مى‏گردد و يا آسيبى به بدن آنها وارد مى‏كند، خوددارى كنند.مكارم، makaremshirazi.org،قمه زنى.    نورى: قمه‏زنى اشكال دارد.نورى، استفتاءات، ج 2، س 597.    تبريزى: عزادارى خامس آل عبا از مهم‏ترين شعائر دينى و رمز بقاى تشيع مى‏باشد؛ ولى بر عزاداران عزيز لازم است از كارهايى كه موجب وهن مذهب و سوء استفاده دشمنان اسلام و اهل بيت(ع) مى‏شود، اجتناب كنند.تبريزى، استفتاءات، س 2003 و 2012 و 2014.    صافى: اگر ضرر قابل توجهى براى بدن نداشته باشد. در عزاى سيدالشهدا(ع) مانعى ندارد.دفتر صافى.

7- آيا قيام امام حسين(ع) تمرد و شورش عليه حكومت بود؟ اصولاً از ديدگاه اسلامى در چه مواردى تمرد و قيام عليه دولت جايز مى‏باشد؟

---------------------------------------

در روز عاشورا عمروبن الحجاج از ميان لشكر عمر سعد بانگ برآورد: «يا اهل الكوفه! الزموا طاعتكم و جماعتكم و لاترتابوا فى قتل من مرق من الدين و خالف الامام»و با اين سخنان امام حسين(ع) را از مارقين و خروج كنندگان بر پيشواى مسلمانان معرفى كرد و متأسفانه اصل چنين تفكرى هنوز هم وجود دارد.    مسلماً در اينكه قيام امام حسين(ع) تمرد و شورش در مقابل حكومت جائر وقت بود، شكى نيست؛ اما بايد توجه داشت كه از ديدگاه اسلامى تمرّد و شورش عليه حكومت، به طور مطلق ممنوع نيست؛ هر چند برخى از مكاتب و مذاهب چنين حقى را قائل نيستند.    حق تمرّد رابطه مستقيمى با مسأله الزام سياسى و چرايى وجوب اطاعت از دولت - به عنوان اساسى‏ترين مسأله فلسفه سياسى - دارد. در توضيح اين مسأله كه آيا مى‏توان بر عليه دولت قيام كرد؟ ابتدا بايد به اين مسأله بپردازيم كه اصولاً چرا بايد از دولت اطاعت كنيم؟ آيا اطاعت از دولت همواره مطلق بوده و هيچ جايى براى مخالف وجود ندارد؟ اگر وجود دارد، تحت چه ضوابط و شرايطى است؟ پاسخ اين سؤالات را از ديدگاه نظريه دموكراسى و نظريه حق الهى، پى مى‏گيريم. يك. حق تمرد در نظريه دموكراسى‏ غرب مبناى مشروعيت حكومت را «قرارداد اجتماعى و رضايت مردم» مى‏داند. مهم‏ترين رسالت حكومت، تأمين امنيت شهروندان است و در مقابل، وظيفه شهروندان اطاعت از حكومت است. وضع و اجراى قوانين از سوى حكومت بر اين اساس، ناشى از وكالتى است كه از ناحيه مردم - در جهت تأمين امنيت به تعبير «هابز» و يا حمايت از حقوق طبيعى به تعبير «لاك» - دارد.    طرفداران نظريه قرارداد يا اصلاً به حق تمرّد و شورش عليه دولت قائل نيستند (مانند هابز) و يا آنكه چنين حقى را تنها براى «ملت» جايز مى‏شمارند؛ نه «افراد».    چنان كه اعلاميه استقلال آمريكا مى‏گويد: «حكومت‏ها قدرت عادلانه‏شان را از رضايت حكومت شوندگان مى‏گيرند. ما معتقديم كه هرگاه شكلى از حكومت به نابود كننده اين اهداف تبديل شود، اين حق مردم است كه آن حكومت را سرنگون سازند و يا تغيير دهند و بر جاى آن، حكومت جديدى تأسيس كنند»جان سالوين شاپيرو، ليبراليسم، ص 157.    جان لاك، با آنكه از حقوق طبيعى انسان‏ها دفاع مى‏كند و در برابر انحراف حكومت، حق «شورش مردم» را مطرح مى‏كند؛ ولى سخن او چندان روشن نيست. او در «رساله‏اى درباره حكومت مدنى» مى‏گويد: «بنابر قانونى كه بر تمام قوانين موضوعه انسانى، مقدم است و بر همه آنها برترى دارد، مردم حق تصميم‏گيرى نهايى را - كه به افراد جامعه متعلق است - براى خود محفوظ مى‏دانند و تا هنگامى كه «داورى زمين» براى رسيدگى نباشد، مى‏توانند به «درگاه الهى» توسل جويند»ژان ژاك شواليه، آثار بزرگ سياسى، ص 104..    اما با اين وجود «افراد» جامعه، حق شوريدن عليه كسى را كه به نظرشان امانت‏دار خوبى نيست، ندارند؛ هر چند اين حق براى «جامعه» - از طريق اكثريت افراد آن - وجود دارد.جين همپتن، فلسفه سياسى، ص 107.    از اين رو بسيارى از طرفداران نظريه دموكراسى، حق تمرّد را در يك نظام دموكراتيك به رسميت نمى‏شناسند. آنان بر اين باورند كه در نظام‏هاى دموكراتيك، مى‏توان از اين مسأله چشم‏پوشى كرد؛ زيرا دموكراسى فرصت و امكان كافى را براى ابراز عقايد اقليت فراهم مى‏آورد و در حقيقت، «حق تمرد» را به شكل نهادينه در مى‏آورد.روش، محمد، مقاومت و مشروعيت، فصلنامه حكومت اسلامى، سال هفتم شماره سوم، پاييز 1381، ص‏79.    چنين ديدگاهى در مورد عدم جواز تمرد در حكومت‏هاى دموكراتيك با اعتراضات زيادى مواجه شده، است؛ از جمله اينكه:    يكم. چرا فرد نمى‏تواند از «توافق اول» خارج شده و در شرايطى كه حكومت را براى سعادت خود خطرناك مى‏بيند، رضايت خود را پس بگيرد؟فلسفه سياسى، ص‏117.    دوم. اين فرض را كه اكثريت حاكم، به حقوق ديگران تجاوز كنند، نمى‏توان هميشه منتفى دانست، چنان‏كه تجربه نشان مى‏دهد رژيم‏هاى دموكراتيك، نيز مى‏توانند حكومت اختناق و استعمار و گاهى وحشت باشند. «تاريخ نشان مى‏دهد كه هميشه امكان اين هست كه اصل اراده عمومى، به خودكامگى و استبداد منجر شود».آلن دونيواتا، تأملى در مبانى دموكراسى، ترجمه بزرگ نادرزاد، ص 43 و ص 71.    سوم. تشخيص اينكه در دموكراسى براى اقليت، فرصت كافى وجود دارد، باكيست؟ و چه كسى قضاوت مى‏كند كه منافع اقليت تأمين شده و جايى براى تمرّد وجود ندارد؟ اگر اين تشخيص - از سوى هر مرجعى - مطابق نظر اقليت نباشد، قهراً ادعاى آنان براى تضييع حقوق‏شان، بدون پاسخ خواهد ماند و به گفته «فرانتس نويمان»: «نظريه طرفدار دموكراسى، هيچ چاره‏اى براى مشكل حق تمرّد نينديشيده است».فرانتس نويمان، آزادى و قدرت و قانون، ص‏368.    چهارم. نتيجه آنكه در نظريه دموكراسى، از آنجا كه تنها خواست و رضايت اكثريت مبناى حقوق بوده و بايد ارزش شمرده شود، هيچ كس نمى‏تواند بر خلاف اراده عمومى چيزى را «حق» يا «ارزش» تلقى كرده و به آن استناد نمايد. ازاين‏رو هيچ فرصتى براى تمرد نمى‏تواند وجود داشته باشد. مسدود شدن فضاى سياسى جامعه در دموكراسى و يكه تازى اكثريت - به خصوص كه معمولاً «اقليتى» به عنوان «اكثريت نسبى» قدرت را تصاحب مى‏كند و بر «اكثريت مطلق» فرمانروايى مطلق مى‏يابد - زمينه گرايش مجدد به «آنارشيسم» را فراهم آورده است.مقاومت و مشروعيت، ص‏81.  دو. حق تمرّد در نظريه حق الهى‏ در اين نظريه مشروعيت حكومت مستند به اذن الهى بوده و از حاكميت الهى سرچشمه مى‏گيرد. اين نظريه از پيشينه زيادى برخوردار است و در بستر تاريخ به اشكال گوناگونى پديدار شده است. در امپراتورى كهن شرقى، امپراتوران و در عصر فراعنه، فرعون‏ها خود را خدا مى‏دانستند. در برخى ديدگاه‏ها، پادشاه منشائى الهى داشت و حاكميت او از خداوند نشأت مى‏گرفت. در قرون وسطى، مسيحيان معتقد بودند كه حكومت منشائى الهى دارد و در مشرق زمين نيز رواج انديشه «ظلل اللَّه» بيانگر ارتباط پادشاه با خداوند بود.فلسفه سياست، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره) ص‏127.    در مورد حق تمرد در اين نظريه ديدگاه‏هاى متفاوت وجود دارد: . در كتاب مقدس‏، آغاز فصل سيزدهم آمده است:    «همه بايد از فرمان‏روايان اطاعت كنند؛ زيرا هر قدرتى ناشى از خداوند است و هر ولىّ امرى را او گمارده است. پس آن كه در برابر فرمانروا مقاومت كند، بر نظام الهى خروج كرده و خود را در معرض عذاب قرار داده است».    توماس قديس، نيز بر اين عقيده بود كه: هيچ فردى نبايد با فرمانرواى خودكامه، به مقابله برخيزد يا او را به قتل برساند، هر چند اين كار با «اقتدار عمومى» مى‏تواند عملى شود.مقاومت و مشروعيت، ص‏81.    در گذشته، متون سياست غرب، حامل اين پيام بوده است ؛ از آنجا كه حكمران به مشيت الهى، قدرت را به دست گرفته است، بايد پادشاه را هرچند ستمگر، پذيرفت و چاره‏اى جز اطاعت كردن و دم نزدن وجود ندارد.ژاك روسو، ژان، قرارداد اجتماعى، ترجمه مرتضى كلانتريان، ص 318.  . ديدگاه اهل سنت‏    در ميان مسلمانان، غالباً چنين ديدگاهى، مورد تأييد و قبول قرار نگرفته است و بسيارى از فرقه‏هاى اسلامى، قيام عليه فرمانرواى بيدادگر و عزل او را جايز شمرده‏اند؛ هر چند كه «نگرانى از فراگير شدن فتنه و آشوب» هم، به عنوان يك مانع جدّى در فتوا به جواز شورش پيوسته وجود داشته است.موسوعة الفقيهه، ج‏6، ص 220.البته برخى هم مانند ابوحنيفه علاوه بر فتوا به جواز، عملاً هم از قيام‏هاى ضد جور، حمايت كرده‏اند.مقاومت و مشروعيت، ص‏84.    در مقابل نيز جماعتى نظير «حنابله» خروج بر حاكم جائر را به صراحت تخطئه نموده و از آن منع كرده‏اند. متأسفانه همين رأى، معمولاً در ميان اهل سنت، از اقبال و نفوذ بيشترى برخوردار بوده است؛ زيرا؛    يكم. برداشت‏هاى سطحى از برخى روايات پيامبر(ص) مانند: «اسمعو او اطيعوا فانما عليهم ما حمّلوا و عليكم ما حمّلتم»در ميان آنها رواج يافته است.    دوم. بسيارى از صاحبان اين آرا، ارتباط نزديكى با صاحبان قدرت داشته‏اند.    سوم. جريان عقل گرايى در ميان آنها رو به افول گذاشته و فرقه‏هايى مانند معتزله، درحاشيه قرار گرفته‏اند. ابن ابى الحديد معتزلى مى‏گويد: اصحاب ما قيام عليه ائمه جور را واجب مى‏شمارند؛ در حالى كه پيروان مسلك اَشعرى - مانند ابوحامد غزالى - چنين اعتقادى ندارند.همان، ص‏84.    متأسفانه نفوذ اين افكار در ميان اهل سنت، سبب شده كه در حال حاضر، پاره‏اى از گروه‏هاى مخالف و مبارز در كشورهاى عربى - كه پاى‏بند مسائل دينى‏اند - با اين نگرانى مواجه‏اند كه مبادا قيام مسلحانه در برابر حكومت جائر، خلاف شرع باشد.  . ديدگاه شيعه‏    به دليل ارتباط مسأله شورش و تمرّد با موضوع مشروعيت حكومت، جواز تمرّد را به صورت مختصر در «حكومت غير مشروع» و «حكومت مشروع» بررسى مى‏كنيم: -3. تمرّد در دولت جور    بر اساس اعتقاد شيعه، چون در عصر حضور، «عصمت» از شرايط امامت و رهبرى است، لذا حاكم غير معصوم، با هر عملكردى،حاكم غاصب و جائر تلقى مى‏شود و دخالتش در مسائل حكومتى، ناروا و غصب است. در عصر غيبت نيز حاكمى كه از سوى «امام عصر» مأذون نباشد، جائر است و چون چنين اجازه‏اى، اختصاص به فقيه عادل دارد و براى غير او به اثبات نرسيده است؛ لذا دولتى كه تحت زعامت فقيه جامع‏شرايط قرار نگيرد، دولت جور و طاغوت است.امام خمينى(ره)، ولايت فقيه، ص‏37.    دستگاه حاكم با عدم مشروعيت، حق فرمانروايى نداشته و شهروندان ملزم به فرمانبردارى از آن نيستند. اما با اين وجود بايد بين دولت‏هاى جور در شرايط اضطرار و دولت‏هاى جور در شرايط عادى تفكيك قائل شد؛ زيرا:    در قسم اول هر چند دولت به طور ذاتى فاقد مشروعيت است، ولى در اثر شرايط اجتماعى و سياسى، بايد از پاره‏اى مخالفت‏ها با آن چشم پوشى كرد تا مصلحت بالاترى تأمين شده و يا از فساد بيشترى جلوگيرى شود. در چنين وضعى، لزوم اطاعت برخاسته از مشروعيت حكومت نيست؛ بلكه در اثر يك عنوان ثانوى (شرايط اضطرارى) است.    به عنوان نمونه فقهاى شيعه همكارى با دولت جور را حرام مى‏دانند؛ اما در مواردى نظير دفع تهاجمات دشمنان اسلام به سرزمين اسلامى و ... در حد ضرورت همكارى و اطاعت از فرمان‏هاى دولت جور را لازم مى‏دانند. طبيعى است چنين موضوعى اولاً به معناى مشروعيت دادن به دولت جور نبوده و ثانياً در شرايط اضطرارى و با رعايت مصالح جامعه اسلامى و در حدّ ضرورت بوده است. پشتوانه چنين ديدگاهى، آموزه‏هاى اصيل اسلامى است؛ چنان‏كه امام هشتم(ع) - در پاسخ به فردى كه درباره حكم مرزبانى از كشور اسلامى در برابر مهاجمان خارجى سؤال كرد - فرمود: «در صورتى كه احتمال خطر بر حوزه اسلام و مسلمانان مى‏رود، بايد جنگيد، ولى جنگ و قتال، نه براى تقويت سلطان، بلكه براى حراست از جامعه اسلامى است: «و ا ن خاف على بيضة الاِْسْلامِ و المسلمين‏قاتل فيكون قتاله لنفسه و ليس للسلطان»؛ كلينى، فروع كافى، ج‏5، ص‏21.. مراحل تمرّد:    بر اساس آموزه‏هاى اسلامى تمرّد در مقابل حاكم جور داراى مراحلى است:    يكم. انكار و امتناع؛ انكار و امتناع از پذيرش فرمانروا، و خوددارى از بيعت با حكومت جور، سيره امامان معصومين(ع) بوده است؛ چنان‏كه امام على(ع) در مدت حيات حضرت زهرا(س)، حاضر به بيعت با خليفه نگرديد، و يا امام حسين(ع) از بيعت با يزيد خوددارى نموده و به عبداللَّه بن زبير فرمود:    «انّى لا ابايع له ابداً لاَِن الاَْمْرَ اِنما كانَ لى‏ مِنْ بَعْدِ اَخِى الْحَسَنْ»: «هرگز با يزيد بيعت نخواهم كرد؛ زيرا پس از برادرم حسن، خلافت از آنِ من است».مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج‏44، ص‏325.    البته بايد توجه داشت كه گاهى بيعت بالاصاله جايز نيست؛ اما تحت شرايطى ممكن است اين حكم تغيير كند. به عنوان نمونه امام على(ع) براى حفظ و تقويت دين مبين اسلام و كيان اسلامى بيعت با خلفا را پذيرفتند: «فخشيت ان لم انصرالاسلام و اهله ان ارى فيه ثلماً او حدماً تكون المصيبة به علىّ اعظم من فوت ولايتكم»؛ نهج‏البلاغه، نامه 62..    اما در قضيه امام حسين(ع)، از آنجا كه بيعت با يزيد به معناى صحّه گذاشتن بر فساد و فسق و فجورى بود كه يزيد به طور علنى بدان مبادرت مى‏ورزيد و دين اسلام را به بازى گرفته بود و در نتيجه نابودى دين اسلام محسوب مى‏گشت؛ آن حضرت حتى در اضطرارى‏ترين شرايط حاضر به بيعت با آن حاكم فاسق نشد. آن بزرگوار در تبيين امتناعشان از بيعت با يزيد مى‏فرمايد: «ان السنة قد اميتت و ان‏البدعة قد احييت»؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 280.«همانا سنت مرده است و بدعت زنده شده است».    دوم. قيام و مبارزه؛ دومين وظيفه در مقابل حاكم جور، امر به معروف و نهى از منكر است كه از تذكّر زبانى آغاز مى‏شود و تا اقدام عملى براى ساقط كردن حاكم جائر و فروپاشى دولت جور، ادامه مى‏يابد. در اين زمينه قيام و شورش از اهميت بيشترى برخوردار است. شورش عده‏اى از مسلمانان در مقابل عثمان - كه بدعت‏هاى زيادى در دين اسلام به وجود آورده بود - اولين تجربه مسلمانان در اين زمينه بود.    نمونه ديگر قيام در برابر حاكم جور، نهضت امام حسين(ع) است، كه شخصاً بر مبناى وظيفه امر به معروف و نهى از منكر به مخالفت با يزيد برخاست. امام(ع) مخالفت با ظالم را به عنوان امر به معروف و نهى از منكر، واجب شمرد و عالمان و دانايان را مورد عتاب قرار داد كه چرا به سازش با ظلمان تن داده و آسوده خاطر نشسته‏ايد: «بالادهان والمصانعة عند الظلم تأمنون كل ذلك مما امركم اللَّه به من النهى و التناهى و انتم عنه غافلون»؛ بحرانى، تحف العقول، ص‏168.يعنى، چرا با فرار از مرگ، ستمگران را قدرت بخشيده‏ايد تا هوس‏هاى خود حاكم كنند، ضعيفان را در چنگ بگيرند، مستضعفان را در تنگنا قرار دهند، حكومت را بر وفق خودخواهى‏هاى خويش اداره كنند و ... .    امام حسين(ع) براى اثبات عدم مشروعيت حاكميت بنى‏اميه و لزوم حمايت و اطاعت از آن حضرت در جهت رسيدن به دولت حق به بيان ويژگى‏هاى امام و رهبر راستين جامعه پرداخته، مى‏فرمايند:    «فلعمرى ماالامام الا العامل بالكتاب، والآخذ بالقسط و الدائن بالحق، والحابس نفسه على ذات اللَّه»؛ موسوعه كلمات امام حسين(ع)، ص 314.و در خطابه‏اى به سپاهيان حرّ بن يزيد رياحى براى ضرورت قيام در برابر فرمانروايى يزيد مى‏فرمايد: «االاوان هولاء القوم قد لزموا طاعة الشيطان و تركوا طاعة الرحمن و اظهروا الفساد و عطّلوا الحدود و استأثروا بالفى‏ء واحلّوا حرام اللَّه و حرّموا حلال اللَّه و انا احق من غير»؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 306.. -3. تمرّد در دولت حق‏    در اعتقاد شيعه، دولت حق و حكومت مشروع، با امامت و پيشوايى امام معصوم(ع) برقرار مى‏گردد و در عصر غيبت امام(ع)، نيازمند اذن و نصب معصوم(ع) است كه به فقهاى جامع شرايط اعطا شده است.    مسلماً در دوره امامت و حكومت معصوم(ع) تمرّد در برابر آنان قابل توجيه نيست؛ زيرا با توجه به ويژگى عصمت، احتمال خطا و اشتباه، و يا گناه و انحراف، منتفى است. ازاين‏رو تمرّد و شورش بر امام معصوم، قطعاً «بغى» تلقى مى‏شود و بايد با آن مقابله كرد. علامه حلّى در اين زمينه مى‏گويد: «هر كس بر امام عادل خروج كند، بالاجماع جنگيدن با او واجب است».تذكرة الفقهاء، ج 9، ص 410. اما بحث در دوره غيبت و حكومت ولى فقيه واجد شرايط است كه در اين صورت چگونه مى‏توان تمرد را موجّه دانست؟    هم‏چنان كه مى‏دانيم در نظريه حق الهى، اطاعت از فرمانروا، پيوسته «در محدوده اذن الهى» مشروع است و در خارج از آن، هرگز اطاعت جايز نيست. ازاين‏رو در برابر هيچ فرمانروايى اطاعت مطلق - به معناى اطاعت حتى خارج از ضوابط شرع - پذيرفتن نيست: «لاطاعة لمخلوق فى معصية الخالق»؛ نهج‏البلاغة، حكمت 165.. در مورد امامان معصوم(ع) با وجود عصمت طبعاً اعمال و فرمان مخالف شرع از آن بزرگواران صادر نمى‏شود، تا نيازى به تمرّد باشد.    اما در مورد منصوبان آن بزرگواران، اطاعت فقط در محدوده ضوابط شرعى و احكام اسلامى و مصالح اجتماعى است؛ چنان‏كه امام على(ع) در منصوب نمودن مالك اشتر ضمن تمجيد و تكريم فراوان از او، از مردم مصر مى‏خواهد «...فاسمعوا له و اطيعوا امره فيما طابق الحق»؛ همان، نامه 38.«تا آنجا كه سخنش مطابق حق است، اطاعتش كنيد». همچنين امام(ع) در هنگام معرفى عبداللَّه‏بن عباس به عنوان حاكم بصره به مردم فرمود: «تا آنجا كه مطيع خدا و پيامبر است، اطاعتش كنيد و اگر بدعتى در ميان شما پديد آورد و يا از حق منحرف گرديد، به من اعلام كنيد تا او را عزل كنم»شيخ مفيد، الجمل، ص 420..    البته بايد توجه كرد كه ارزيابى و تشخيص حق و باطل در عملكرد حاكم و يا دولت اسلامى و احكام صادره از آنان، از عهده كسانى ساخته است كه از يك سو بر مبانى حقوق اسلامى مسلّط بوده و موازين شرعى را به خوبى بفهمند و از سوى ديگر بر مقتضيات زمان اشراف داشته باشند.    به علاوه آنچه انحراف يا اشتباه حاكم تلقى مى‏شود، صورت‏هاى مختلفى دارد كه بخشى از آن به خروج از موازين تقوا و عدالت و بخشى ديگر به درك ناصواب از مسائل اسلامى و يا اوضاع اجتماعى مربوط مى‏شودمشروعيت و مقاومت، ص 106..    بنابراين بايد بين اين دو موضوع تفاوت قائل شد؛ زيرا خروج از موازين تقوا و عدالت به هيچ وجه پذيرفتنى نيست، و خود به خود باعث معزول شدن و عدم مشروعيت حاكم اسلامى مى‏شود. اما اشتباه در تشخيص صحيح و تحليل مسائل و يا اوضاع اجتماعى و پيش بينى حوادث و مصالح - در صورتى كه به ندرت اتفاق بيفتد و يا اينكه ناشى از خودرأيى و عدم مشورت با كار شناسان و متخصصان امر نباشد - در همه حكومت‏هاى دنيا بوده و عقلاً و شرعاً امرى پذيرفتنى و قابل اغماض است؛ چنان كه شهيدصدر در اين باره مى‏گويد: «در صورتى كه مجتهد از جايگاه ولايت عامه بر شؤون مسلمين - و نه قضاوت - حكمى صادر كند، نقض آن حتى با علم به مخالفت، جايز نيست و كسى كه به خطاى آن پى مى‏برد، نمى‏تواند بر طبق علم خود عمل كند و حكم حاكم را ناديده گيرد».صدر، سيد محمد باقر، منهاج الصالحين، ج‏1، ص‏11.    اما اگر اشتباهات حاكم به صورت مكرر اتفاق افتد و نشان از عدم درك اجتماعى صحيح و سياست و تدبير لازم براى ولايت باشد، شايستگى فرد را براى منصب رهبرى زايل مى‏سازد.  تمرد در برابر كارگزارن‏    يكى از اقسام تمرّد، سرپيچى در برابر كارگزاران و مسؤولان تحت امر حاكم اسلامى است. شهيد بهشتى در اين زمينه مى‏گويد: «اگر نهادهاى قانونى در انجام وظايف قانونى خود در برخورد با جريانات ضد اسلامى كوتاهى كنند، افراد و تشكل‏هاى اسلامى بايد از مسؤولان بخواهند كه وظيفه خود را انجام دهند و اگر آنان طفره رفتند و براى مصالح جامعه اسلامى، احساس خطر شد بايد افراد و احزاب مسلمان از رهبرى مستقيماً كسب تكليف كنند و طبق دستور مستقيم ولى امر عمل نمايند، تا بدين ترتيب هم واجب مهمِ نگهبانى از جمهورى اسلامى زمين نماند و هم به راه هرج و مرج كشانده نشود».مواضع ما، ص‏69.    حضرت امام(ره) نيز در مواردِ كوتاهى مسؤولان در انجام وظايف خويش، راه حضور مردم را باز گذاشته و در وصيت نامه الهى - سياسى خويش تصريح مى‏كند: «و از آنچه در نظر شرع حرام و آنچه بر خلاف مسير ملت و كشور اسلامى و مخالف با حيثيتِ جمهورى اسلامى است، به طور قاطع اگر جلوگيرى نشود، همه مسؤول مى‏باشند و مردم و جوانان حزب اللهى اگر برخورد به يكى از امور مذكور نمودند به دستگاه‏هاى مربوطه رجوع كنند و اگر كوتاهى نمودند، خودشان مكلف به جلوگيرى هستند»صحيفه امام، ج‏21، ص‏436..

8- آيا نماز جماعت اول وقت مهم‏تر است يا ادامه عزادارى امام‏حسين(ع)؟

---------------------------------------

همه: نماز جماعت مقدم است؛ همان طورى كه امام حسين(ع) در روز عاشورا هنگام ظهر نماز را اقامه كردند. از اين رو بايد پيروان اهل بيت در همه حالات سعى كنند تا آنجا كه ممكن است، نمازها را اول وقت و به جماعت بخوانند؛ چون هدف عمده از مجاهدت‏ها و زحمات و حتى شهادت ائمه معصومين(ع) و فرزندان و اصحاب آنان، اقامه دين بوده كه در رأس آنها بعد از معرفت خدا، نماز است.فاضل، جامع‏المسائل، ج 1 س 2176 و 2177؛ نورى، استفتاءات، ج 2، س 599؛ دفتر: همه.

9- آيا نواختن شيپور، نى و فلوت در تعزيه اشكال دارد؟

---------------------------------------

امام، خامنه‏اى و فاضل: نواختن آلات موسيقى به صورت «مطرب» و «لهوى» و مناسب مجالس گناه و خوش‏گذرانى، حرام است.امام، استفتاءات، ج 2، مكاسب محرمه، س 45؛ خامنه‏اى، اجوبة الاستفتاءات، س 1161؛ فاضل، جامع‏المسائل، ج 1، س 988 و 2176.    مكارم، سيستانى، تبريزى، نورى و وحيد: نواختن آلات موسيقى به صورت «لهوى» و مناسب مجالس گناه و خوش‏گذرانى، حرام است.مكارم، استفتاءات، ج‏1، س 516 و 521؛ نورى، استفتاءات، ج 2، س 571؛ تبريزى، استفتاءات، س 2019؛ سيستانى sistani.org، موسيقى، س 24؛ دفتر: وحيد.    صافى و بهجت: آرى، در هر حال اشكال دارد.صافى، توضيح المسائل، م 2833 و دفتر: بهجت.     تبصره. بنابر نظر مراجع [به جز صافى و بهجت‏] تفاوتى ميان مراسم جشن و عزادارى نيست؛ لذا اگر نواختن به صورت لهوى باشد حرام است، اما اگر به صورت غيرلهوى باشد اشكال ندارد.

10-. از جمله شرايط وجوب امر به معروف و نهى از منكر، ايمن بودن از خطر و ضرر است، اين شرط نه تنها موجود نبود بلكه با پيشينه و عملكرد يزيد و حكومت بنى‏اميه - با آن وضعيت استبدادى و كشتار بى‏رحمانه انسان‏هاى بى‏گناه - روشن بود كه چنين موقعيتى پيش نمى‏آيد و اقدام امام حسين(ع) يا هر كس ديگر، با مخاطرات جدى روبه رو است! پس چگونه آن حضرت با اين وضعيت اقدام به نهضت و امر به معروف و نهى از منكر نمود؟

---------------------------------------

ما شرايط احكام و خصوصيات و فروع آن را بايد از روش امامان(ع) فرا بگيريم و دليل بر جواز شرعى هر عمل اين است كه به وسيله امامان(ع) انجام گرفته باشد. به عبارت ديگر گفتار و رفتار آن بزرگواران از ادلّه احكام شرعى است.    پس فرضاً اگر دليلى كه دلالت بر مشروط بودن امر به معروف به احتمال تأثير و امن از ضرر دارد، به عموم يا اطلاق شامل اين مورد هم بشود؛ اقدام امام حسين(ع) مخصِّص يا مقيِّد آن خواهد بود و مى‏فهميم كه اگر مصلحت مهم‏ترى در كار بود، اين دو شرط در وجوب دخالت ندارد و بايد امر به معروف و نهى از منكر نمود؛ هر چند احتمال ضرر و خطر داده شود.    از اين رو بايد اهميت مصلحت امر به معروف و نهى از منكر را با ضرر و مفسده احتمالى آن، سنجيد؛ اگر مصلحت آن اهمّ و شرعاً لازم الاستيفا باشد، (مثل بقاى دين)، تحمل ضرر لازم است و ترك امر به معروف جايز نيست.    به بيان ديگر: فرق است بين امر به معروف و نهى از منكرهاى عادى و معمولى - كه غرض بازدارى اشخاص از معصيت و مخالفت و وادار كردن آنها به اطاعت و انجام وظيفه است - و بين امر به معروف و نهى از منكرى كه جنبه عمومى و كلى دارد و احياى دين و بقاى احكام و شعائر، به آن وابسته باشد و ترك آن موجب خسارت‏ها و مصايب جبران‏ناپذيرى بر مسلمانان شود. درست مانند آنكه در عصر حكومت يزيد، مليّت جامعه اسلام در خطر تغيير و تبديل به مليّت كفر واقع شده بود و اوضاع و احوال نشان مى‏داد كه به زودى دين از اثر و رسميت افتاده و فاتحه اسلام خوانده مى‏شود.    در صورت اول امر به معروف و نهى از منكر مشروط به امن از ضرر است و در صورت دوم وجوب آن، مشروط به امن از ضرر نيست و بايد دين را يارى كرد و خطر را از اسلام دفع نمود؛ اگر چه به فداكردن مال و جان باشد.    امام حسين(ع) كاملاً از خطرى كه متوجه دين شده بود، آگاه بود؛ از اين رو در همان آغاز كار - كه مروان در مدينه به آن حضرت توصيه كرد كه با يزيد بيعت كند - فرمود:    «انّا للّه و انّا اليه راجعون و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامّة براع مثل يزيد»؛ «... بايد با اسلام وداع كرد؛ زيرا امت به راعى و شبانى مانند يزيد مبتلا شده است»؛ يعنى، وقتى يزيد زمامدار مسلمين شود، معلوم است كه اسلام به چه سرنوشتى گرفتار مى‏شود! آنجا كه يزيد است اسلام نيست و آنجا كه اسلام است، يزيد نيست.    در مقابل چنين خطر و منكرى، امام حسين(ع) بايد به پا خيزد و دفاع كند و سنگر اسلام را خالى نگذارد؛ هر چند خودش و عزيزانش را بكشند خواهران و دخترانش را اسير كنند؛ زيرا آن حضرت بقاى اسلام و بقاى احكام اسلام را از بقاى خودش مهم‏تر مى‏دانست؛ پس جان خود را فداى اسلام كرد و با آنكه اطفال و خاندانش در سختى و گرفتارى شديد بودند از برنامه خود و انجام وظيفه منصرف نشد.    آرى قيام سيدالشهدا(ع) امر به معروف و نهى از منكر و مبارزه با ظلم، ستم، كفر و ارتجاع واقعى بود. اما تاريخ چنين امر به معروف و نهى از منكر و مبارزه با ظلم و كفر، به خود نديده است؛ كه يك نفر مانند امام حسين(ع) همراه با خاندان خود در احاطه لشكرى ستمگر باشد، اما در عين حال عزت و كرامت نفس خود را حفظ كرده و به وظيفه خود وفادار مانده باشد.    اين اباعبدالله(ع) بود كه در راه امر به معروف و نهى از منكر، چنان قوت قلب و شجاعتى در روز عاشورا اظهار كرد كه از عهده آن همه امتحانات بزرگ برآمد و در بين شهيدان راه حق، رتبه اول را حائز شد.    در اينجا بسيار مناسب است به بيان لطيفى از استاد شهيد علامه مطهرى اشاره شود: «وجوب امر به معروف و نهى از منكر را تا زمانى كه ضررى بر آن مترتب نيست همه قبول دارند. اما وقتى كه پاى ضرر پيش مى‏آيد، بعضى مى‏گويند: مرز آن اصل تا همين‏جا هست؛ يعنى، وجوب آن، تا جايى است كه خطرى در كار نباشد و ضررى به آبرو و جان و حتى به مال شخص آمر و ناهى، وارد نيايد. اينها ارزش اين اصل را پايين آورده‏اند؛ اما بعضى مى‏گويند: ارزش امر به معروف و نهى از منكر بالاتر از اينها است؛ اگر موضوع معروف و منكر مسأله ساده و كوچكى باشد، با احتمال ضرر، وجوب آن منتفى خواهد بود؛ ولى اگر در مواردى، مثلاً قرآن به خطر بيفتد، عدالت به خطر بيفتد، وحدت اسلامى به خطر بيفتد، ديگر نمى‏توان گفت: امر به معروف و نهى از منكر نمى‏كنم؛ زيرا اگر حرفى بزنم جانم در خطر است، آبرويم در خطر است و يا اجتماع نمى‏پسندد».    از اين رو، اصل امر به معروف در مسائل بزرگ، مرز نمى‏شناسد و حتى با وجود ضرر و خطرهاى بزرگ، واجب خواهد بود. اين است كه مى‏گوييم: نهضت حسينى، ارزش امر به معروف و نهى از منكر را - در مقام اثبات - بالا برد؛ زيرا او نه تنها جان و مال خود، كه جان عزيزانش را هم در اين راه فدا كرد و حتى به اسارت اهل بيتش هم براى اقامه اين اصل، راضى شد.    با اين كار امام(ع)، ديگر جاى شك نيست كه در مسائل مهم، امر به معروف و نهى از منكر با وجود هر گونه خطرى واجب خواهد بود و در راه آن هر ضررى را بايد به جان خريد.

11-از ساختمان مسجد و حسينيه صداى قرائت قرآن و مراسم عزادارى بسيار بلند پخش مى‏شود، به طورى كه اين امر منجر به سلب آسايش همسايگان مى‏شود! ولى مسؤولان و سخنرانان حسينيه، اصرار به ادامه آن دارند؛ تكليف در اين زمينه چيست؟

---------------------------------------

همه: اگر چه اقامه مراسم و شعائر دينى در زمان‏هاى مناسب، از بهترين كارها و جزو مستحبات مذكور است؛ ولى واجب است برگزار كنندگان مراسم و عزاداران تا حد امكان از اذيت و ايجاد مزاحمت براى همسايگان بپرهيزند (هر چند با كم كردن صداى بلندگو باشد).خامنه‏اى، اجوبةالاستفتاءات، س 1447؛ دفتر: همه. استفتاءات، ج 2، س 725؛ تبريزى، استفتاءات، س 1734؛ دفتر: خامنه‏اى، وحيد و صافى

12- استفاده از آلات لهو و موسيقى در مراسم عزادارى چه حكمى دارد؟

---------------------------------------

همه (به جز بهجت و صافى): اگر از آلاتى است كه به لهو و حرام اختصاص دارد. نواختن آن (در هر حال) جايز نيست ولى اگر از آلات مشترك باشد استفاده از آن به منظور مشروع اشكال ندارد. تفاوتى بين مراسم عزادارى و جشن در حكم موسيقى نيست.امام، استفتاءات، ج 2، مكاسب محرم س‏30؛ خامنه‏اى، اجوبة س‏1164؛ فاضل، جامع‏المسائل، ج 1، س‏992؛ مكارم، استفتاءات، ج 1 س 524 و 525 و ج 2، س 707 و 710؛ تبريزى، استفتاءات، س 1054 و 1065 و صراط النجاة، ج 1، س 1005، دفتر: سيستانى، وحيد و نورى.    بهجت: اگر از آلاتى است كه به لهو و حرام اختصاص دارد، نواختن آن به صورت لهوى حرام است و بنابر احتياط واجب به صورت غير لهوى نيز جايز نيست ولى اگر از آلات مشترك باشد استفاده از آن به منظور منافع مشروع اشكال ندارد. تفاوتى بين مراسم عزادارى و جشن در حكم موسيقى نيست.بهجت، توضيح المسائل، متفرقه م 20.     صافى: به طور كلى نواختن با آلات موسيقى (آلات لهو) در هر حال حرام است. تفاوتى بين مراسم عزادارى و جشن در حكم موسيقى نيست.صافى، جامع‏المكارم، ج 1 س 1003 و 1015 و 1018.

13- استفاده از زنجيرهايى كه داراى تيغ هستند، چه حكمى دارد؟

---------------------------------------

امام، خامنه‏اى، تبريزى، مكارم و فاضل: اگر استفاده از زنجيرهاى مزبور موجب وهن مذهب در برابر مردم شود و يا باعث ضرر بدنى قابل توجهى گردد، جايز نيست.امام، استفتاءات، ج 3، سؤالات س 34 و 37؛ خامنه‏اى، اجوبةالاستفتاءات، س 1441؛ تبريزى، استفتاءات، س 2003 و 2012؛ مكارم، استفتاءات، ج 1، س 574 و ج 2 و makaremshirazi.org، قمه‏زنى؛ فاضل، جامع‏المسائل، ج 1، س 2162 و 2166 و 2173.    صافى: اگر ضرر قابل توجهى براى بدن نداشته باشد. در عزاى سيدالشهدا(ع) اشكال ندارد.صافى، جامع‏الاحكام، ج 2، س 1594.    نورى: عزادارى براى امام حسين(ع) طبق سنت متعارف و معمول بين شيعيان اشكال ندارد.نورى، استفتاءات، ج 1، س 1063 و ج 2، س 601.

14- استفاده از طبل و سنج در مراسم عزادارى و غير آن چه حكمى دارد؟

---------------------------------------

همه (به جز صافى و بهجت): اگر به نحو متعارف و غيرلهوى نواخته شود، اشكال ندارد.امام، استفتاءات، ج 2، مكاسب محرمه، س 27 و 36؛ خامنه‏اى، اجوبة استفتاءات، س 1441؛ مكارم، استفتاءات، ج 1، س 516؛ نورى، استفتاءات، ج 2، س 604 و 596 و ج 1، س 448؛ تبريزى، استفتاءات، س 2009 و صراط النجاة، ج 6، س 1477؛ فاضل، جامع‏المسائل، ج 1، س 2174.    صافى و بهجت: استفاده از آن اشكال دارد.صافى، جامع‏الاحكام، ج 1، س 1602 و توضيح‏المسائل، م 2833؛ دفتر: بهجت.    تبصره: هر چند در كلام برخى از مراجع جواز استفاده از ابزارهاى ياد شده مقيد به «غيرلهوى» نشده، ولى ترديدى نيست كه عبارت مطلق، منظورشان نيست و با استفاده از مسائل ديگر، قيد به «غيرلهوى» به دست مى‏آيد.

---------------------------------------

15- استفاده از عَلَم در مراسم عزادارى سيدالشهدا(ع) يا قرار دادن آن در مجلس عزا و يا حمل آن در دسته عزادارى چه حكمى دارد؟

---------------------------------------

امام، تبريزى، فاضل، مكارم و سيستانى: اشكال ندارد.امام، استفتاءات، ج 2، مكاسب محرمه، س 72؛ تبريزى، استفتاءات، س 2007؛ فاضل، جامع المسائل، ج 1، س 2174؛ مكارم، استفتاءات، ج 1 س 579؛ سيستانى، سايت، شعائر دينى، س 6.    خامنه‏اى: فى نفسه اشكال ندارد، ولى نبايد اين امور جزء دين شمرده شود.خامنه‏اى، اجوبة الاستفتاءات، س 1444.    نورى:استفاده از آن در حد متعارف اشكال ندارد.نورى، استفتاءات، ج 2، س 598 و 604.    صافى: حمل عَلَم بعيد نيست از تعظيم شعائر محسوب شود و بى‏اشكال باشد.صافى، جامع‏الاحكام، ج 2، س 1595.

16- اگر بعضى از واجبات به سبب شركت شخص در مجالس عزادارى از او فوت شود (مثلاً نماز صبح قضا شود) آيا بهتر است بعد از اين در اين مجالس شركت نكند يا اينكه عدم شركت او باعث دورى از اهل‏بيت(ع) مى‏شود؟

---------------------------------------

همه: بديهى است كه نمازِ واجب، مقدم بر فضيلت شركت در مجالس عزادارى اهل‏بيت(ع) است و ترك نماز و فوت شدن آن به بهانه شركت در عزادارى امام حسين(ع) جايز نيست؛ ولى شركت در عزادارى به گونه‏اى كه مزاحم نماز نباشد ممكن و از مستحبات مؤكّد است.

17- بالا و پايين پريدن در هنگام سينه‏زنى (هروله) چه حكمى دارد؟

---------------------------------------

خامنه‏اى: شايسته است مؤمنان از هر كارى كه مناسب با مجالس عزادارى حضرت سيدالشهدا(ع) نمى‏باشد، خوددارى كنند و حركات مذكور هم اگر موجب وهن مراسم عزادارى نشود، اشكال ندارد.استفتا از دفتر مقام معظم رهبرى.

18- برهنه شدن در هنگام عزادارى چه حكمى دارد؟

---------------------------------------

نظر اكثر مراجع: اشكال ندارد، مگر اينكه موجب مفسده شود.    مكارم: بنابراحتياط واجب جايز نيست.مكارم، makaremshirazi.org.

19- در برخى موارد مرثيه خوانى و يا مداحى زنان در مجلس خودشان، به گونه‏اى است كه صداى آنان با بلندگو به گوش مردان رهگذر مى‏رسد، آيا اين عمل جايز است؟

---------------------------------------

همه (به جز مكارم): اگر صداى آنان در معرض ريبه، تلذّذ و تهييج شهوت باشد، جايز نيست.فاضل، جامع المسائل، ج‏1 س‏2182 ؛ صافى، جامع الاحكام، ج‏2، س‏1681؛ خامنه‏اى، اجوبةالاستفتاءات، س 1145؛ نورى، استفتاءات، ج‏2، س‏545؛ امام، استفتاءات، ج‏3، (احكام نظر)، 57 و 65؛ تبريزى، استفتاءات، س 1058 ؛ دفتر: وحيد، بهجت، سيستانى.    مكارم: خير، جايز نيست.مكارم، استفتاءات، ج‏2، س‏764 و ج‏1، س‏785 و دفتر.

20- زنجيرزدن به بدن - همان‏گونه كه برخى از مسلمانان انجام مى‏دهند - چه حكمى دارد؟

---------------------------------------

خامنه‏اى: اگر به نحو متعارف و به گونه‏اى باشد كه از نظر عرفى از مظاهر حزن و اندوه در عزادارى محسوب شود، اشكال ندارد.خامنه‏اى، اجوبة الاستفتاءات، س 1463.

21- كسى كه نذر كرده در روز عاشورا، به مردم حليم بدهد، آيا مى‏تواند به جاى آن خوراكى ديگرى بدهد؟ يا حليم را در روزهاى ديگر ماه محرم به مصرف برساند؟

---------------------------------------

همه: اگر نذر طبق صيغه معتبر شرعى بوده، بايد به همان صورتى كه نذر كرده عمل كند و اگر صيغه نداشته، اختيار با او است.امام، استفتاءات، ج 2، نذر، س 20 و 26؛ بهجت، توضيح‏المسائل، م 2135؛ مكارم، استفتاءات، ج 2، س 1255 و ج 1، س 1013؛ فاضل، جامع‏المسائل، ج 1، س 8326؛ نورى،

22- يكى از شرايط عمومى تكاليف شرعى، داشتن قدرت است و در روايات اهل بيت عصمت و طهارت، بيان شده است كه اين فريضه صرفاً بر عهده كسانى است كه قدرت بر اين كار داشته باشند؛ در حالى كه در نهضت حسينى(ع)، آن حضرت به دليل جهالت يا سست عنصرى يا عافيت‏طلبى مردم و يا به انگيزه‏هاى ديگر، از پشتيبانى مردم محروم بود و توانايى براندازى يك حكومت سفّاك تا دندان مسلح را نداشت! پس چگونه آن حضرت قيام مسلحانه كرد و آن را امر به معروف و نهى از منكر اعلام نمود؟

---------------------------------------

استاد مطهرى در اين باره مى‏فرمايد: شرط ديگرى براى امر به معروف و نهى از منكر ذكر شده به نام «قدرت» «إنما يجب على القوى المطلع»؛ (امر به معروف و نهى از منكر) فقط بر انسان قدرتمند و آگاه واجب است (فروع كافى، ج 5، ص 59). يعنى، شخص ناتوان نبايد امر به معروف و نهى از منكر كند. اين يعنى نيروى خود را حفظ كن و نتيجه بگير، اما آنجا كه ناتوانى و نيرويت هدر مى‏رود، اقدام نكن. اينجا هم يك اشتباه بزرگ براى بعضى پيدا شده كه مى‏گويند: من كه قدرت ندارم فلان كار را انجام دهم، اسلام هم گفته اگر قدرت ندارى انجام نده؛ پس تكليف از من ساقط است! در جواب بايد گفت: خير! اسلام مى‏گويد: برو و قدرت به دست بياور؛ اين «شرط وجود» است، نه «شرط وجوب»؛ يعنى تا ناتوانى، دست به كارى نزن؛ ولى بايد بروى قدرت و توانايى كسب كنى تا به نتيجه برسى.    تحصيل قدرت براى اين اصل به قدرى مهم است كه گاهى كار حرام واجب مى‏شود؛ - مثلاً پست و مقام گرفتن از خلفاى جور و ظلم و خدمت در حكومت آنها - اما اگر مى‏بينى اين مقام تو وسيله‏اى مى‏شود كه بر امر به معروف و نهى از منكر قدرت پيدا كنى، حتماً اين كار را انجام بده. در تاريخ اسلام داريم كه اشخاص به دستور ائمه(ع) به دربار خلفا وارد مى‏شدند.    در پاسخ به اين عقيده كه اگر قدرت تصادفاً پيدا شد، امر به معروف و نهى از منكر واجب است و اگر نه، واجب نيست؛ بايد ببينيم اسلام چه ارزشى به اين اصل داده است؟    ارزش اين اصل تا آنجا است كه آن را ضامن بقاى اسلام دانسته‏اند و به خاطر آن امام حسين(ع) و يارانش شهيد مى‏شوند و اهل بيت آن حضرت، به اسارت مى‏روند. در روايتى در نكوهش برخى از مردم آخرالزمان آمده است: «لايوجبون أمراً بالمعروف و نهياً عن المنكر إلاّ إذا أمنوا الضرر»؛ امر به معروف و نهى از منكر را واجب نمى‏دانند، مگر وقتى كه از ضرر آن در امان باشند. (فروع كافى، ج 5، ص 55)..    در حديث ديگر از امام باقر(ع) آمده است: «إن الأمر بالمعروف و النهى عن‏المنكر سبيل الأنبياء منهاج الصلحاء بها تقام الفرايض و تأمن المذاهب و تعمر الارض‏وى نتصف من الاعداء»؛ امر به معروف و نهى از منكر، راه پيامبران و شيوه نيكان است. به وسيله اين اصل واجبات برپا مى‏گردد، راه‏ها امن و سرزمينها آباد مى‏شود و از دشمنان (حقوق ضايع شده) باز ستانده مى‏گردد. (فروع كافى، ج 5، ص 55).. فريضه‏اى كه چنين ارزشى دارد، آيا ممكن است درباره آن بگويند: اگر يك روز اتفاقاً و تصادفاً نيرويى داشتى انجامش بده؛ وگرنه تكليف ساقط است. اين بدان معنا است كه بگويند: اگر تصادفاً ديدى مى‏توانى اسلام را نگه دارى، نگه دار و اگر ديدى نمى‏توانى، ديگر لازم نيست! در مورد احتمال تأثير هم همين طور است؛ يعنى، نمى‏توانيم بگوييم: چون احتمال تأثير وجود ندارد، پس تكليف ساقط است».حماسه حسينى، ج 1، صص 312-304.    نمونه‏اى از عملكرد صحيح در مسأله احتمال تأثير را در واقعه عاشورا مى‏بينيم كه اهل بيت، حتى كشته شدن امام حسين(ع) را هم پايان كار و وظيفه خود ندانستند و حتى در دربار يزيد و ابن زياد دنبال همان هدف حسينى بودند. شهيد شدن امام(ع) از يك نظر براى آنان آغاز كار بود، نه پايان كار.

23- يكى از شرايط وجوب امر به معروف و نهى از منكر، احتمال تأثير است و اين وضعيت در نهضت موجود نبود؛ چه اينكه معلوم بود يزيد و پيروانش نه از حكومت كنار مى‏روند و نه از روش خود دست برمى‏دارند! پس امام حسين(ع) با چه منطق و حجت شرعى به اين كار اقدام كرده و اين امر را يك وظيفه واجب و مقدس مى‏دانست؟

---------------------------------------

چنان كه پيش‏تر گذشت ما شرايط احكام و خصوصيات و فروع امر به معروف را بايد از امام حسين(ع) استفاده كنيم و استوارترين دليل بر جواز شرعى هر عمل، اين است كه امام حسين(ع) آن را انجام داده باشد. به عبارت ديگر گفتار و رفتار آن حضرت از ادلّه احكام شرعى است.    از طرفى احتمال تأثير بر دو نوع است: گاهى شخصى را كه اكنون آماده يا مشغول معصيتى است، مى‏خواهيم نهى از منكر كنيم. اگر احتمال تأثير ندهيم، نهى از منكر واجب نيست و گاهى نهى از منكر مى‏كنيم و بالفعل احتمال تأثير نمى‏دهيم؛ ولى مى‏دانيم در آينده مؤثر واقع مى‏شود. در اين صورت نهى از منكر واجب است و با صورت احتمال تأثير فعلى فرق ندارد.    مثل آنكه احتمال بدهيم اگر با فرقه‏هاى ضاله يا مؤسسات فساد مبارزه كنيم و معايب و مفاسد و مقاصد سوء آنها را به مردم بگوييم و اعلام خطر كنيم؛ پس از مدتى دستگاه‏شان برچيده شده و اثر آنها در فساد اجتماع كمتر خواهد شد و يا حداقل از گسترش بيشتر تبليغات و فسادشان جلوگيرى به عمل خواهد آمد و چنانچه كارگردانان آنها دست از خيانت برندارند، در اثر نهى از منكر، تبليغات سوء آنها باعث گمراهى نخواهد شد. در اين مورد امر به معروف و نهى از منكر با احتمال تأثير آن در آينده، واجب است.    در دنياى معاصر هم بيشتر مللى كه توانسته‏اند بندهاى اسارت خويش را پاره كنند و به آزادى و استقلال برسند؛ همين راه را انتخاب كرده‏اند. آنان با فداكارى و تحمل ناملايمات و تهييج احساسات، دشمنان خود را در افكار عمومى محكوم و پايه‏هاى تسلط و نفوذ آنان را متزلزل و به تدريج ساقط مى‏سازند و در اين مبارزات آن افرادى كه پرچم را به دست مى‏گيرند؛ پيروز شده و خون‏هاى‏شان بهاى آزادى جامعه و برافتادن نفوذ بيگانه است. آنان اين پيكار را - اگر چه نتيجه‏اش در آينده ظاهر مى‏شود - موفقيت‏آميز و افتخار مى‏شمارند؛ زيرا هدف‏شان رياست و حكومت نيست؛ بلكه اصلاح و نجات جمعيت است.    مردان خدا نيز براى هدف‏هاى عالى انسانى و الهى خود، گاهى چنين مبارزاتى دارند؛ يعنى، با اينكه مى‏دانند دشمنان خدا، خون‏شان را مى‏ريزند و سرشان را بالاى نيزه مى‏كنند؛ ولى باز هم براى نجات اسلام و توحيد، پيكار و جهاد مى‏كنند تا عكس‏العمل قيام آنها به تدريج مردم را بيدار و مسير تاريخ را عوض كند.    با وضعى كه پيش آمده بود، خطرات شديدى احكام قرآن و موجوديت اسلام را تهديد مى‏كرد و آينده اسلام را تاريك و مبهم مى‏نمود. حتّى معلوم بود كه در آينده نزديك، خورشيد نورانى اسلام غروب و دوران شرك و جاهليت بازگشت خواهد كرد! در اين صورت امام حسين(ع) نمى‏توانست با در نظر گرفتن احتمال يا قطع به ضرر، دست روى دست بگذارد و در خانه بنشيند و ناظر اين مصيبت‏ها براى عالم اسلام شود.    گذشته از اينكه شرط احتمال تأثير هم موجود بود؛ بلكه امام حسين(ع) يقين به تأثير داشت و مى‏دانست كه نهضت و قيام او، اسلام را حفظ كرده و حركت او ضامن بقاى دين خواهد بود. آن حضرت مى‏دانست كه اگر بنى‏اميه او را - كه نوه پيغمبر و مركز تحقّق آمال معنوى و اسلامى مردم، و شريف‏ترين و گرامى‏ترين خلق و محبوب‏ترين افراد در قلب جامعه است - بكشند؛ ديگر قدرت‏شان درهم شكسته مى‏شود و چنان سيل خشم و نفرت مردم به سوى‏شان سرازير مى‏گردد كه بايد براى حفظ موقعيت خود، حالت دفاعى به خود گيرند تا بتوانند چند صباحى پايه‏هاى لرزان حكومت كثيف خود را از سقوط شدن نگاه دارند!    سيدالشهدا(ع) مى‏دانست كه شهادت او و اسارت اهل بيت، ماهيت بنى‏اميه و عداوت‏هاى آنها را با اسلام و شخص پيغمبر آشكار مى‏سازد و عكس‏العمل قتل او، ريشه‏هاى اسلام را در دل‏ها استوار كرده و حس تمرّد و سرپيچى از اوامر امويان را در همه ايجاد مى‏كند و احساسات اسلامى و شعور دينى مردم را بيدار و زنده مى‏سازد.    اباعبدالله(ع) مى‏دانست كه وقتى بنى‏اميه او را شهيد كنند؛ دستگاه خلافت رسوا خواهد شد و مردم به مسير نادرست حكومت پى خواهند برد و معلوم است حكومتى كه دشمن دين و خاندان رسالت شناخته شده باشد؛ هر چند مدت كوتاهى به ظاهر، بر مردم فرمانروايى كند، اما نخواهد توانست ادعاى خلافت اسلامى را داشته باشد و به حكومت خود ادامه دهد.    فاجعه كربلا دنياى اسلام را تكان داد و مثل آن بود كه شخص پيغمبر شهيد شده باشد. در تمام شهرها احساسات خشم‏آگين مردم نسبت به بنى‏اميه به جوش آمد و حركت‏هاى ضد امويان يكى پس از ديگرى شروع شد؛ تا آنكه حكومتى كه به اسم اسلام، ترويج شرك و كفر مى‏كرد، ساقط شد و آن خون‏هاى پاك اهل بيت(ع)، بهاى نجات اسلام و شور و هيجان دينى مردم عليه بنى‏اميه گرديد.    پس معلوم شد كه امر به معروف و نهى از منكر امام حسين(ع) از نظر قواعد عمومى و فقهى نيز لازم و از واجبات بوده است و آن حضرت در راه اداى اين تكليف، از جان خود و عزيزترين و لايق‏ترين جوانان، برادران و يارانش چشم پوشيد و همه را فداى مقاصد بزرگ و عالى اسلامى كرد، و با اينكه سيل مصيبت‏ها به سوى او هجوم آورد، ثابت و پايدار ايستاد و از دين و هدف خود دفاع نمود.    مناسب است اينجا به سخن علامه شهيد استاد مطهرى اشاره شود؛ وى مى‏نويسد:    «شرط ديگر امر به معروف و نهى از منكر «احتمال تأثير» است؛ يعنى، اين فريضه، مثل نماز و روزه «تعبدى محض» نيست. به ما گفته‏اند: شما در هر حال بايد نماز بخوانيد و نبايد سؤال كرد كه آيا اين نماز خواندن اثر دارد يا ندارد؛ ولى امر به معروف و نهى از منكر را بايد با تدبير و انديشه انجام داد؛ يعنى، شخصى روى نتيجه حساب كند و بايد سودى كه به دست مى‏آيد، بيش از سرمايه مصرفى باشد. اين نظر در مقابل منطق خوارج است كه مى‏گفتند: حتى اگر كوچك‏ترين تأثيرى هم محتمل نباشد، باز بايد امر به معروف و نهى از منكر نمود. عده‏اى علت انقراض خوارج را همين امر دانسته‏اند. «تقيه» نيز كه در شيعه مطرح است؛ يعنى، به كار بردن تاكتيك در امر به معروف و نهى از منكر. تقيه؛ يعنى، استفاده از سلاح دفاعى؛ يعنى، در مبارزه ضربه بزن؛ ولى كوشش كن آسيب نبينى».    معناى احتمال تأثير اين نيست كه در خانه‏ات بنشينى و بگويى: من احتمال اثر مى‏دهم يا نمى‏دهم؛ بلكه بايد بروى و حداكثر تحقيق را انجام دهى تا ببينى كه آيا به نتيجه مى‏رسد يا نه. كسى كه بى اطلاع است و به دنبال تحقيق هم نمى‏رود، نمى‏تواند چنين عذرى بياورد.

 

يكى از شرايط وجوب امر به معروف و نهى از منكر، احتمال تأثير است و اين وضعيت در نهضت موجود نبود؛ چه اينكه معلوم بود يزيد و پيروانش نه از حكومت كنار مى‏روند و نه از روش خود دست برمى‏دارند! پس امام حسين(ع) با چه منطق و حجت شرعى به اين كار اقدام كرده و اين امر را يك وظيفه واجب و مقدس مى‏دانست؟

---------------------------------------

چنان كه پيش‏تر گذشت ما شرايط احكام و خصوصيات و فروع امر به معروف را بايد از امام حسين(ع) استفاده كنيم و استوارترين دليل بر جواز شرعى هر عمل، اين است كه امام حسين(ع) آن را انجام داده باشد. به عبارت ديگر گفتار و رفتار آن حضرت از ادلّه احكام شرعى است.    از طرفى احتمال تأثير بر دو نوع است: گاهى شخصى را كه اكنون آماده يا مشغول معصيتى است، مى‏خواهيم نهى از منكر كنيم. اگر احتمال تأثير ندهيم، نهى از منكر واجب نيست و گاهى نهى از منكر مى‏كنيم و بالفعل احتمال تأثير نمى‏دهيم؛ ولى مى‏دانيم در آينده مؤثر واقع مى‏شود. در اين صورت نهى از منكر واجب است و با صورت احتمال تأثير فعلى فرق ندارد.    مثل آنكه احتمال بدهيم اگر با فرقه‏هاى ضاله يا مؤسسات فساد مبارزه كنيم و معايب و مفاسد و مقاصد سوء آنها را به مردم بگوييم و اعلام خطر كنيم؛ پس از مدتى دستگاه‏شان برچيده شده و اثر آنها در فساد اجتماع كمتر خواهد شد و يا حداقل از گسترش بيشتر تبليغات و فسادشان جلوگيرى به عمل خواهد آمد و چنانچه كارگردانان آنها دست از خيانت برندارند، در اثر نهى از منكر، تبليغات سوء آنها باعث گمراهى نخواهد شد. در اين مورد امر به معروف و نهى از منكر با احتمال تأثير آن در آينده، واجب است.    در دنياى معاصر هم بيشتر مللى كه توانسته‏اند بندهاى اسارت خويش را پاره كنند و به آزادى و استقلال برسند؛ همين راه را انتخاب كرده‏اند. آنان با فداكارى و تحمل ناملايمات و تهييج احساسات، دشمنان خود را در افكار عمومى محكوم و پايه‏هاى تسلط و نفوذ آنان را متزلزل و به تدريج ساقط مى‏سازند و در اين مبارزات آن افرادى كه پرچم را به دست مى‏گيرند؛ پيروز شده و خون‏هاى‏شان بهاى آزادى جامعه و برافتادن نفوذ بيگانه است. آنان اين پيكار را - اگر چه نتيجه‏اش در آينده ظاهر مى‏شود - موفقيت‏آميز و افتخار مى‏شمارند؛ زيرا هدف‏شان رياست و حكومت نيست؛ بلكه اصلاح و نجات جمعيت است.    مردان خدا نيز براى هدف‏هاى عالى انسانى و الهى خود، گاهى چنين مبارزاتى دارند؛ يعنى، با اينكه مى‏دانند دشمنان خدا، خون‏شان را مى‏ريزند و سرشان را بالاى نيزه مى‏كنند؛ ولى باز هم براى نجات اسلام و توحيد، پيكار و جهاد مى‏كنند تا عكس‏العمل قيام آنها به تدريج مردم را بيدار و مسير تاريخ را عوض كند.    با وضعى كه پيش آمده بود، خطرات شديدى احكام قرآن و موجوديت اسلام را تهديد مى‏كرد و آينده اسلام را تاريك و مبهم مى‏نمود. حتّى معلوم بود كه در آينده نزديك، خورشيد نورانى اسلام غروب و دوران شرك و جاهليت بازگشت خواهد كرد! در اين صورت امام حسين(ع) نمى‏توانست با در نظر گرفتن احتمال يا قطع به ضرر، دست روى دست بگذارد و در خانه بنشيند و ناظر اين مصيبت‏ها براى عالم اسلام شود.    گذشته از اينكه شرط احتمال تأثير هم موجود بود؛ بلكه امام حسين(ع) يقين به تأثير داشت و مى‏دانست كه نهضت و قيام او، اسلام را حفظ كرده و حركت او ضامن بقاى دين خواهد بود. آن حضرت مى‏دانست كه اگر بنى‏اميه او را - كه نوه پيغمبر و مركز تحقّق آمال معنوى و اسلامى مردم، و شريف‏ترين و گرامى‏ترين خلق و محبوب‏ترين افراد در قلب جامعه است - بكشند؛ ديگر قدرت‏شان درهم شكسته مى‏شود و چنان سيل خشم و نفرت مردم به سوى‏شان سرازير مى‏گردد كه بايد براى حفظ موقعيت خود، حالت دفاعى به خود گيرند تا بتوانند چند صباحى پايه‏هاى لرزان حكومت كثيف خود را از سقوط شدن نگاه دارند!    سيدالشهدا(ع) مى‏دانست كه شهادت او و اسارت اهل بيت، ماهيت بنى‏اميه و عداوت‏هاى آنها را با اسلام و شخص پيغمبر آشكار مى‏سازد و عكس‏العمل قتل او، ريشه‏هاى اسلام را در دل‏ها استوار كرده و حس تمرّد و سرپيچى از اوامر امويان را در همه ايجاد مى‏كند و احساسات اسلامى و شعور دينى مردم را بيدار و زنده مى‏سازد.    اباعبدالله(ع) مى‏دانست كه وقتى بنى‏اميه او را شهيد كنند؛ دستگاه خلافت رسوا خواهد شد و مردم به مسير نادرست حكومت پى خواهند برد و معلوم است حكومتى كه دشمن دين و خاندان رسالت شناخته شده باشد؛ هر چند مدت كوتاهى به ظاهر، بر مردم فرمانروايى كند، اما نخواهد توانست ادعاى خلافت اسلامى را داشته باشد و به حكومت خود ادامه دهد.    فاجعه كربلا دنياى اسلام را تكان داد و مثل آن بود كه شخص پيغمبر شهيد شده باشد. در تمام شهرها احساسات خشم‏آگين مردم نسبت به بنى‏اميه به جوش آمد و حركت‏هاى ضد امويان يكى پس از ديگرى شروع شد؛ تا آنكه حكومتى كه به اسم اسلام، ترويج شرك و كفر مى‏كرد، ساقط شد و آن خون‏هاى پاك اهل بيت(ع)، بهاى نجات اسلام و شور و هيجان دينى مردم عليه بنى‏اميه گرديد.    پس معلوم شد كه امر به معروف و نهى از منكر امام حسين(ع) از نظر قواعد عمومى و فقهى نيز لازم و از واجبات بوده است و آن حضرت در راه اداى اين تكليف، از جان خود و عزيزترين و لايق‏ترين جوانان، برادران و يارانش چشم پوشيد و همه را فداى مقاصد بزرگ و عالى اسلامى كرد، و با اينكه سيل مصيبت‏ها به سوى او هجوم آورد، ثابت و پايدار ايستاد و از دين و هدف خود دفاع نمود.    مناسب است اينجا به سخن علامه شهيد استاد مطهرى اشاره شود؛ وى مى‏نويسد:    «شرط ديگر امر به معروف و نهى از منكر «احتمال تأثير» است؛ يعنى، اين فريضه، مثل نماز و روزه «تعبدى محض» نيست. به ما گفته‏اند: شما در هر حال بايد نماز بخوانيد و نبايد سؤال كرد كه آيا اين نماز خواندن اثر دارد يا ندارد؛ ولى امر به معروف و نهى از منكر را بايد با تدبير و انديشه انجام داد؛ يعنى، شخصى روى نتيجه حساب كند و بايد سودى كه به دست مى‏آيد، بيش از سرمايه مصرفى باشد. اين نظر در مقابل منطق خوارج است كه مى‏گفتند: حتى اگر كوچك‏ترين تأثيرى هم محتمل نباشد، باز بايد امر به معروف و نهى از منكر نمود. عده‏اى علت انقراض خوارج را همين امر دانسته‏اند. «تقيه» نيز كه در شيعه مطرح است؛ يعنى، به كار بردن تاكتيك در امر به معروف و نهى از منكر. تقيه؛ يعنى، استفاده از سلاح دفاعى؛ يعنى، در مبارزه ضربه بزن؛ ولى كوشش كن آسيب نبينى».    معناى احتمال تأثير اين نيست كه در خانه‏ات بنشينى و بگويى: من احتمال اثر مى‏دهم يا نمى‏دهم؛ بلكه بايد بروى و حداكثر تحقيق را انجام دهى تا ببينى كه آيا به نتيجه مى‏رسد يا نه. كسى كه بى اطلاع است و به دنبال تحقيق هم نمى‏رود، نمى‏تواند چنين عذرى بياورد.

 

والسلام عليكم...

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:18  توسط عبدالزهرا  |